عصر ایران ؛ نهال موسوی - یک اتفاق در تلویزیون ایران افتاده است. همه شبکههای اصلی صداوسیما، همزمان سریال کمدی پخش میکنند، «صفا با خانواده» از شبکه یک، «در و تخته» از شبکه دو و «کلینیک رویا» از شبکه سه.
اگر این موضوع را برای کسی تعریف کنید که سالهاست تلویزیون نگاه نمیکند، احتمالاً شانه بالا میاندازد و میگوید: «خب که چی؟» اما همین بیتفاوتی، خودش بخشی از مشکل است. تلویزیون دیگر آنقدر برای مردم اهمیت ندارد که این موضوعات برایشان حتی توجه برانگیز نیست.
بگذارید صریح بگوییم: سه سریال کمدی همزمان، نه نشانه شادابی تلویزیون است، نه نشانه خلاقیت. وقتی هر سه اثر درباره خواستگاری، ازدواج و فرزندآوری هستند، دیگر حتی نمیتوان ادعا کرد که تنوع ژانری وجود دارد، این سه سریال در واقع یک سریالاند با سه اسم متفاوت.
تلویزیون ایران سالهاست در چرخهای عجیب گیر کرده است. وقتی یک قالب جواب میدهد، همه به سراغش میروند. وقتی «پایتخت» موفق میشود، دهها سریال خانوادگی با همان فرمول ساخته میشود. وقتی کمدی اوضاع سیاسی و اجتماعی را آرام میکند، ناگهان همه شبکهها به تولید طنز روی میآورند.
این دیگر برنامهریزی نیست، این واکنش است. تلویزیون به جای اینکه پیشروی کند، دنبالهرو خودش میشود.
جالب آنجاست که همین تلویزیون، نوروز ۱۴۰۵ را به دلیل شرایط جنگی بدون سریال کمدی پشت سر گذاشت. جدول پخش پر شد از سریالهای امنیتی، پلیسی و تاریخی. حالا، بعد از آن خلأ، انگار که تازه یادشان افتاده که باید جبران کنند، یکباره سه سریال کمدی با مضمون مشابه روی آنتن فرستادهاند. این نه تدبیر است، نه سیاستگذاری، این تقریباً شبیه به موقعیتی اضطراری برای پر کردن آنتن است.
اگر هر سه سریال حول محور ازدواج و فرزندآوری میچرخند، باید پرسید این انتخاب از کجا میآید. آیا نویسندگان و کارگردانان این آثار، مستقلاً و از سر علاقه به این موضوعات رسیدهاند؟ یا این اولویتگذاری موضوعی، بازتاب سیاستهای اجتماعی است که از جای دیگری دیکته میشود؟
پاسخ این سؤال را هر بینندهای خودش میداند. وقتی سه شبکه مختلف با تولیدکنندههای متفاوت، همزمان به یک مضمون واحد میرسند، دیگر نمیتوان آن را تصادف نامید.
این نوع تولید محتوا نهتنها خلاقیت را میکشد، بلکه اعتماد مخاطب را هم از بین میبرد. در تمام دنیا این یک قاعده است وقتی مخاطب بفهمد تلویزیون برایش «پیام» دارد نه «قصه»، خاموش میکند و یا به سمت کانالها و رسانههای دیگر میرود.
مشکل دیگر این است که انگار هر سه سریال را یک نفر ساخته است در فرم، کارگردانی، شیوه بازیها و حتی شکل برخورد کمدی با این موضوعات به شدت شبیه هم و تکراری و تاریخ مصرف گذشته هستند.
بزرگترین بازنده این رویه، خود تلویزیون است. نسلی که امروز بیست تا سیوپنج ساله است، عملاً تلویزیون نگاه نمیکند. این نسل روی پلتفرمهای خارجی، سریالهایی میبیند که هر اپیزود آنها بیشتر از ده قسمت از بهترین سریالهای داخلی حرف برای گفتن دارد.
وقتی رقبا اینقدر قوی هستند، تکرار مضمونهای تکراری با قالبهای آشنا، نهتنها جذب مخاطب نمیکند، بلکه آنهایی را هم که هنوز نگاه میکنند، فراری میدهد.
تلویزیون برای بازگشت مخاطب نیاز به شجاعت دارد، شجاعت گفتن قصههایی که مردم واقعاً در آنها خودشان را ببینند. قصههایی که از دغدغههای واقعی زندگی مردم بیاید، نه از اتاقهای برنامهریزی و شوراهای عمدتا شبیه هم برای تصویب فیلمنامه.
سه سریال کمدی همزمان میتوانست اتفاق خوبی باشد، اگر هر کدام دنیای متفاوتی میساختند، اگر هر کدام صدای متفاوتی داشتند، اگر تماشاگر میتوانست بین آنها انتخاب کند نه اینکه هر کدام را که ببیند، همان را دیده باشد.
تلویزیون ایران در این روزها شبیه رستورانی است که تمام منو را تغییر داده، اما همه غذاها طعم یکسانی دارند. مشکل کمبود غذا نیست، مشکل نبود آشپز و از اساس فرآیند آشپزی است.
تلخترین بخش این ماجرا اما نه تکرار مضمون است و نه فرار مخاطب بلکه این است که تمام این چرخه معیوب، با هزاران میلیارد تومان از بودجه عمومی میچرخد.
صداوسیما در کشوری با جمعیت ۸۶ میلیون نفر فعالیت میکند، اما واقعیت تلخ این است که تعداد کسانی که امروز واقعاً و از سر اشتیاق پای تلویزیون مینشینند، در مقایسه با این جمعیت، رقمی شرمآور است.
با این حال، ساخت و پخش برنامهها با همان شتاب و همان حجم هزینه ادامه دارد؛ انگار نه مخاطبی رفته، نه اتفاقی افتاده.
کدام منطقی این را میپذیرد که سازمانی اینهمه هزینه کند و در عوض، محصولاتی تولید کند که بخش بزرگی از همان جامعهای که قرار است به آن خدمت کند، آنها را نادیده میگیرد؟ این دیگر نه اشتباه مدیریتی است و نه کمتجربگی، این اسراف آگاهانه است.
از بس این موضوعات بدیهی، اولیه و تکراری را گوشزد کردیم ما هم خسته شدیم ولی تا در تلویزیون این روند ادامه یابد ما هم همچنان به این توضیح واضحات اصرار میورزیم.