عصر ایران؛ فرزانه متین- تولیدات تلویزیونی در سالهای اخیر از منظر کیفیت درامنویسی به یکی از ضعیفترین دورههای خود رسیدهاند. سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی نیز نمونهای آشکار از این روند نزولی است؛ اثری که نشان میدهد تولید مجموعههای کممایه و فاقد استانداردهای حرفهای در چارچوب صداوسیما همچنان پایانی ندارد.
این مجموعه نهتنها یک سریال ضعیف، بلکه مصداقی تمامعیار از سهلانگاری در تولید، فقر دانش نمایشی و بیاعتنایی به مخاطب است. اثری که نه از خط داستانی منسجم برخوردار است، نه شخصیتپردازی قابلقبولی ارائه میدهد، نه موفق به خلق موقعیتهای طنز میشود و نه حتی از حداقل منطق روایی و صحنهپردازی بهره میبرد.
مخاطب از همان دقایق نخست با مجموعهای از صحنههای شلوغ ِبیهوده و دیالوگهای آشفته و پراکنده مواجه میشود؛ دیالوگهایی که گویی نه در مرحله نگارش، بلکه در زمان فیلمبرداری و بهصورت بداهه و بدون نظارت حرفهای شکل گرفتهاند. نتیجه این وضعیت، آشفتگی روایی و فقدان انسجام در پیشبرد داستان است.
در این میان، شخصیت «جمیله» یا همان «بیبی» بهعنوان مادر خانواده، بیش از سایر کاراکترها نمایانگر ضعفهای فیلمنامه است.
او مدام فریاد میزند، دستور میدهد، گریه میکند و لحظاتی بعد با عباراتی تحقیرآمیز اطرافیان خود را مورد خطاب قرار میدهد. رفتارهای متناقض و تغییرات ناگهانی در واکنشهای این شخصیت، نه واجد منطق دراماتیک است و نه کارکردی کمدی دارد.
به نظر میرسد سازندگان مجموعه تلاش کردهاند با بازتولید تیپهای آشنای تلویزیون در دهههای هشتاد و نود، نوعی حس نوستالژی را احیا کنند. شخصیت «بیبی» با بازی لادن ژاوهوند، ترکیبی از الگوهای تکرارشوندهای است که پیشتر در نقشآفرینیهای بازیگرانی چون مریم امیرجلالی، مرجانه گلچین و حلیمه سعیدی دیده شده بود؛ شخصیتهایی که عمدتاً بر پایه عصبانیت دائمی، داد و فریاد و واکنشهای اغراقشده شکل میگرفتند.
با این حال، تکرار همان فرمولهای مصرفشده در «صفا با خانواده» نتیجهبخش نیست. حجم بالای تنش، فریاد و بیمنطقی موجود در رفتار شخصیتها نه به خلق کمدی منجر میشود و نه به شکلگیری درام. آنچه بر جای میماند، صرفاً فضایی آزاردهنده و فرساینده برای مخاطب است.
«بیبی» در فاصلهای کوتاه از تهدید به گریه، از خشم به آرامش و از تحقیر به دل سوزی میرسد، بیآنکه این تغییرات ریشهای در شخصیتپردازی داشته باشند. او بیش از آنکه یک شخصیت باورپذیر باشد، نمونهای از یک تیپ اغراقآمیز و نامتوازن است؛ کاراکتری که نه قدرت خلق موقعیتهای کمیک را دارد و نه توانایی برانگیخت این بخش نیز با حفظ محتوای انتقادی و تقویت ساختار حرفهای نقد رسانهای، به شکل زیر ویرایش میشود:
اما فاجعه اصلی «صفا با خانواده» فراتر از بازیهای ضعیف و دیالوگهای آشفته، در فقدان مطلق ساختار روایی نهفته است. هیچیک از عناصر داستانی قسمتهای ابتدایی مجموعه شباهتی به یک پایلوت استاندارد تلویزیونی ندارند.
شلختگی در تمام لایههای روایت موج میزند؛ بهگونهای که مخاطب نه نقطه آغاز داستان را تشخیص میدهد، نه میتواند مسیر میانی آن را دنبال کند و نه پایان هر قسمت چشماندازی روشن از ادامه ماجرا ارائه میدهد. نتیجه کار بیش از هر چیز،آماتوریسم آشکار در نگارش و تدوین را به نمایش میگذارد.
در ظاهر قرار است با خانوادهای آشنا شویم که در تدارک پذیرایی از میهمانان برای مراسم خواستگاری هستند، اما فیلمنامه چنان درحاشیهپردازیهای بیربط و گفتوگوهای پراکنده غرق میشود که هسته اصلی داستان بهکلی از میان میرود. بحث درباره قیمت دلار، مالیات، تشریفات خواستگاری، چیدن شیرینی، خاطرات گذشته، مصرف تریاک بیبی، مذاکرات سیاسی و روابط عاشقانه سطحی، آنچنان حجم روایت را اشغال کردهاند که مخاطب تا مدتها نمیداند اساساً موضوع اصلی داستان چیست.
این آشفتگی زمانی به اوج میرسد که مشخص میشود با یک مراسم خواستگاری مواجه نیستیم؛ معین و مرجان پنج سال است نامزد یکدیگرند و تنها قرار است صیغه محرمیت شان تمدید شود. افشای این موضوع نه بهعنوان یک غافل گیری دراماتیک، بلکه بهمثابه نشانهای از سردرگمی فیلمنامه عمل میکند. گویی نویسندگان مجموعهای از ایدههای پراکنده و ناتمام را کنار یکدیگر قرار دادهاند و امیدوار بودهاند از دل این آشفتگی، روایتی منسجم شکل بگیرد.
حتی ارجاعات به جنگ ۱۲ روزه نیز بیشتر به یک دستاویز روایی شباهت دارد تا عنصری تأثیرگذار در پیشبرد داستان. در قسمت نخست، حجم قابلتوجهی از گفتوگوهای روزمره و بیسرانجام خانوادگی به نمایش درمیآید؛ دیالوگهایی که نه در خدمت شخصیتپردازی هستند و نه ارتباط معناداری با خط داستانی ادعایی سریال پیدا میکنند.
«صفا با خانواده» بیش از هر چیز بازتاب یک خطای راهبردی در فرایند تولید است؛ خطایی که از ناتوانی نویسندگان در تشخیص مرز میان جزئیات زندگی روزمره و عناصر ضروری روایت ناشی میشود.
تصور اینکه انباشت گفتوگوهای پراکنده و اشاره به مسائل روز میتواند به خلق فضایی پرتنش و اثرگذار منجر شود، در نهایت نتیجهای معکوس به بار آورده است. حاصل این رویکرد، شکلگیری یکی از نامنسجمترین و ناپختهترین تولیدات تلویزیونی سال ۱۴۰۵ است.
ضعف شخصیتپردازی نیز در تمامی کاراکترهای اصلی و فرعی مجموعه مشهود است؛ از معین و مرجان گرفته تا امیرعلی، نسیم،جیران، صفا، دایی جمشید و بیبی. از آنجا که داستان مشخص و هدفمندی در هر قسمت وجود ندارد، شخصیتها پیوسته وارد روایت میشوند و از آن خارج میشوند، بیآنکه تأثیر محسوسی بر روند داستان بگذارند. گویی افزایش تعداد کاراکترها قرار است خلأهای روایی فیلمنامه را پنهان کند.
هیچیک از این شخصیتها فراتر از چند ویژگی سطحی و تکرارشونده تعریف نشدهاند. یکی مدام اخبار دنبال میکند، دیگری درباره قیمت دلار اظهارنظر میکند، بیبی از تبحرش در فروش خودروها سخن میگوید، یکی قهر میکند و دیگری همواره طلبکار است. اما هیچکدام هدف دراماتیک روشنی ندارند، مسیر تحول شخصیتی را طی نمیکنند و حتی یک دیالوگ ماندگار نیز از خود بر جای نمیگذارند.
آدمهای این سریال بیش از آنکه شخصیت باشند، به عروسکهای خیمهشببازی شباهت دارند؛ مهرههایی که نویسنده هر زمان بخواهد آنها را وارد صحنه میکند و هر زمان اراده کند کنار میگذارد، بیآنکه برای رفتارها، تصمیمها یا حضورشان توجیهی دراماتیک فراهم کند.
اما دردناکترین ضعف «صفا با خانواده» را باید در شکست کامل آن در خلق طنز جُست. مجموعهای که ظاهراً قصد دارد در قالب یک کمدی موقعیت خانوادگی مخاطب را سرگرم کند، اما نه در اجرای «کمدی» موفق است و نه در طراحی «موقعیت». در واقع، سریال از هر دو مؤلفه اصلی این ژانر فاصلهای معنادار دارد.
شوخیهای سریال عمدتاً بر پایه اتفاقاتی سطحی و تکراری بنا شدهاند؛ از چیدن اشتباه شیرینی و گیر افتادن روی پشتبام گرفته تا کیفقاپی در خیابان و سقوط از نردبان. موقعیتهایی که نه پرداخت مناسبی دارند، نه زمانبندی درستی و نه به خلق لحظهای خندهآور منجر میشوند. فیلمنامه فاقد دیالوگهای هوشمندانه و شخصیتهای کمیک است و آنچه بهجای طنز ارائه میشود، مجموعهای از فریادها،سوءتفاهمهای ساختگی و گرفتاریهای تصنعی شخصیتهایی است که مخاطب هیچ پیوند عاطفی با آنها برقرار نمیکند.
حتی شوخی با موضوع مواد مخدر نیز چنان سطحی و بیسلیقه طراحی شده که نهتنها کارکرد کمیک پیدا نمیکند، بلکه در برخی لحظات میتواندبرداشتهای مسألهساز و ناخواستهای ایجاد کند. هنگامی که تریاک بهعنوان دارویی برای کنترل قند خون وارد روایت میشود، سریال ناخواسته در مرز خطرناکی میان طنز و عادیسازی یک آسیب اجتماعی حرکت میکند؛ مرزی که سازندگان ظاهراً توجهی به حساسیتهای آن نداشتهاند.
وضعیت گرهافکنی و گرهگشایی نیز به همان اندازه آشفته و ناکارآمد است. تقریباً تنها تعلیق قسمت نخست حول پیدا شدن تکهای تریاک در جریان یک مهمانی خانوادگی شکل میگیرد؛ عنصری که به جای آنکه بستری برای شکلگیری موقعیتهای پیچیده دراماتیک باشد، به مهمترین بحران روایت تبدیل میشود. این در حالی است که ظرفیت چنین ایدهای در حد یک خردهروایت فرعی است و نه موتور محرک داستان یک قسمت کامل.
اگر بسیاری از مدیران فعلی رسانهای که خود را ملی مینامد همچنان در جایگاه منتقدان فرهنگی فعالیت میکردند، احتمالاً همین دست روایتها را مصداقی از عادیسازی مصرف مواد مخدر در قاب تلویزیون قلمداد میکردند. زیرابخش قابل توجهی از زمان قسمت نخست صرف ماجرای گم شدن تریاک متعلق به مادر خانواده و پیامدهای آن میشود؛ موضوعی که نه از پیچیدگی روایی برخوردار است و نه ظرفیت تبدیل شدن به بحرانی جدی و درگیرکننده را دارد.
این انتخاب بیش از هر چیز از فقر ایده و محدودیت تخیل فیلمنامه حکایت میکند. نویسنده به جای خلق موقعیتهای تازه و متناسب با مسائل امروز، به یک سوژه فرسوده و بارها استفادهشده پناه برده است.
پایانبندی قسمتها نیز از همین آشفتگی رنج میبرد. روایتها اغلب بدون اوج، بدون نتیجهگیری مشخص و بدون ایجاد کنجکاوی برای ادامه داستان به پایان میرسند. چنانکه گاهی این پرسش برای مخاطب مطرح میشود که آیا اساساً نویسندگان برای پایان هر قسمت طراحیمشخصی داشتهاند یا خیر.
در نهایت، اتهامزنی متقابل میان اعضای خانواده و نسبت دادن مصرف مواد مخدر به یکدیگر، نه واجد ظرفیت کمدی است و نه به شکلگیری درامی مؤثر منجر میشود.
خانوادهای که به جای همدلی و تعامل، دائماً درگیر سوءظن، تحقیر و برچسبزنی است، بیش از آنکه فضایی طنزآمیز خلق کند، تصویری تلخ، آشفته و ناخوشایند از روابط خانوادگی ارائه میدهد؛ تصویری که نه سرگرمکننده است و نه تأملبرانگیز.
قسمت سوم سریال «صفا با خانواده» با خبر «حمله اسرائیل به ایران» به پایان میرسد؛ خبری که با کل فضای کمدی خانوادگی سریال هیچ سنخیتی ندارد. این یا یک خطای مفتضحانه در تدوین است، یا یک شوخی سیاه بیمزه، یا به احتمال قویتر، یک «شوک » ناامیدانه برای وادار کردن مخاطب به دیدن قسمت بعدی. اما نتیجه برعکس است: این پایانبندی نه کنجکاوی برمیانگیزد، نه ترس و نه هیچ احساس دیگری جز حیرت از حماقت نویسنده.
حتی بدترین سریالهای تاریخ تلویزیون ایران دستکم یک ویژگی مثبت داشتند، اما «صفا با خانواده» هیچ ویژگی مثبتی ندارد؛ فقط سر و صدا، فریاد و پوچی. این سریال برای کسانی ساخته شده که باور میکنند تلویزیون ایران هر روز سطح کیفی خود را نازلتر از دیروزمیکند. اگر «صفا با خانواده» قرار است الگویی برای طنزهای آینده باشد، بهتر است دیگر کسی برای نوشتن سریال قلم به دست نگیرد، که ننوشتن بسیار به از این نوشتنهای بیمایه است.
قسمت چهارم «صفا با خانواده» را به سختی میتوان یک «قسمت» از یک«سریال» نامید. این اثر دیگر از مرز «ضعف» و «سطحیبودن» عبور کرده و به قلمرویی پا گذاشته که شرحش جز با واژههایی چون «آشفتگی مطلق»، «فروپاشی روایت» و «نابودی شخصیت» ممکن نیست. گویی فیلمنامه در حال کهنه شدن و متلاشی شدن روی آنتن زنده پخش میشود. تماشاگر نه با یک کمدی موقعیت، که با نوعی تئاتر بداهه و بیساختار و جنونآمیز مواجه است که هر لحظه ممکن است به هر سمتی پرت شود.
اگر در سه قسمت قبل، دغدغه اصلی خانواده «تریاک تلخ» و «اتهام دزدی و اعتیاد» بود، اینک ناگهان و بیهیچ مقدمهای، جنگ اسرائیل و پهبادهای جاسوسی به مهمترین و بزرگترین معضل خانوادگی تبدیل میشود. آن هم نه به صورت یک تهدید واقعی، بلکه به عنوان بهانهای برای شوخیهای بیمزه و رفتارهای احمقانه.
«صفا» (احمد مهرانفر) برای تولد امیرعلی یک هواپیمای کنترلی میخرد. این هواپیما به اشتباه یک پهباد اسرائیلی تلقی میشود، توسط پدافند هوایی منهدم میگردد و نیروهای نظامی و امنیتی به خانه هجوم میآورند. در همین میان،معین (داماد بیچاره) و صفا تصمیم میگیرند «به عنوان شهروند وظیفهشناس» با لو دادن صاحب اصلی کارگاه تولید پهبادها، پاداش بگیرند.
این ایده اگر در یک فیلم کمدی سیاه و هوشمندانه اجرا میشد، شایدقابل قبول بود. اما در اینجا چنان سطحی، بیپروا و توهینآمیز به هوش مخاطب است که مخاطب را به خندهای تلخ وامیدارد. سریالی که تا دیروزدرباره «قرمهسبزی و چیدن شیرینی» حرف میزد، امروز ناگهان به جنگ تمامعیار با اسرائیل و لانههای جاسوسی میپردازد.
اخبار جنگی و تحلیلهای سیاسی سطحی جای گفتوگوهای خانوادگی را میگیرد. خانواده به جای صحبت از ازدواج و زندگی، مدام از «آمار بیکاری»، «قیمت دلار»، «وضعیت جنگ» و «پهبادهای اسرائیلی»حرف میزنند. این نه کمدی است و نه نقد اجتماعی؛ فقط پر کردن وقت با کلیشههای تکراری و بیخاصیت صداوسیماست.
«صفا»، شخصیتی که خودش دزد است، مدام از «آبروی مردم»، «نون حلال» و «دزدی احتکار» حرف میزند. در یک سکانس، با مثال مضحک «ماست و کاسه» میخواهد ثابت کند که خریدن اجناس اضافه برای شب جنگ، دزدی است. در سکانس بعد، همان شخص نقشه لو دادن صاحب کارگاه پهباد را میکشد تا پاداش بگیرد. این یعنی فقدان کوچکترین انسجام در شخصیتپردازی.
کاراکتر صفا در «صفا با خانواده» میان بزدلی، طمع، شعارهای اخلاقیتوخالی و دزدی سرگردان است. یک لحظه از «نون حلال» حرف میزند. این تناقضهای رفتاری نه تنها شخصیتی باورپذیر نمیسازد، بلکه هرگونه همذاتپنداری مخاطب با او را غیرممکن میکند.
در یکی از مضحکترین و بیمزهترین سکانسهای سریال، صفا و معین سوار موتور میشوند و به دنبال ماشین سرهنگ (که آرمان راننده آن است) میافتند. هدفشان گرفتن اطلاعات بیشتر درباره پاداش لو دادن کارگاه پهباد. نتیجه این سکانسهای باسمهای دستگیری توسط مأموران، بازجویی و در نهایت آزادی – بدون آنکه کوچکترین حادثه یا تحولی رخ دهد.
این سکانس آنقدر ابتدایی و طولانی است که تماشاگر را به مرز خاموش کردن تلویزیون میکشاند. گویا نویسنده در دقیقه نود به خودشان گفتهاند: « داستان جلو نرفت، یک تعقیب و گریز بیربط اضافه کنیم، شاید مخاطب یک قسمت دیگر با سریال همراه شود.».
بزرگترین خطای جنایت این سریال، تلاش برای خنداندن مخاطب با موضوعاتی است که به هیچ وجه خندهدار نیستند. جنگ اسراییل با ایران و حمله به مناطق مسکونی و شهادت غیرنظامیان به عنوان دستاویزی برای خنداندن استفاده میشود. سریال حتی یک لحظه برای این خبر سنگین سوگواری یا واکنش انسانی نشان نمیدهد؛ صرفاً یک دیالوگ و بعد ادامه شوخیهای بیمزه درباره پاداش و مژدگانی.
بیکاری ۶۵ درصدی جوانان و تورم فاجعهبار نیز به عنوان دستمایه شوخیهای صفا درباره «ماست و کاسه» و «نون حلال» استفاده میشود. دزدی از کارگاه تولید پهپاد نه به عنوان یک جرم، بلکه به عنوان یک«غنیمت جنگی حلال» توجیه میگردد.
سریالی که از فروش تریاک توسط مغازه سوپرمارکت، به عنوان یک کمک شایسته مردمی به درآمدزایی از محل سرهم کردن «پهبادهای اسرائیلی»رسیده است، در این مسیر تمام اصول اولیه فیلمنامهنویسی را نقض کرده است. هیچ خط سیر مشخصی، هیچ تحول شخصیتی و هیچ انسجام روایی در این اثر دیده نمیشود.
قسمت پنجم «صفا با خانواده» از بسیاری جهات به خلاصهای از کل سریال تبدیل شده است: آشفته، بیساختار، پر از دیالوگهای تکراری و بیمعنا، و مهمتر از همه، نمایشی از تمسخر هر آنچه که برای یکخانواده ایرانی جدی و دردناک است – از جنگ و تلفات گرفته تا بیکاری و بیپولی و ترس از آینده. شاید دیگر نتوان این اثر را «سریال کمدی»نامید، زیرا هیچ خندهای در کار نیست؛ آنچه میبینیم، نوعی شوخی تلخ با رنجهای واقعی مردم است در لفافهای از دیالوگهای پوچ و شخصیتهای کاریکاتوری شده.
«صفا» که تا دیروز یک دزد معمولی بود، حالا به یکباره به کشفکننده کارگاه پهبادسازی اسرائیلی تبدیل شده و از سوی نیروهای امنیتی و حتی خبرگزاری صداوسیما به عنوان یک قهرمان ملی تقدیر میشود! در یک سکانس به تمام معنا مسخره، «صفا» با لحنی شعارزده و کلیشهایمیگوید: «من هر کاری کردم به خاطر خاک کشورم بوده» و خبرنگار هم با چهرهای جدی از او به عنوان «مردی که کار بزرگی انجام داده» مصاحبه میکند.
صفا» در برابر دوربین خبرگزاری صداوسیما قرار میگیرد و در حالیکه با شعارهای وطنپرستانه از خود تعریف میکند،خبرنگار چندین بار سعی میکند بحث را به پهبادها بازگرداند، اما صفا مدام به حاشیه میرود.
این سکانس اگر در یک کمدی حرفهای ساخته میشد، میتوانست یکی از بهترین نقدها به «شعارزدگی» و «فرصتطلبی» باشد. اما در اجرای فعلی، چنان بیساختار و بداهه است که نه نقد است، نه طنز؛ فقط یک نمایش دردناک از هرجومرج است. پایان قسمت با «به به دست شما درد نکنه چه جهیزیهای» و گفتگو درباره حوله و جهیزیه، بار دیگر ثابت میکندکه این سریال کوچکترین درکی از چگونگی پایانبندی یک قسمت ندارد.
این تقابل میان «دزد معمولی» و «قهرمان ملی» میتوانست در یک کمدی سیاه زیرکانه، بامزه و تأملبرانگیز باشد. اما در اینجا چنان سخیف و بیپروا ساخته شده که خندهدار، نیشدار، نیست بلکه بشدت آزادهنده و ضد ملی است. گویی نویسندگان تصمیم گرفتهاند با هر موضوع جدی – از جاسوسی و بمباران تا تورم و بیکاری – صرفاً به عنوان یک شوخی درجهسه رفتار کند.
در سوی دیگر ماجرا، آرمان (نامزد نسیم) با خود دعوتنامهای از فدراسیون جهانی فوتبال آورده تا در مراسم اختتامیه جام جهانی در آمریکا روپایی بزند. حالا نسیم باید پدرش را راضی کند که با وجود جنگ ایران و اسرائیل، دخترش را به آمریکا بفرستد. دیالوگهای این بخش بهقدری کلیشهای و بیخاصیت است که گویی از یک فیلم دهه شصتی کپی شده است.
در این میان، شخصیت دایی جمشید که با دختران خارجنشینش تماس تصویری برقرار میکند و دیالوگهایی تحویل میدهد که انگار از یک کتاب آموزش زبان انگلیسی درآمده است، «هلو گودبای، آقای ددی». این کلیشهسازی از ایرانیان خارج از کشور نیز غلیظ و توهینآمیز است و اصلا کمدی نیست.
در تمام طول قسمت پنجم، شخصیتها مدام از «حمله اسرائیل»،«تخلیه تهران» و «آوارگی مردم» حرف میزنند – اما هیچکدام از این دیالوگها حتی یک لحظه حس بحران یا خطر را منتقل نمیکند. برعکس، هراس شخصیتها از جنگ به بهانهای برای شوخیهای مسخره تبدیل میشود.این رفتار با موضوع جنگ آنچنان بیمسئولانه و سطحی است که تماشاگر را نه میخنداند، نه نگران میکند، فقط سردرگم و آزرده میکند. گویی سریال اصلاً نمیداند میخواهد در ژانر طنز سیاه باشد، ملودرام جنگی باشد، یا یک کمدی خانوادگی ساده – و در این سرگردانی، همه چیز را خراب کرده است.
«صفا» هنوز هم شعارهای اخلاقی درباره «نون حلال» میدهد و لحظه بعد نقشه دزدی دیگری میکشد. هیچکدام از شخصیتها رشد نمیکنند،تصمیم جدیدی نمیگیرند و هیچ حادثه مهمی رقم نمیخورد.
همه چیزدرجا میزند، فقط فضای سریال از بحران خانوادگی به بحران ملی (جنگ) تغییر کرده است – اما باز هم با همان دیالوگهای تکراری و همان سطح از عمق صفر.
یکی از طولانیترین و آزاردهندهترین سکانسهای قسمت، لحظهای است که معین گوشی دایی جمشید را در شربت آبلیمو میاندازد. آنچه دنبال میشود، پنج دقیقه داد و فریاد، سرزنش، التماس، و تلاش برای خشک کردن گوشی با سشوار است – بدون هیچ حادثه خندهدار یا تأثیرگذاری بر روند داستان.
اگر این سکانس در یک کمدی حرفهای ساخته میشد، میتوانست موقعیت بامزهای خلق کند. اما در اینجا چنان افتضاح و بداهه اجرا شده که نه خندهدار است، نه تعلیقآفرین، فقط مزاحم و خستهکننده. این یعنی نویسنده نه «کمدی موقعیت» را بلد است، نه «تعلیق» را، و نه «طنز سیاه» را. او صرفاً بلد است یک اتفاق ساده را تا مرز جنون طول بدهد.
در یکی از بیمزهترین و توهینآمیزترین لحظات سریال، خبر شهادت دکتر جوانفکر (دانشمند هستهای) به همراه خانوادهاش در حمله هوایی پخش میشود. واکنش شخصیتها عجیب است. هیچ ترسی، هیچ اندوهی، هیچ درکی از فاجعه به تصویر کشیده نمیشود. در عوض، بلافاصله بحث به «پرندههای عروس هلندی دایی جمشید که زنده ماندند» و «معجزه در بمباران» منحرف میشود و سپس، در کمال ناباوری، صفا در مغازه منصور درباره «دهن اسرائیل را سرویس کردن» شوخی میکند و مردم برایش کف میزنند.
این دیگر «طنز سیاه» نیست. این بیاحترامی آشکار به رنج واقعی مردم در لفافه شعارهای وطنپرستانه است. سریالی که نمیتواند حتی یک لحظه سکوت و احترام مقابل خبر شهادت یک خانواده حفظ کند، سزاوار هیچ تمجیدی نیست.
سکانسی که صفا در مقابل دوربین خبرگزاری صداوسیما به عنوان «قهرمان ملی» معرفی میشود و مردم محل برایش شعار «صفای با شرافت» سر میدهند، نه خندهدار است، نه تأملبرانگیز. صفا که تا چند ساعت پیش یک دزد معمولی بود و حالا به دلیل لو دادن کارگاه پهبادسازی (که خودش از آن دزدیده!) تبدیل به «سرباز وطن» شده، آنقدر بیربط و کاریکاتوری است که هیچ احساسی جز حیرت برنمیانگیزد.
این سکانس تلاش ناامیدانهای است برای «نقد اجتماعی» از طریق اغراق، اما چنان بیساختار و شعارزده اجرا شده که مخاطب فقط سردرگم میماند: «آیا این سریال جدی میخواهد صفا را قهرمان نشان دهد؟ یامسخرهاش میکند؟» و چون خود سریال هم جواب این سؤال را نمیداند،تماشاگر هم به جواب نمیرسد.
قسمت ششم «صفا با خانواده» نقطه پایانی است بر هر گونه امید به بهبود این سریال. دیگر نمیتوان از «ضعف» گفت، چون اثری از یک«سریال حرفهای» در آن دیده نمیشود. نه شخصیتها به سرانجام میرسند، نه گرهها باز میشوند، نه طنزی خلق میشود، نه حتی یک سکانس استاندارد و تماشایی ساخته میشود.
آنچه میماند، ساعتها داد و فریاد، دیالوگهای تکراری، بحرانهای ساختگی، و شوخی با موضوعاتی است که برای هر انسان با وجدانی دردناک و غیرقابل تحمل است. «صفا با خانواده» دیگر نه یک کمدی، که یک کابوس تکراری است برای هر کسی که ناچار به دیدنش میشود.
با توجه به دیدگاه منتقدان اصولگرا و تندرو که هماکنون در کانون مدیریت صداوسیما نشستهاند، میتوان این سوال را مطرح کرد: اگر سریالی که دزد را دوستداشتنی نشان میدهد و دزدی را عیب نمیداند، در حالی که شخصیت دزد دائماً قرآن و حدیث از زبانش جاری میشود، در دهه هشتاد یا نود شمسی پخش میشد، آیا جمعیت کفنپوش وسیعی مقابل سازمان صداوسیما جمع نمیشدند؟
کما اینکه در سریال «کلانتری ۱۱» که هماکنون از شبکه تماشا پخش میشود، توصیه محتوایی به مخاطبان این است که فساد کاملاً در کشور سیستماتیک است و بازوهای نظارتی باید با آن کنار بیایند. در مورد دیگر، سریال «فراری» به تهیهکنندگی امیرپوروزیری و کارگردانی امیر داسارگر که اولین تولید خود را تحت عنوان «ترمینال غرب» با مدرسه فیلم عمار و تهیه کنندگی حامد بامروت نژاد انجام داد میتواند قمار کردن شخصیتی که بعدها به یکی از سربازان جنگاور در سوریه تبدیل میشود را به صورت علنی نشان دهد.
این موارد دستاویزهایی هستند که اگر «وحید جلیلی» همچنان روی کرسی انتقاد از صدا و سیما نشسته بود و معاون فرهنگی این نهاد نشده بود، این موارد را میتوانست دستاویزی برای انتشار شمارگان بعدی بیانیه «این گروه خشن» قرار دهد.