عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- «تجزیه» همیشه کلمهی ترسناکی نیست.تصور کنید در حال تماشای یک فیلم مهیج هستید. چنان غرق داستان میشوید که صدای زنگ تلفن را نمیشنوید و حتی متوجه نمیشوید که یک ساعت از زمان گذشته است.
یا لحظهای را به خاطر بیاورید که در یک جلسهی کاری، نقش یک مدیرِ قدرتمند و قاطع را بازی میکردید، اما ساعاتی بعد، در خانه به یک پدر یا مادرِ مهربان و انعطافپذیر تبدیل شدید.
این تواناییِ ذهن برای «تطبیق با موقعیت»، نوعی تجزیهی سالم و سازگارانه است.
یک پدیدهی طبیعی که به ما اجازه میدهد در هر شرایطی، بهترین نسخهی خودمان باشیم. اما همیشه اینطور نیست.
در این مقاله، از آن نوع تجزیهای حرف میزنیم که مشکلزا است؛ تجزیهای که ریشه در آسیبهای روحیِ درماننشده دارد و مانع از رشد و تغییر ما میشود.
همان چیزی که باعث میشود با وجود دانستن همهچیز دربارهی گذشتهمان، باز هم در تکرار الگوهای اشتباه دست و پا بزنیم.
بیایید ابتدا با نمونههای سالم و روزمرهی این پدیده آشنا شویم تا مرزهای آن را بهتر درک کنیم:
تمرکز عمیق و خلسهوار: وقتی مدیتیشن میکنید، یا وقتی کاملاً درگیر یک کتاب یا موسیقی میشوید و زمان و مکان را فراموش میکنید.
چندوجهی بودن نقشها: یک بانوی جوان را تصور کنید که صبح، در جایگاه یک مدیرِ جسور و تصمیمگیرنده ظاهر میشود، ظهر تبدیل به مادری دلسوز برای فرزندش میشود و شب هنگام، یک ورزشکارِ حرفهای در باشگاه است.
این تغییرِ نقشها، نه تنها نشانهی آسیب نیست، بلکه نشانهی شخصیتی منعطف و خلاق است.
نکتهی کلیدی در مورد این نوع تجزیه این است که کاملاً خودآگاه و کنترلشده است.
ما خودمان انتخاب میکنیم که در کدام نقش ظاهر شویم و به راحتی میتوانیم به نقشِ اصلی خود بازگردیم.
در نقطهی مقابل، نوعی از تجزیه قرار دارد که زندگیِ فرد را به شدت مختل میکند و معمولاً در یکی از این سه دسته جای میگیرد:
برخی اختلالات شخصیت: مانند پارانوئید، مرزی (Borderline)، ضداجتماعی یا وسواسی که پایهی اصلی آنها دشواری در مدیریت هیجانات و روابط است.
برخی اختلالات روانپریشانه: مانند اسکیزوفرنی یا اختلال دوقطبی که معمولاً ریشههای زیستشناختی قویتری دارند و نیازمند مداخلهی دارویی هستند.
حالتهای تجزیهایِ «خود»: این مورد، دقیقاً همان موضوع اصلیِ مقالهی ماست. حالتی که اغلب بر اثر ضربههای روحیِ شدید (تروما) در دوران کودکی شکل میگیرد و مثل یک زخمِ کهنه، هر از گاهی سر باز میکند.
شاید برایتان سوال باشد که چرا ذهن، دست به چنین کاری میزند؟ پاسخ، بسیار هوشمندانه اما دردناک است.
ذهنِ ما برای فرار از رنجی که تحملپذیر نیست، یک پدافند بقاگونه به کار میگیرد: «بخشهایی از خود» را جدا میکند. درست مثل وقتی که یک کامپیوتر برای جلوگیری از سوختن، بخشی از برنامههای خود را غیرفعال میکند.
این بخشهای جدا شده، «انسان»های مستقلی درون ما نیستند؛ بلکه بستههای فشردهای از انرژی، احساسات و باورهای منفی هستند که در همان لحظهی وقوعِ حادثه، شکل گرفته و در زمان قفل شدهاند.
مثال عینی: کودکی که در مدرسه، توسط معلمی به شدت تحقیر میشود، برای فرار از این رنجِ غیرقابلتحمل، بخشی از «خودِ ارزشمند» خود را جدا میکند. این بخشِ جدا شده، سالها بعد، در بزرگسالی، به شکل «احساس بیارزشیِ بیدلیل» یا «ترس از ابراز وجود» خود را نشان میدهد.
فراموش تجزیه ای
فرار تجزیه ای
مسخ شخصیت
اختلال هویت تجزیه ای
دراین نوع اختلال فرد دچار فراموشی دربخشی ازخاطره زندگی خود را به یاد نمی آوردو این خاطره ویا اتفاق فراموش شده امکان دارد که بخشی از همان بدرفتاری جنسی، جسمی ویا تصادف و مرگ کسی باشد و حتی امکان دارد این تصویر فراموش شده مربوط به یک اتفاق یا حتی چند اتفاق باشد.
در این نوع اختلال فرد به منطقه ای دیگرنقل مکان می کند و به جایی نامعلوم می رود که در این زمان فرد خود را به نام دیگر و با شغل و هویتی متفاوت خود را معرفی می کند، این گریز تجزیه ای چند ساعت ویا چند روز به طول می انجامد.
فرد درگیر این اختلال خود را با احساسات جدیدی می یابد و از جمله هایی نظیر(انگار از جای دیگه ای اومدم ، همه کارتونی بودن و…) استفاده می کند البته افراد سالم ممکن است گاهی از روی خستگی، کمبود خواب و یا اضطراب استفاده کنند.
در این نوع اختلال فرد به صورت چند شخصیتی رفتار می کند و ممکن است این شخصیت ها با هم کاملا متفاوت از لحاظ نوع رفتار، لهجه، نوع گویش و حتی راه رفتن باشند.
در جلسات مشاوره، یکی از رایجترین جملاتی که از مراجعان میشنویم این است: «من کاملاً میدانم که پدرم مرا طرد کرده و میدانم که نباید در روابطم اینگونه رفتار کنم، اما چرا باز هم همان اشتباهات را تکرار میکنم؟»
این جمله، کلیدِ شناساییِ یک «حالت تجزیهایِ خود» است.
علت اصلی این است که در جلسات گفتوگودرمانیِ معمولی، ما فقط با بخشِ هوشیار و منطقیِ فرد کار میکنیم. بخشی که همهچیز را میداند، تحلیل میکند و حتی راهحل دارد.
اما این بخشِ منطقی، به بخشِ قفلشدهی ناخودآگاه که در زمانِ آسیب شکل گرفته، دسترسی مستقیم ندارد.
تصور کنید یک راننده (ذهنِ خودآگاه) پشت فرمان ماشین نشسته و میداند که باید به راست بپیچد، اما ترمزها و فرمان (بخش ناخودآگاهِ آسیبدیده) در اثر یک تصادفِ قدیمی قفل شدهاند.
تا وقتی که خودِ ترمزها را تعمیر نکنیم، راننده هر چقدر هم تلاش کند، ماشین به مسیر درست نمیرود.
درمانِ این حالتِ تجزیهای، برخلاف باور عمومی، تنها با صحبت کردن حل نمیشود. این کار نیازمندِ رویکردهای تخصصیتری است که مستقیماً با آن «بخشِ جدا شده» ارتباط برقرار کنند.
اگر هر یک از این نشانهها را در خود یا اطرافیان تان مشاهده میکنید، ممکن است ردپایی از یک حالت تجزیهایِ حلنشده در کار باشد:
اختلالات خوردن: مانند پرخوریِ عصبی، بیاشتهایی یا وسواسِ غذایی که ریشه در احساسِ کنترلناپذیری دارد.
رفتارهای پرخطر و اعتیادها: چه اعتیاد به مواد، چه به الکل، قمار، یا حتی وابستگیهای رفتاری مانند کارِ افراطی یا خریدِ وسواسی.
تکرارِ الگوهای شکستخورده: در روابط عاطفی یا شغلی، به طوری که انگار سناریوی یک فیلم تکراری را بارها و بارها زندگی میکنید.
افسردگیهای مقاوم به درمان: افسردگیهایی که با وجود مصرف داروهای مختلف و جلسات متعدد مشاوره، بهبود قابلتوجهی پیدا نمیکنند.
لطفاً به این نکتهی طلایی توجه کنید:
حالت تجزیهای «خود» که در این مقاله به آن پرداختیم، کاملاً با اختلال تجزیهای «هویت» که در گذشته «چندشخصیتی» نامیده میشد، تفاوت دارد.
حالت تجزیهای «خود»: بسیار شایعتر است. فرد احساس میکند بخشهایی از وجودش در گذشته قفل شده، اما همچنان یک «من» واحد دارد.
معمولاً نیازی به داروی روانپزشکی ندارد و با رواندرمانیِ عمیق قابل درمان است.
اختلال تجزیهای «هویت»: اختلالی بسیار نادر و شدید است که در آن، هویتِ فرد به چندین شخصیتِ مجزا با نام، سن و حتی مشخصاتِ بدنیِ متفاوت شکافته میشود.
این اختلال، حتماً نیازمندِ درمانِ تخصصی و معمولاً ترکیبی از روانپزشکی (دارو) و رواندرمانی است.
احساسِ گیر کردن در گذشته، تکرارِ اشتباهات و ناتوانی در تغییر، اغلب ریشه در همان «بخشهای قفلشدهای» دارد که سالها پیش برای محافظت از ما شکل گرفتهاند.
امروز دیگر لازم نیست با این زخمهای کهنه زندگی کنید.
اگر حس میکنید مقالهی امروز، آینهی تمامنمایِ درونِ شماست، بدانید که راهِ درمان وجود دارد.
اولین قدم، پذیرش این حقیقت است که «فقط دانستن کافی نیست»؛ آنچه نیاز دارید، یک سفرِ درمانیِ عمیق است تا آن بخشِ گمشدهی وجودتان را به خانه بازگردانید.
آیا شما نیز تجربهی احساسِ «میدانم اما نمیتوانم تغییر کنم» را داشتهاید؟ خوشحال میشویم تجربیات یا پرسشهای خود را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@