عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- سریال «هزار و یک شب» از همان عنوانش وعده بزرگی به مخاطب میدهد؛ وعده ورود به جهانی که افسانه، روایت و قدرت در هم تنیدهاند و قصهگویی نه یک سرگرمی، بلکه کنشی حیاتی است.
در متن کلاسیک هزار و یک شب، شهرزاد با روایت، مرگ را به تعویق میاندازد؛ قصه گفتن شکل ظریفی از مقاومت است در برابر قدرت عریان. اما آنچه در نسخه سریالی میبینیم، بیش از آنکه بازآفرینی این منطق افسانهای باشد، استفادهای تزئینی از آن است؛ افسانه در سطح تصویر باقی میماند و به ساختار معنا نفوذ نمیکند.
سریال تلاش میکند پیوندی میان جهان معاصر و فضایی خیالی ـ اسطورهای برقرار کند. این اتصال عمدتاً از مسیر طراحی صحنه، قاببندیها و فضاسازی بصری شکل میگیرد. نتیجه، جهانی است چشمنواز که در نگاه اول مخاطب عام را جذب میکند. اما مشکل از جایی آغاز میشود که این تصاویر قرار است در خدمت روایت قرار بگیرند. بهجای آنکه تصویر حامل معنا باشد، خود به هدف بدل میشود. افسانه به فانتزی تقلیل مییابد و فانتزی به پوستهای زیباشناختی.
در سطح مضمونی، هزار و یک شب حول محور اسارت، عشق، انتقام حرکت میکند. شخصیتها مدام در موقعیتی قرار میگیرند که موضوع میل، خشم یا کنترل دیگری میشوند. این ایده بالقوه ظرفیت تحلیلی بالایی دارد؛ انسانهایی که هویتشان نه از درون، بلکه از نگاه و اراده دیگری شکل میگیرد. اما سریال بهجای آنکه این وضعیت را به سطح خودآگاهی، بحران یا مقاومت برساند، صرفاً آن را تکرار میکند. دیگری شدن رخ میدهد، اما فهم نمیشود.
مهمترین مشکل سریال، کندی و ایستایی روایت است؛ معضلی که در بسیاری از تولیدات پلتفرمی دیده میشود. خردهروایتهای متعدد معرفی میشوند، اما کارکرد دراماتیک روشنی ندارند. در قسمتهای میانی، روایت عملاً پیش نمیرود. گره تازهای شکل نمیگیرد و اطلاعات تعیینکنندهای در اختیار مخاطب قرار نمیگیرد. این تعویق مداوم نه تعلیق میسازد و نه راز؛ بلکه نوعی فرسودگی روایی ایجاد میکند. گویی سریال برای طولانیتر شدن طراحی شده، نه برای کاملتر شدن.
شخصیتپردازی نیز از این آشفتگی بینصیب نمانده است. کاراکترها بیشتر تیپاند تا شخصیت. گذشته، انگیزه و منطق درونیشان مبهم است و این ابهام نه به پیچیدگی، بلکه به سردرگمی میانجامد. شخصیتی که محور انتقام است، قدرت و نفوذ گسترده دارد، اما خاستگاه این قدرت روشن نیست. کاراکتر دانشگاهی فرهیختهای که ناگهان وارد روابط خصوصی مسئلهدار میشود، بدون زمینهچینی روانی رها میشود. تصمیمهای مهم داستانی اغلب بیمنطق جلوه میکنند و مخاطب را از همراهی عاطفی دور میکنند.
در این میان، نشانههایی از گرایش سریال به یک خوانش روانشناختی نیز دیده میشود؛ چیزی شبیه الگوی سندرم استکهلم، جایی که قربانی بهتدریج به آزارگر وابسته میشود. اگر سریال واقعاً بخواهد پایان خود را بر اساس چنین منطقی بنا کند، ایدهای قابل تأمل در اختیار دارد: پیوند پیچیده عشق، اسارت و قدرت. اما این الگو نیازمند کاشت تدریجی در طول روایت است؛ باید نشانهها، تضادهای درونی و تحولات عاطفی شخصیتها بهمرور ساخته شوند. در غیر این صورت، چنین پایانی صرفاً به یک افشاگری ناگهانی یا شوک روایی تقلیل مییابد؛ ترفندی که بیش از آنکه اثر را عمیق کند، آن را سطحیتر نشان میدهد.
از این منظر، عنوان هزار و یک شب به معیاری برای سنجش خود سریال تبدیل میشود. در افسانه کهن، شبها پشت سر هم میآیند تا زندگی ادامه یابد و معنا ساخته شود. در اینجا نیز شبها میگذرند، اما نه به سمت دگرگونی، بلکه در چرخهای از تکرار. قصهها گفته میشوند، اما کسی نجات نمییابد؛ نه شخصیتها و نه روایت.
هزار و یک شب در وضعیت فعلیاش بیش از آنکه روایتی منسجم درباره اسارت، عشق و قدرت باشد، مجموعهای از ایدههای پراکنده و نیمهتمام است. سریال از نظر بصری پرهزینه و جاهطلبانه است، اما در غیاب منطق روایی استوار و شخصیتپردازی عمیق، در سکونی فرساینده گرفتار میشود؛ سکونی که بیش از هر چیز، فاصله میان عنوان بلندپروازانه و اجرای سردرگم اثر را آشکار میکند.