فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۸۹۲۱
تاریخ انتشار: ۰۷:۴۱ - ۱۸-۰۳-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۸۹۲۱
انتشار: ۰۷:۴۱ - ۱۸-۰۳-۱۴۰۵

حذف فارسی؛ خاموش‌کردن بخشی از حافظه افغانستان

افغانستان
افغانستان کشوری چندزبانه و چندفرهنگی است. در طول تاریخ، زبان‌های گوناگون در این سرزمین حضور داشته‌اند و هر یک سهمی در شکل‌گیری فرهنگ و هویت کشور داشته‌اند. در این میان، زبان فارسی یکی از مهم‌ترین زبان‌های تاریخی افغانستان بوده است؛ زبانی که قرن‌ها در حوزه ادبیات، آموزش، فرهنگ، دیوان‌سالاری و تولید دانش نقش محوری داشته و بخش بزرگی از میراث فرهنگی این سرزمین با آن نوشته و ثبت شده است.

در تاریخ ملت‌ها، زبان تنها وسیله‌ای برای گفت‌وگو نیست. زبان حافظه جمعی، روایت تاریخی، نظام فکری و بخشی از هویت یک جامعه است. ملت‌ها با زبان خود گذشته را به یاد می‌آورند، فرهنگ خود را حفظ می‌کنند و آینده را می‌سازند. هرگاه زبانی به حاشیه رانده شود، تنها واژه‌ها حذف نمی‌شوند؛ بلکه بخشی از حافظه، تاریخ و هویت مردمی نیز آسیب می‌بیند که با آن زبان زنده‌گی کرده‌اند. به همین دلیل، در بسیاری از کشورها مساله زبان صرفاً یک موضوع ادبی یا آموزشی نیست، بلکه موضوعی سیاسی، فرهنگی و هویتی است.

به گزارش هشت صبح، افغانستان کشوری چندزبانه و چندفرهنگی است. در طول تاریخ، زبان‌های گوناگون در این سرزمین حضور داشته‌اند و هر یک سهمی در شکل‌گیری فرهنگ و هویت کشور داشته‌اند. در این میان، زبان فارسی یکی از مهم‌ترین زبان‌های تاریخی افغانستان بوده است؛ زبانی که قرن‌ها در حوزه ادبیات، آموزش، فرهنگ، دیوان‌سالاری و تولید دانش نقش محوری داشته و بخش بزرگی از میراث فرهنگی این سرزمین با آن نوشته و ثبت شده است.

از بلخ و هرات تا کابل و بدخشان، فارسی تنها زبان گفت‌وگوی روزمره نبوده، بلکه زبان شعر، فلسفه، عرفان، تاریخ و اندیشه نیز بوده است. نام‌هایی چون مولانا جلال‌الدین بلخی، سنایی غزنوی، ناصر خسرو بلخی، عبدالرحمان جامی، بیدل دهلوی و ده‌ها چهره دیگر، بخشی از میراث مشترکی هستند که بدون زبان فارسی قابل تصور نیست. این زبان طی قرن‌ها بستری برای تولید فرهنگ و دانش در منطقه بوده و میلیون‌ها انسان از طریق آن جهان را فهمیده و با یک‌دیگر ارتباط برقرار کرده‌اند.

با این حال، در سال‌های اخیر نگرانی‌های زیادی درباره به حاشیه راندن زبان فارسی در افغانستان مطرح شده است. تغییر برخی اصطلاحات رسمی، حذف تدریجی واژه‌های رایج فارسی از مکاتبات اداری، تلاش برای جایگزینی اجباری برخی اصطلاحات و کم‌رنگ ساختن حضور فارسی در ساختارهای رسمی، این نگرانی را به وجود آورده که زبان به میدان رقابت سیاسی و ابزار اعمال قدرت تبدیل شده است.

مشکل اصلی اما صرفاً تغییر چند واژه یا اصطلاح نیست. مساله زمانی جدی می‌شود که زبان از یک ابزار ارتباطی به ابزاری برای تعریف شهروند درجه‌یک و درجه‌دو تبدیل گردد. در چنین شرایطی، زبان دیگر فقط زبان نیست؛ به نمادی از قدرت، انحصار و حذف بدل می‌شود.

یکی از نگرانی‌های جدی در قبال سیاست‌های زبانی در افغانستان، تلاش برای ساختن نوعی سلسله‌مراتب هویتی میان شهروندان است؛ وضعیتی که در آن برخی زبان‌ها و هویت‌ها به مرکز قدرت نزدیک‌تر تعریف می‌شوند و برخی دیگر به حاشیه رانده می‌شوند. نتیجه چنین رویکردی، شکل‌گیری احساس نابرابری در میان شهروندان است؛ احساسی که به‌تدریج این تصور را به وجود می‌آورد که برخی «صاحب اصلی» کشور و برخی دیگر صرفاً ساکنان درجه دوم آن هستند.

این نگاه نه تنها با مفهوم شهروندی مدرن در تضاد است، بلکه با واقعیت تاریخی افغانستان نیز هم‌خوانی ندارد. افغانستان از آغاز سرزمین تنوع‌های قومی، زبانی و فرهنگی بوده است. هیچ قوم، زبان یا گروهی به تنهایی سازنده این کشور نبوده و هیچ هویتی نیز نمی‌تواند مدعی مالکیت انحصاری بر آن باشد.

مشکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که زبان از یک ابزار ارتباطی به ابزاری برای سنجش وفاداری سیاسی و هویت ملی تبدیل شود. در چنین شرایطی، شهروند نه بر اساس توانایی، دانش و مسوولیت اجتماعی، بلکه بر اساس زبان مادری‌اش مورد قضاوت قرار می‌گیرد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که شکاف‌های اجتماعی عمیق‌تر می‌شوند. هیچ کشوری با تقسیم شهروندان به «اصلی» و «فرعی»، «خودی» و «غیرخودی» به ثبات نرسیده است.

تجربه تاریخی بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که سیاست‌های زبانی مبتنی بر حذف و انکار نه تنها به وحدت ملی کمک نمی‌کنند، بلکه شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر می‌سازند. هرگاه گروهی احساس کند زبان، فرهنگ یا هویت او نادیده گرفته می‌شود، احساس تعلقش به ساختار سیاسی نیز آسیب می‌بیند. به همین دلیل، کشورهای موفق معمولاً تنوع زبانی را به‌عنوان یک سرمایه می‌پذیرند، نه یک تهدید.

افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. این کشور نه بر پایه یک زبان و یک قوم، بلکه بر پایه تنوع تاریخی و فرهنگی شکل گرفته است. تلاش برای برجسته‌سازی یک هویت و کم‌رنگ کردن هویت‌های دیگر در نهایت به تضعیف انسجام اجتماعی منجر می‌شود.

یکی از پیامدهای مهم حاشیه راندن زبان فارسی، تاثیر آن بر نظام آموزشی است. زبان فقط ابزار آموزش نیست؛ خود آموزش نیز از طریق زبان معنا پیدا می‌کند. وقتی یک زبان از مراکز تصمیم‌گیری، تولید دانش و نهادهای آموزشی کنار زده شود، به‌تدریج ظرفیت علمی و فرهنگی آن نیز محدود می‌شود. دانش‌آموز و دانشجویی که احساس کند زبان مادری یا زبان فرهنگی‌اش ارزش کم‌تری دارد، به مرور احساس فاصله با ساختار آموزشی پیدا می‌کند.

این مساله برای جامعه‌ای مانند افغانستان که هم‌اکنون نیز با بحران عمیق آموزشی روبه‌رو است، می‌تواند پیامدهای گسترده‌تری داشته باشد. در کشوری که میلیون‌ها دختر از آموزش محروم شده‌اند و نظام آموزشی با محدودیت‌های فراوان دست‌وپنجه نرم می‌کند، ایجاد شکاف‌های زبانی می‌تواند بحران موجود را پیچیده‌تر سازد.

اما مساله زبان در افغانستان فقط مساله آموزش نیست. زبان ابزار تولید دانش نیز هست. بخش بزرگی از آثار دانشگاهی، پژوهش‌های علمی، تولیدات فرهنگی و فعالیت‌های رسانه‌ای افغانستان به زبان فارسی انجام شده است. حذف یا محدودسازی این زبان، در عمل به معنای محدودسازی بخشی از ظرفیت علمی و فرهنگی کشور خواهد بود.

فارسی فقط زبان گفت‌وگوی روزمره نیست؛ زبان دانشگاه، کتاب، روزنامه، شعر، هنر و بخش بزرگی از حافظه مکتوب افغانستان است. هزاران جلد کتاب، سند تاریخی و اثر ادبی در این سرزمین با این زبان نوشته شده است. حذف یا کم‌رنگ ساختن این زبان تنها محدود کردن یک ابزار ارتباطی نیست؛ بلکه کم‌رنگ کردن بخشی از حافظه تاریخی کشور است.

از سوی دیگر، مساله زبان در افغانستان به عدالت اجتماعی نیز مرتبط است. وقتی شهروندان احساس کنند زبان‌شان در ساختار رسمی کشور کم‌تر دیده می‌شود، این احساس به وجود می‌آید که خود آنان نیز کم‌تر دیده می‌شوند. چنین احساسی به مرور اعتماد اجتماعی را فرسایش می‌دهد و فاصله میان مردم و ساختارهای قدرت را افزایش می‌دهد.

در سال‌های اخیر، بسیاری از شهروندان افغانستان این احساس را پیدا کرده‌اند که تلاش‌هایی برای تعریف یک هویت مسلط و به حاشیه راندن هویت‌های دیگر در جریان است. اگر چنین احساسی در جامعه گسترش یابد، نتیجه آن چیزی جز افزایش بی‌اعتمادی، واگرایی اجتماعی و تضعیف هم‌بسته‌گی ملی نخواهد بود.

شاید به همین دلیل باشد که سیاست‌های زبانی در بسیاری از کشورهای جهان با حساسیت فراوان دنبال می‌شود. تجربه کشورهایی چون سوئیس، هند و کانادا نشان می‌دهد که ثبات سیاسی در جوامع چندزبانه نه از راه حذف، بلکه از راه به‌رسمیت‌شناختن تنوع به دست می‌آید. دولت‌های موفق تلاش می‌کنند همه زبان‌های مهم جامعه را به‌عنوان بخشی از سرمایه ملی حفظ کنند؛ زیرا می‌دانند زبان‌ها رقیب یک‌دیگر نیستند، بلکه در کنار هم میراث فرهنگی یک ملت را شکل می‌دهند.

پرسش مهم این است که چرا در شرایطی که افغانستان با بحران‌های عمیق اقتصادی، فقر گسترده، بی‌کاری، مهاجرت، فروپاشی نظام آموزشی و انزوای بین‌المللی روبه‌رو است، مساله زبان تا این اندازه به موضوعی سیاسی تبدیل شده است؟ چرا به جای تمرکز بر حل مشکلات اساسی مردم، انرژی زیادی صرف تغییر نام‌ها، واژه‌ها و نشانه‌های زبانی می‌شود؟

پاسخ شاید در این واقعیت نهفته باشد که کنترل زبان، در نهایت تلاشی برای کنترل روایت است. هر قدرت سیاسی می‌کوشد روایت خود از تاریخ، هویت و جامعه را تثبیت کند. زبان در چنین شرایطی به ابزاری برای بازتعریف حافظه جمعی تبدیل می‌شود. اما تجربه تاریخ نشان داده است که هیچ حکومتی نتوانسته با فشار سیاسی، حافظه فرهنگی یک ملت را برای همیشه تغییر دهد.

قدرت‌های سیاسی می‌توانند نام‌ها را عوض کنند، تابلوها را تغییر دهند و واژه‌های تازه بسازند، اما نمی‌توانند پیوند عاطفی و تاریخی مردم با یک زبان را از میان ببرند. زبان‌ها با فرمان سیاسی زنده نمی‌شوند و با فرمان سیاسی نیز از بین نمی‌روند. بقای زبان در پیوند آن با مردم، فرهنگ، ادبیات و زنده‌گی روزمره نهفته است.

فارسی در افغانستان نه یک زبان وارداتی است و نه متعلق به یک گروه محدود. این زبان قرن‌ها بخشی از واقعیت اجتماعی، فرهنگی و فکری این سرزمین بوده است. میلیون‌ها شهروند با آن سخن می‌گویند، می‌نویسند، شعر می‌خوانند، فکر می‌کنند و جهان را در قالب آن درک می‌کنند. به همین دلیل، هر تلاشی برای حاشیه راندن آن، دیر یا زود با مقاومت فرهنگی جامعه روبه‌رو خواهد شد.

نکته مهم‌تر این است که دفاع از زبان فارسی نباید به معنای مخالفت با دیگر زبان‌های کشور تلقی شود. دفاع از فارسی، دفاع از اصل برابری است. همان‌گونه که هیچ زبانی نباید تحقیر شود، هیچ زبانی نیز نباید به حاشیه رانده شود. توسعه یک زبان نباید به قیمت حذف زبان دیگر صورت گیرد.

افغانستان بیش از هر زمان دیگری به بازسازی اعتماد ملی نیاز دارد. این اعتماد نه با حذف زبان‌ها، بلکه با پذیرش واقعیت چندزبانه و چندفرهنگی کشور شکل می‌گیرد. زبان فارسی، همانند دیگر زبان‌های افغانستان، بخشی از این واقعیت است؛ واقعیتی که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه از حافظه جمعی مردم حذف نمود.

امروز بحث فقط بر سر چند واژه یا چند تابلو نیست؛ بحث بر سر نوع نگاه به افغانستان است. آیا افغانستان خانه مشترک همه شهروندانش است یا سرزمینی که در آن برخی هویت‌ها باید کم‌رنگ شوند تا هویت‌های دیگر برجسته گردند؟ پاسخ به این پرسش، تنها سرنوشت یک زبان را تعیین نمی‌کند؛ بلکه آینده هم‌زیستی ملی را نیز رقم می‌زند.

حذف فارسی، اگر به‌عنوان یک سیاست آگاهانه دنبال شود، در نهایت نه تنها به زبان فارسی آسیب می‌زند، بلکه به خود افغانستان نیز لطمه وارد می‌کند. زیرا ملت‌ها با حذف بخشی از حافظه خود نیرومند نمی‌شوند. هیچ جامعه‌ای با انکار بخشی از تاریخ و فرهنگش به وحدت نمی‌رسد.

افغانستان زمانی می‌تواند به سوی ثبات و توسعه حرکت کند که همه شهروندانش، فارغ از زبان، قومیت و جنسیت، خود را در آینه این کشور ببینند. زبانی که قرن‌ها بخشی از روح این سرزمین بوده، سزاوار حذف و حاشیه‌نشینی نیست. زیرا خاموش کردن زبان، در نهایت تلاشی برای خاموش کردن حافظه است؛ و ملتی که حافظه خود را از دست بدهد، راه آینده را نیز گم خواهد کرد.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان