عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سالهای طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناختهها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.
اما آن اتفاق تلخ تا سیزدهسالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.
شب گرمی از تابستان بود. بیخوابی کلافهام کرده بود. در رختخواب به خودم میپیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدمها و نفسهای بریده یک نفر را شنیدم.
پادکست را اینجا بشنوید
چشمهایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه اینها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.
پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»
جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»
انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشمهایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کردهاند.»
چند دقیقه بعد، از رفتوآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.
بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.
و این، آغاز تیرهروزیهای من بود.
از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن میترسیدم محافظت کند.
بخشی که شنیدید، خلاصهای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.
کتاب، به شکلی شگفتانگیز، مانند یک نمایشنامه، پردههای مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده میگذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشارهای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاجوتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش میتواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی بودن»، بنمایه اصلی این کتاب خواندنی است.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست گوزن هایی که جنگیدند را اینجا بشنوید
شاهزاده هری در سراسر کتاب تلاش میکند جایگاه خودش را در دنیا پیدا کند. بارها میکوشد، اما انگار هر بار از یک بدبیاری به بدبیاری بزرگتری میرسد.
لحن کتاب صادقانه به نظر میرسد و تقلای هری برای مفید بودن و اثبات خودش به خانواده سلطنتی، باورپذیر و تأثیرگذار است.
کتاب پر است از تجربههای خامدستانه هری؛ تجربههایی که بعضی از آنها بیش از آنکه خندهدار باشند، عجیب و شگفتآورند.
مثلاً در سال ۲۰۰۵، زمانی که حدود ۲۰ سال داشت، به یک جشن بالماسکه دعوت شد؛ جشنی که قرار بود مهمانها با لباسهایی با موضوع «بومیان و استعمارگران» در آن حاضر شوند؛ مثلاً لباس انگلیسیهای دوران ملکه ویکتوریا یا سرخپوستان آمریکا.
اما شاهزاده هری ایده عجیبی به ذهنش رسید. به مغازهای رفت که لباسهای نمایشی قدیمی میفروخت و یک یونیفرم سربازان آلمان نازی سفارش داد. بازوبند صلیب شکسته بست، سبیل مصنوعی هیتلری گذاشت و راهی مهمانی شد.
فردای آن روز، عکسش تقریباً روی جلد تمام روزنامههای بریتانیا بود. شبکههای خبری مدام درباره آن مهمانی گزارش پخش میکردند؛ انگار دیگر هیچ اتفاق مهمی در دنیا نیفتاده بود.
تقریباً همه رسانهها یک تیتر مشابه داشتند:
«هایل هیتلر سلطنتی»
افتضاح بزرگی به پا شده بود. خود هری این ماجرا را به «طوفانی از آتش» تشبیه میکند. چارلز با زحمت فراوان تلاش کرد اوضاع را مدیریت کند و این روایت را جا بیندازد که هری متوجه حساسیت موضوع نبوده و قصد تمسخر یا توهین نداشته است.
در ظاهر، ماجرا ختم به خیر شد، اما انگار این اتفاق تا همیشه مثل داغی بر پیشانی هری باقی ماند؛ این تصور که او درک درستی از مسائل ندارد، به عواقب کارهایش فکر نمیکند، شاید سادهلوح است یا خودش را بیش از حد بامزه میداند. از آن پس، هری مدام تلاش میکند خلاف این تصویر را ثابت کند.
یکی از مهمترین فصلهای کتاب به رابطه پرتنش هری با پدرش، چارلز، میپردازد. چارلز سالها پیش از جدایی از دایانا به او خیانت کرده بود و چند سال پس از مرگ دایانا با کامیلا ازدواج کرد. رابطه چارلز و کامیلا حتی به پیش از آشنایی او با دایانا برمیگشت.
همین ازدواج، در کنار مجموعهای از اتفاقات دیگر که کتاب با جزئیات به آنها میپردازد، باعث شد فاصله میان هری و پدرش بیشتر شود؛ تا جایی که هری حتی به این شک افتاد که شاید چارلز اصلاً پدر واقعی او نباشد.
شایعهای قدیمی وجود داشت که پدر واقعی او یکی از دوستان نزدیک پرنسس دایاناست.
این شایعه آنقدر جدی شد که هری برای مدتی گوشهگیر شد و به همهچیز و همهکس بدبین شد. البته بعدها شواهد نشان داد که دایانا و آن مرد مدتها پس از تولد هری با یکدیگر آشنا شده بودند.
با این حال، انگار همیشه گوشهای از ذهن هری نسبت به هویت پدرش تردید داشت؛ تردیدی که یک بار او را تا آستانه مرگ هم برد.
پیش از ادامه داستان، بد نیست بدانیم که شاهزاده هری در حدود ۲۳سالگی وارد ارتش بریتانیا شد و مدتی را در عراق و افغانستان خدمت کرد.
اما ماجرایی که کتاب روایت میکند، مربوط به سال ۲۰۱۲ است؛ زمانی که هری ۲۸ سال داشت و در آمریکا دوره آموزش خلبانی بالگرد و نبردهای ویژه در بیابان را میگذراند.
در یکی از مانورها، چادر محل استقرار هری و همرزمانش بهصورت فرضی مورد حمله نیروهای دشمن قرار میگیرد. در میان نیروهای مهاجم، زنی حضور داشت که صورتش را پوشانده بود. او هری را به گوشهای برد، دستهایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد:
«میدانی پدر واقعیات کیست؟ میدانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»
هری کنترلش را از دست داد، شروع به ناسزا گفتن کرد و دچار حمله عصبی شد.
بعدها مشخص شد آن زن بدون هماهنگی و به ابتکار خودش این حرفها را زده بود تا میزان تابآوری هری را در شرایط فشار روانی بسنجد.
اما تأثیر این اتفاق آنقدر شدید و ناگوار بود که آن زن در نهایت توبیخ شد.
البته کتاب فقط پر از تلخی نیست و لحظههای شیرین و بامزه هم کم ندارد.
مثلاً هری تعریف میکند که یک بار پرنسس دایانا تصمیم گرفت مادرشوهرش، ملکه الیزابت، را در آغوش بگیرد. گفته میشود ملکه اساساً علاقهای به بغل کردن یا بغل شدن نداشت. اما دایانا بالاخره دل را به دریا زد؛ شاید هم میخواست سر به سر مادرشوهرش بگذارد.
ولی ملکه زرنگتر از این حرفها بود؛ بهموقع جا خالی داد و فقط نگاهی معنیدار به دایانا انداخت؛ نگاهی که انگار میگفت:
«عروس جان، حد و حدود خودت را بدان.»