عصر ایران ؛ علی نجومی ــ اردیبهشتماه سال ۱۳۵۵، تهران، محله شاپور. خانهای قدیمی و به سبک دوران قاجار برای مراسم عروسی دو جوان به نامهای خسرو و ثریا آذینبندی شده است. صندلیهای لهستانی دور تا دور حیاط جلویی چیده شدهاند و میزها یکبهیک پر از میوه و تنقلات در آن میان خودنمایی میکنند.
حدود ۸۰ نفر در مهمانی حضور دارند. در میان حیاط، روی حوض، تختی تعبیه کردهاند و گروه نمایش تختحوضی مشغول اجرای برنامه است.
پادکست را اینجا بشنوید
گاهبهگاه صدای خنده جمعیت به هوا میرود.
ثریا و خسرو هم گویا در آسمانها سیر میکنند. دو، سه ساعت پیش به عقد هم درآمده بودند و حالا دست در دست یکدیگر دارند و محو نمایش روی حوض شدهاند.
اما ناگهان، در میانه معرکهگیری سیاه نمایش، یک جوان لاغر و تا حدودی خلوضع، با کتوشلوار گشاد تیره، پیراهن سفید و کراوات سیاه، در حالی که یک بره سفید زیبا را در آغوش گرفته، به سمت تخت میدود و از آن بالا میرود.
به چشم برهمزدنی بره را روی تخت میکوبد و فریاد میزند:
«خون، خون بیگناه! آی مردم، خون این بره، خون برادر بیگناه منه که شما او را کشتید.»
و در همین حین، بره زبانبسته را گرومبی میکوبد روی تخت حوض. بعد از پر شالش یک چاقوی دستهبلند درمیآورد و به چشم برهمزدنی گلوی بره را گوش تا گوش میبُرد.
دوباره داد میزند: «خون، خون!»
اکثر مهمانان از جای خود برخاسته و رفتهاند دور تخت. جوان حالا لاشه بره را که خون از همهجایش جاری است، روی هوا میچرخاند و حتی روی سر عروس و داماد، یعنی ثریا و خسرو، هم خون میچکد.
چند نفری بالاخره سعی میکنند او را متوقف کنند، اما به این راحتیها دستبردار نیست و چموشبازی درمیآورد تا اینکه در نهایت خود خسرو و دو، سه نفر دیگر جوان را میگیرند و بیرون از خانه میبرند.
اینطور بود که مهمانی به هم خورد.
ناپدری خسرو، یعنی سرهنگ، همانجا سکته قلبی میکند، ولی بهموقع او را به بیمارستان رازی که در همان نزدیکی است میرسانند و در CCU بستری میشود. خسرو هم از همان موقع ناپدید میشود. ثریا هم بهتزده همراه مادرش، فرنگیس، به خانهشان میرود. فرنگیس همان شب با برادرش، جلال آریان، که در شرکت نفت در آبادان شاغل است، تماس میگیرد و از او درخواست میکند که فردا با اولین پرواز خودش را به تهران برساند. آخر باید مردی پیدا شود و این بحران را حل کند.
حتماً از خودتان میپرسید این دایی عروس چرا در مراسم حضور نداشته؟ خب، سؤال بهجایی است. اما این عدم حضور علتی داشته، از این قرار که دایی جلال چند هفته پیش در یک حادثه، پایش به شکل دردناکی میشکند و هنوز پا در گچ دارد و خیلی در حالوهوای آمدن به تهران نبوده است. اما حالا که خواهرش، فرنگیس، او را به این طریق اورژانسی به تهران احضار میکند، او هم نگران میشود و فردا با اولین پرواز از آبادان به تهران میآید.
صبح فردای عروسی، حوالی ساعت ۱۰، دایی جلال به خانه خواهرش، فرنگیس، در محله عباسآباد وارد میشود. ثریا به علت مصرف داروهای آرامبخش، تقریباً بیهوش در اتاق خودش خوابیده است. فرنگیس اما همانند اسفند روی آتش است؛ آرام و قرار ندارد و بهکلی گیج و مستأصل است.
بعد از آنکه صبحانه مختصری به برادر عزیزتر از جانش میدهد، جلال شکمش که سیر میشود، نطقش باز میشود.
و میگوید: «خب، فریجان، داستان را برایم درست و حسابی تعریف کن.»
فرنگیس هم همین کار را میکند. روایت فرنگیس که تمام میشود، جلال هم درمیآید و میگوید: «پس آن جوان خلوضع در واقع عموی خسرو است. و در واقع ادعای خونخواهی پدر خونی خسرو را داشته و در مراسم عروسی فریاد زده که شما تقاص خون پدر خسرو را خواهید داد.»
فرنگیس هم حرفهای جلال را تأیید میکند.
جلال میپرسد: «پدر خسرو چهطور مرد؟»
فرنگیس جواب میدهد: «توی رودخانه غرق شد.»
سیاوش، پدر خسرو، حدود بیستودو، سه سال پیش در رودخانه کرج غرق میشود. آن وقت خسرو کمتر از یک سالش بوده است.
نکته مهم ماجرا البته این بوده که سیاوش و فرخ، یعنی مادر خسرو، برخلاف نظر خانواده سیاوش با هم عروسی میکنند و به روستایی در نزدیکی کرج میروند و در کلبهای زندگی مشترک خودشان را آغاز میکنند. اما دو، سه سال بعد، در یک حادثه تقریباً مشکوک، سیاوش در رودخانه غرق میشود.
خب، مدت زیادی از آشنایی بین خانواده ثریا و خسرو نمیگذرد. پس فرنگیس دقیقاً نمیداند چه شایعاتی درباره مرگ سیاوش وجود دارد. و حالا خسرو احتمالاً برای همین غیبش زده تا بالاخره تکلیف مرگ پدرش را روشن کند.
و حالا دایی جلال این وظیفه را دارد که خسرو را پیدا کند و از راز مرگ سیاوش باخبر شوند.
خب، این بخش ابتدایی رمان جذاب و خواندنی «درد سیاوش» نوشته اسماعیل خان فصیح بود که برایتان خواندم. کتاب اولین بار در سال ۱۳۶۴ توسط انتشارات صفی علیشاه منتشر شد.
حقیقت این است که اسماعیل خان فصیح یک نام شناختهشده در ادبیات معاصر ایران است. او در واقع یک موقعیت منحصربهفرد در ادبیات داستانی فارسی دارد؛ از این قرار که در یک مرز باریک بین داستان عامهپسند و داستانهای جدیتر، قصههای خواندنیاش را روایت میکند. برای همین، طرفدارانش طیف گستردهای از خوانندگان را دربر میگیرند.
نمونه یکی از این آثار اسماعیل خان، همین کتاب «درد سیاوش» است.
همانطور که برایتان قسمتهای ابتدایی داستان را روایت کردم، داستان با یک پیرنگ ملودرامگونه شروع میشود، اما هرچه داستان پیش میرود، بسیار شبیه داستان سیاوش در شاهنامه میشود و قوت درامش افزون میگردد.
اینکه چهطور میشود بین یک داستان اساطیری مثل سیاوش و یک ملودرام مدرن شهری پلی زد، کاری است که اسماعیل خان خیلی خوب از پس آن برآمده است.
شخصیتپردازی لایهای هم از نقاط قوت این داستان خواندنی است. هر پردهای از داستان که کنار میرود، زاویه جدیدی از شخصیتهای داستان روشن میشود و خواننده مدام در انتظار پیبردن به حقایق تکاندهنده بیشتری است.