فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۲۶۷۴
تاریخ انتشار: ۲۰:۵۷ - ۲۸-۰۶-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۲۶۷۴
انتشار: ۲۰:۵۷ - ۲۸-۰۶-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

از پناه دادن به فراری سیاسی تا خواهر فراری ؛ عزت الله انتظامی (+صدا)

ع
«زنه هم از ماشین پیاده شد، یه سیگاری روشن کرد. خوب‌ خوب رویش به ما نبود، اما دلم هری ریخت. گمونم عفت بود؛ همون آبجی نانجیب ما. گفتم: خود خیر ندیده‌شه!»

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ زمستان سال ۱۳۹۳ بود که فرصتی دست داد تا به خانه‌موزه استاد انتظامی بروم. به مانند همه تجریش‌گردی‌هایم، از مترو که بیرون آمدم، به همراه دوست و یار قدیمی‌ام که حالا مدت‌هاست ایران نیست، گشتی در بازار تجریش زدیم، هله‌هوله به مقدار کافی نوش جان کردیم و پیاده خیابان شریعتی را گز کردیم، سمت جنوب، تا رسیدیم به خانه‌موزه انتظامی جان در محله قیطریه.

پادکست را این‌جا بشنوید

وارد که شدیم، مردی میانسال که الهی هر جا هست، خدایش سلامت بدارد، با روی خندان و گشاده از ما استقبال کرد و خبر خوشی داد و روزمان را ساخت؛ اینکه خود عزت‌الله خان هم آن روز آنجا بود و در طبقه دوم، در کافه‌ای که نوه عزیزش گلنوش می‌چرخاند، نشسته بود.

ما را می‌گویی، نفهمیدیم پله‌ها را چه‌طوری دوتا یکی رفتیم بالا.

صدای استاد را زودتر از دیدن روی ماهش شنیدیم.

پشت یکی از میزهای چوبی نشسته بود و دو سه نفر هم کنارش، با گوش جان، شنونده خاطره تعریف کردنش بودند.

آرام و بی‌صدا گوشه‌ای خزیدیم، قهوه‌ای سفارش دادیم و سرتاپا گوش شدیم.

«آره، مهین تجدد آدم‌حسابی بود، مادر همین نهال خانم تجدد. این مهین خانم یه چند تا پیس با ما کار کرد؛ یعنی اون نوشت، من و علی نصیریان کار کردیم. بیشترش را خودم کارگردانی کردم. یکیش هم که خیلی گل کرد، نمایش «کنار جاده» بود که از تلویزیون پخش شد. خودم توش بازی کردم.»

عزت‌الله خان وقتی داشت این خاطره را تعریف می‌کرد، ۹۰ سالگی‌اش را تازه جشن گرفته بود. اما انگاری حرف از نمایش و بازی که می‌شد، آن هم یادش می‌رفت. هیجان زیاد واسش خوبیت نداشت. برای همین، به این جای حرف‌هایش که رسید، به سرفه افتاد.

گلنوش خانم و همراهان، از سر نگرانی، بهش غر زدند که: «تو را به خدا، رعایت حال و احوالتان را بکنید.»

اما همین را که گفتند، لجبازی بچه سنگلج گل کرد. پاشد از جایش؛ حالا میلش کشیده بود یک تکه از نمایش را بازی کند.

درآمد و گفت: «من رل عیسی خان بودم؛ پنجه‌طلایی که یک زمانی تو کافه شهرزاد پول پارو می‌کردم. جماعت سر و دست می‌شکوندند واسه شنیدن صدای تار من.

«اما زمونه عوض شد و جاز و پاپ مد شد. ما رم عین لنگه کفش کهنه انداختند یه گوشه؛ دیگه دلشون را زده بودیم. این شده که با جواد و محمدعلی خان یک گروپ شدیم، آمدیم کنار جاده شمرون مطربی، یه قرون دوزاری از راننده اتول‌های بالاشهری بگیریم، زن و بچه‌مون شب گرسنه سر زمین نذارن.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران افشای بیماری مقاربتی قوام / سعید نفیسی استاد پرحاشیه را بشنوید

«آره، بد زمونه‌ای شده.

«از اون بدتر اینکه آبجی‌مون عفت هم گذاشت از خونه در رفت. شش ماه آزگار دربه‌در کوچه‌خیابون بودیم که پیداش کنیم، اما انگاری عینهو آب بارون رفته بود زیر زمین.

«حرف و حدیث مردم هم شد قوز بالای قوز.

«تا اینکه یک شب سرد زمستونی که سوز برف استخوان می‌ترکوند، یه شورلت سرمه‌ای همان‌جا کنار پاتوق ما زد کنار، پنچری بگیره. راننده‌اش آشنا از آب درآمد. اکبرآقا، رفیق قدیمی بود که توی کافه شهرزاد مشتری ثابت بود. وقتی می‌خواست پنچری بگیره، ما هم رفتیم یه دستی جنبوندیم، کمک بکنیم.

«زنه هم از ماشین پیاده شد، یه سیگاری روشن کرد. خوب‌خوب رویش به ما نبود، اما دلم هری ریخت. گمونم عفت بود؛ همون آبجی نانجیب ما. گفتم: خود خیر ندیده‌شه!

«داد زدم: عفت!

«سرشو گردوند. توی همون سوز سگ‌مصب هم می‌شد شناختش. ناکس واینساد، دوید بره اون‌ور جاده. ما هم دنبالش که از قضای روزگار، یک بیوک ناغافل آمد و زد ما رو پرت کرد وسط جاده.

«این شد قصه ما، اوس عیسی‌خان تارزن.»

عزت‌الله خان انتظامی این جمله آخری را که گفت، یه خنده ملیح، از نوع مخصوص خودش، کرد. یه تعظیمی هم به چهار طرف کافه کرد و عصایش را تکیه داد به میز و دوباره نشست.

ما را می‌گی، انگاری از آسمون هفتم افتادیم روی زمین. توی چند دقیقه، آقای بازیگر یه جوری جادومون کرد که فقط شانس بد را لعنت کردیم که هرچند فیلم‌ها و سریال‌هاش را تا سرحد مرگ نوش جان کردیم، اما هیچ‌وقت قسمت نشد روی صحنه هنرنمایی‌اش را ببینیم و مستفیض بشیم.

استاد اما از نفس افتاده بود. سفارش داد یه چای زعفرونی براش بیارن.

مقر آمد که: «بابا، دیگه پیر شدیم.»

شنیدن این حرف، با اون لهجه بچه‌تهرون قدیم، بیشتر از اینکه دردناک باشه، بانمک بود. خداییش آرتیست بود. چای خوردنش هم با ما فرق داشت. یه جوری استکان کمرباریک را بین دو انگشت گرفته بود، انگاری عتیقه هزارساله دست گرفته.

چای که رفت بالا، نطقش دوباره باز شد.

«سال ۲۶ که خدا مجید را بهمون داد، رفتیم یه جایی، پیچ شمرون، خونه گرفتیم. یه دوطبقه قدیمی عهد قاجار، با دو تا حیاط. اون موقع‌ها اونجا یک تپه‌ماهور بود. خانه ما هم تک‌افتاده بود اون‌ور تپه. شبی‌ها سگ و شغال برامون لالایی می‌خوندن.

«همون سال من رفتم تو تروپ تئاتر فردوسی، تو لاله‌زار، مال عبدالحسین خان نوشین بود. اون هم می‌نوشت، هم می‌ساخت. تروپی بودیم برای خودمون. لرتا، زن نوشین، صادق خان بهرامی، اصغر تفکری، نصرت کریمی و توران مهرزاد، خیلی‌ها بودند.

«تا اینکه بهمن ۲۷ شد، ترور ناموفق شاه پیش آمد و حزب توده منحل شد. نوشین هم که جزو کادر رهبری حزب بود، دستگیر شد. تئاتر فردوسی هم تعطیل شد. یه دوسالی گذشت. دیگر دیوار جدایی افتاد بینمون تا اینکه یه روز توی سال ۲۹، خبرش توی شهر پیچید که چند تا از توده‌ای‌ها از زندان قصر فرار کردن.

«خیلی دل‌نگرون نوشین بودم. ما که تو سیاست نبودیم، حالیمون نبود چه خبره. اما نوشین مطلع بود، سرش تو کار بود، ولی بازی خورده بود. تو سیاست هم بازی بخوری، راه برگشت نداری؛ باید تا تهش بری.

«تو دو سه روز، خبرش بهم رسید؛ الاخون‌والاخون. لرتا، بیچاره، هم داشت به این آتش می‌سوخت.

«یه شب به زنم فلور گفتم قصه رو. فهمید تو دلم چیه. دستم رو خوند، ولی سیاست کرد، گفت: «خود دانی.»

«خوددانی‌اش یعنی به نوشین و لرتا پناه بدیم، ولی پای خودت.

«ما هم رایمون شد کمک به این زن و شوهر. خلاصه سرتون را درد نیارم. خانه ما شد پناه این‌ها. رفتند طبقه دوم نشستند و وسیله زندگانی هم در حد مکفی فراهم بود.

«تو همین خونه بود که نوشین طرح تئاتر سعدی را ریخت و بچه‌های تروپ فردوسی رفتیم همه اونجا. اما خودش نباید آفتابی می‌شد. تروپ سعدی هم خیلی گل کرد. اما داستان طوری شد که دستور حزب آمد نوشین باید بره شوروی. امر مطاع بود، اونم رفت که رفت.

«اما لرتا ماند تا اینکه کودتای ۲۸ مرداد پیش آمد و ریختند تئاتر سعدی را آتش زدند. ما رم یک مدت بعد گرفتند. فکر می‌کردند چپی‌مپی هستیم. بعد از یک مدت فهمیدند از هفت دولت آزادیم، ولمون کردند.

«ولی دیدم اوضاع، اوضاع خوبی نیست. کارامو کردم، چهار سال رفتم آلمان درس تئاتر بخونم. البته روزها توی کارخانه ذوب‌آهن کار می‌کردم، شب‌ها درس می‌خوندم. اینم خودش یه داستانی داره برای خودش.»

بله، این‌طوری‌ها بود که هنرنمایی استاد برای آن روز به پایان رسید.

یادش همیشه گرامی.

ارسال به دوستان
captcha
از پناه دادن به فراری سیاسی تا خواهر فراری ؛ عزت الله انتظامی (+صدا) از بهروز وثوقی تا سعید راد/ فریدون فروغی (+صدا) راز خانوادگی به روایت نویسنده چیره دست (+صدا) ساکن خانه مشهور خیابان فرشته (+صدا) نامهربونی نمی خواهی بدونی ؛ کوروس سرهنگ زاده و شایعه ازدواجش با خواننده مشهور (+صدا) زنی مرموز در کلوپ فرانسوی / جاسوسی که به شوروی فرار کرد (+صدا) افشای بیماری مقاربتی قوام / سعید نفیسی استاد پرحاشیه (+صدا) اگه آفتاب توی چشمات خونه کنه ؛ شادمهر عقیلی (+صدا) حمله به سفارت روسیه در تهران برای دفاع از ناموس/ خطر از بیخ گوش شاه قاجار گذشت (+صدا) ستاره زن سینمای ایران تقریبا کور شد/ تقصیر فردین بود یا ایرج قادری؟ (+صدا) من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد/ علی زند وکیلی (+صدا) پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است (+صدا) درویش ارمنی از خانقاه صفی علی شاه تا نجات دختر خطاکار (+صدا) الا ای آهوی وحشی / فرامرز اصلانی، لئونارد کوهن ایران (+صدا) درب اتاق استالین باز شد و خوش تیپ ترین مرد ایران به قتل رسید (+صدا)