کد خبر ۲۱۸۲۲۱
تاریخ انتشار: ۱۹:۲۰ - ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ - 08 June 2012
من آدم شجاعی هستم. با شیری تنها در جاده ای فرعی و سوت و کور قدم می زنم، سوار بر پاراگلایدر طول و عرض آسمان را طی می کنم، از بالای پل عابر پیاده اتوبان کردستان مثل خفاش آویزان می شوم، به شعبده بازها اجازه می دهم به صورت نمایشی از وسط نصفم کنند و برای مقابله با هر نوع جنایتکاری فقط به یک شمشیر نیاز دارم.
 
من آدم شجاعی هستم اما از مریضی و مرگ می ترسم. دست خودم نیست. وقتی با مرضی جدید رو به رو می شوم، در زمینه «حفظ روحیه» تبدیل به بی استعدادترین موجود زمین می شوم و بدون فوت وقت می روم سراغ آخرین مرحله و با صدایی گرفته و لحنی مملو از اندوه و ماتم اعلام می کنم «دارم می میرم» حالا هی بیایید از مزایای مردن بگویید، در گوش من نمی رود. چه اشک هایی که با تصویرسازی مراسم کفن و دفن خودم نریختم. فکر می کنید شوخی می کنم؟ عین واقعیت است.

در ۹ سالگی وقتی جوش های قرمز رنگی نقاطی از بدنم را فرا گرفت و دکتر با بی علاقگی گفت «آبله مرغون!» ، قبل از هرکاری خودکار در دست گرفتم و وصیت نامه ام را نوشتم. شک ندارم وصیت کرده بودم بعضی از وسایل محبوبم را با خودم توی قبر بگذارند. مادر گفت نمی میری، پدر گفت نمی میری. همه اطرافیان سر شرافتشان قسم خوردند نمی میری اما من باور نکردم. شک نداشتم تقدیرم اینجوری رقم خورده بود که در یک تابستان گرم، در ۹ سالگی، در اثر بیماری صعب العلاجی به نام آبله مرغان جان به جان آفرین تسلیم کنم. اوه چه مرگ غم انگیزی، چه عمر کوتاهی.

چند روزی گذشت و جوش های قرمز کل بدنم را گرفت. هی منتظر ماندم یکی با ردای بلند مشکی و کلاه خلبانی وسط اتاق، جلوی تلویزیون ظاهر شود و با صدایی ترسناک بگوید «وقت رفتنه» بعد از روی کاناپه بلند شوم و خودِ دون دونم را تسلیم مرگ کنم. نیامد. ۵-۴ روزی گذشت و دیگر کاری نداشتم جز دراز کشیدن جلوی تلویزیون، تماشای بند انگشتی و خاریدن پوست اطراف لکه ها. دو هفته بعد مثل روز اولم شدم و فهمیدم از مرگ رهایی جستم. ولی ماجرا به اینجا ختم نشد. بعد از آن تا وقتی به این سن رسیدم هر بیماری ای جز سرماخوردگی و دل درد، فکر مردن را به سرم می اندازد.

به رفتن که فکر می کنم دلم می گیرد و کل شجاعتم را از دست می دهم. این هایی که می گویند دوست دارند زمان مرگشان را بدانند دیوانه اند! مرگ باید بی خبر باشد. سریع و آنی. بیاید در یک لحظه جانمان را بگیرد٬ بریزد توی بطری٬ چوب پنبه ی سرش را بگذارد و برود دنبال باقی کارهایش. اینجوری دست اطرافیان را هم باز می گذاریم، چرا که می توانند برای نوشتن آگهی تسلیت از عبارتی مثل «فوت ناگهانی» استفاده کنند و تاثیر نوشته شان را دوچندان کنند.

منبع : وبلاگ آنالی در سرزمین شگفت انگیز ها
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری