فیلم بیشتر »»
کد خبر ۵۳۳۱۶۳
تاریخ انتشار: ۰۰:۲۶ - ۲۲-۰۱-۱۳۹۶
کد ۵۳۳۱۶۳
انتشار: ۰۰:۲۶ - ۲۲-۰۱-۱۳۹۶

پدرها همیشه قهرمانند،حتی وقتی نیستند!

عصر ایران
پدر قهرمان بود. بلد بود لامپ های سوخته را که ما ازشان می ترسیدیم بدون اینکه دچار برق گرفتگی شود عوض کند. می توانست چای داغ داغ را سر بکشد.
عصرایران؛ مژگان افروزی*- بچه که بودم دوست داشتم پدرم بقالی داشته باشد یا بستنی فروشی تا همیشه نزدیک ما باشد ولی پدرم پلیس بود. با آن کلاه و بی سیم اسلحه ای که همیشه پیش از ورود به خانه فشنگ هایش را تخلیه می کرد، قوی ترین مرد دنیا بود. هر روز صبح ماشین پلیس دنبالش می آمد و به اداره می رفت. 

با اینکه در یک محیط کاری کاملا خشن مشغول بود که ذهن و جسمش را فرسایش می داد هرگز خستگی اش را به خانه نمی آورد. انگار به محض اینکه کلید در را می چرخاند تمام خستگی ها را توی کوچه جا می گذاشت. پدرها همیشه قهرمانند،حتی وقتی نیستند!

با خواهرم پشت پرده اتاق قایم می شدیم و او این بازی تکراری هر روز را دوست داشت. پاورچین وارد خانه می شد و ما از پشت پرده بیرون می پریدیم و پدر فرار می کرد و ما دنبالش می دویدیم.

بعضی روزها که ماموریتی نداشت زودتر می آمد و ساعتی می خوابید. با خواهرم سراغش می رفتیم، صورتش را در خواب رنگ می کردیم، ناخن هایش را لاک زده و تمام سنجاق سرهایمان را روی موهایش می زدیم و پدر که خواب سنگینی داشت از شیطنت ما بیدار نمی شد و بعد از بیدار شدن اگر جلوی آیینه نمی رفت یا دستی به موهایش نمی کشید متوجه هنرنمایی ما نمی شد. هربار هم می خندید و صورتش را می شست و ما می دانستیم که تا آخر دنیا می توانیم به موهای پدر سنجاق سر بزنیم.

پدر قهرمان بود. بلد بود لامپ های سوخته را که ما ازشان می ترسیدیم بدون اینکه دچار برق گرفتگی شود عوض کند. می توانست چای داغ داغ را سر بکشد. می توانست با دست پر به خانه بیاید و با هر دست چند هندوانه بلند کند. همیشه توی جیبش پول داشت و کافی بود در خیابان از چیزی خوشمان بیاید تا همان لحظه برایمان بخرد. گردنبندی با طرح خورشید دارم که یادگار یکی از همین خریدهاست. یک بار هم وقتی توی ماشین بودیم از جلوی یک ساعت فروشی رد می شدیم، گفتم: من دیگر خواندن ساعت را بلدم. ماشین را پارک کرد و همانجا برایم یک ساعت مچی خرید! 

پدر قهرمان بود. پدر وزنه بردار نبود ولی از پس بلند کردن سنگین ترین سنگ های زندگی بر می آمد. روزهای سیاه جنگ، وقت اعلام خطر ما را با چنان نیرویی تا پناهگاه به دوش می کشید که صدای آژیر ممتد خطر در گوشمان محو می شد.

پدر جوانی بود که یکه و تنها در روزهای نوجوانی از روستا به تهران آمده بود و فرمان زندگی را بدست گرفته بود. 

امروز در نیمه شصت سالگی هنوز قهرمان است. قهرمانی با دست های زیبا که می توان انگشت های کشیده و مردانه اش را قاب کرد. هنوز شانه هایش از هر تضمین و قول و قراری امن تر است و نامش نیاز به هیچ پسوند و پیشوندی ندارد. کافی است صدایش کنی بابا تا با جانم گفتنش آرام بگیری.
***
روز پدر مبارک باد. حتی بر آنها که سایه گرم پدر را ندارند اما می دانند که پدرها هرجا باشند دل با خانه دارند. 

*روزنامه نگار
ارسال به دوستان
captcha
ارتباط امواج خواب عمیق با آلزایمر؛ پیام‌رسان اورکسین شاید سرعت زوال عقل را افزایش دهد غذا و آب ناسالم به مغز آسیب می‌زنند/ راهکارها برای پیشگیری از عفونت و مسمومیت‌های خطرناک غذایی پژوهش جدید: محبت به دیگران بدون توجه به خود می‌تواند به سلامت روان آسیب بزند مهندسی آباره؛ رومیان باستان چگونه آب را صدها کیلومتر جابه‌جا می‌کردند؟(+عکس) کشورهایی که بیشترین سهم از تولید ناخالص داخلی را صرف آموزش می‌کنند (+ اینفوگرافیک) ترامپ و عربستان در برابر یک راز ۲۵ ساله؛ خانواده‌های بازماندگان ۱۱ سپتامبر چه می‌خواهند؟ ذوق زده شدن عجیب نعیمه نظام دوست در کنار سوپر استار سینما ژست گرفتن عجیب هلیا امامی در یک مراسم سوتی کلامی جالب رامین رضاییان محمد رضا گلزار: با این جمله زن گرفتم عراق: اقدامات اتخاذشده درباره گذرگاه‌های مرزی موقت است احترام آمیز جدا شوید مثل ماکان بند ؛ هادی چوپان نباشید ... گفت‌ وگوی تلفنی عراقچی با وزیر خارجه عراق و ترکیه فائزه احمدی قهرمان جهان شد؛ سهمیه پارالمپیک لس‌آنجلس برای ایران حمله داعش به یک مرکز ارتش عراق در کرکوک