فیلم بیشتر »»
کد خبر ۶۰۸۹۶۷
تاریخ انتشار: ۱۵:۰۲ - ۲۳-۰۲-۱۳۹۷
کد ۶۰۸۹۶۷
انتشار: ۱۵:۰۲ - ۲۳-۰۲-۱۳۹۷

داستان کوتاه دسته گل

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید.

قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

ارسال به دوستان
captcha
از «دریک» تا «ریال»؛ روایتی از سفر دوهزارساله پول ایران و رازِ ماندگاری «تومان» ماجرای جنگجویی که ۹۹۹ سامورایی را شکست داد و ایستاده مُرد سلاحی که سلطان محمد را فاتح قسطنطنیه کرد(+عکس) بهترین روش نگهداری طولانی مدت تخم مرغ؛ حتی تا ۲ سال بدون یخچال! نادرشاه از کدام تبار بود ترک یا کرد؟ از حمام کلئوپاترا تا سفره ایرانی؛ سفری در ۴ هزار سال تاریخ زعفران کدام مشاهیر ایرانی در خارج از کشور دفن شدند؟ قاچاق و فرار مالیاتی در عصر صفوی؛ وقتی اقتصاد پنهان به مسئله‌ای برای اقتدار دولت بدل شد نگهداری گیاه پتوس در منزل چطور تنها بودن را یاد بگیریم؟؛ ۵ راه برای اینکه از تنهایی خودتان لذت ببرید چگونه و هر چند وقت یک‌بار آبسردکن یخچال را تمیز کنیم؟ فهرست بهترین ایرلاین‌های جهان در ۲۰۲۶ منتشر شد؛ رقابت نزدیک غول‌های هوانوردی پیش از ادیسه نولان، پنلوپه در تخت‌جمشید چه می‌کرد؟ منفورترین شغل تهران قدیم چه بود؟ مد لباس و آرایش زنان قاجاری چگونه بود؟