کد خبر ۶۴۳۴۳
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۹ - ۱۷ بهمن ۱۳۸۷ - 05 February 2009
خاطرات آيت الله مهدوى كنى

آيت الله مهدوى كنى به عنوان يكى از شاگردان قديمى حضرت امام(ره) داراى پيشينه مبارزاتى ارزشمندى است. مبارزه، زندان، شكنجه، تبعيد و تهديد را بسيار چشيده است. وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى با ساماندهى كميته هاى انقلاب به فرمان امام به ساماندهى نيروهاى نظامى و به تثبيت نظام مقدس جمهورى اسلامى مشغول شد. مدتى نيز در پست وزارت كشور در كابينه شهيد رجايى مشغول خدمت بود و دوره كوتاهى را نيز مسئوليت نخست وزيرى ايران را در سال هاى بحرانى ابتداى انقلاب برعهده داشت. ليكن ارزشمندترين اقدام او تأسيس دانشگاه امام صادق(ع) بودكه دراين عرصه توانسته است نيروهاى متخصص و متعهدى براى خدمت به نظام جمهورى اسلامى پرورش دهد.

ويژگى هاى شخصيتى و جايگاه گذشته و كنونى آيت الله مهدوى كنى يقيناً از يك سو به شناخت بسيارى از حوادث و وقايع تاريخ انقلاب اسلامى كمك مى كند و از سوى ديگر برگ هاى جديدى در تاريخ شفاهى انقلاب اسلامى خواهد افزود، چرا كه بسيارى از خاطرات بازگوشده براى نخستين بار توسط وى عنوان شده است.

بدون شك آيت الله مهدوى كنى از جمله افراد تأثيرگذارى بودكه در روزهاى پرالتهاب انقلاب تأثير بسيارى در پيروزى حق بر باطل داشته است ‎/ وى پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى بسيارى از خاطرات خود را بيان كرده كه قسمت هايى از آن را در زير مى خوانيد:

جو تهران

به طور كلى جو تهران در ۱۵ خرداد ۴۲ حتى در خيابان هاى بالاى شهر هم متلاطم بود. تهران تعطيل شده بود. تعطيلى نه به آن معنا كه مردم اعتصاب كنند و بروند در خانه بنشينند. بلكه مردم به خيابان ها ريخته بودند.

غير از آنچه كه ما در اطراف ناصرخسرو و بازار مى ديديم و مى شنيديم تظاهرات گسترده عمومى بود و ساعت ۹ صبح بودكه ما اين خبر را شنيديم. بلافاصله همين خبر كه در بازار پخش شد، اول صبح بودكه تازه بازارى ها شروع مى كردند به كار، يك دفعه تمام مغازه ها بسته شد و همه به خيابان ها ريختند. من اوايل خيابان ۱۵ خرداد فعلى بودم، داشتم تلفن مى زدم كه اولين پليس را مشاهده كردم ديدم ماشين هاى پليس آژيركشان آمدند و براى اولين بار بود كه ماشين هاى پليس با اين كيفيت و با حمله كذايى در تهران را مشاهده كرده بودم.

در آن هنگام من شعار «يا مرگ يا خمينى» را شنيدم كه در كلمات مردم بود. حالا شعارهاى ديگر را من نشنيدم چون داخل مردم نبودم يكى از دوستان كه آنجا روبه روى مدرسه مروى مغازه پيراهن دوزى داشت داخل جمعيت رفت و خودش را براى رساندن مجروحان به بيمارستان آماده كرده بود. خيلى از مجروحان را از طريق همين كوچه به بيمارستان بازرگانان بردند.

آزادى امام

امام(ره) در همين عشرت آباد كه پس از انقلاب، پادگان ولى عصر نامگذارى شده است زندانى بودند، پس از مدتى آزاد شدند. مسئله آزادى امام ميان مردم تهران پخش شد و در همان موقع آيت الله محلاتى و آيت الله حاج آقا حسين قمى نيز آزاد شدند و چند روزى در منزل آقاى نجاتى (آقازاده مرحوم حاج آقا حسين قمى) واقع در خيابان شريعتى فعلى مستقر شدند. يادم است كه جمعيت زيادى براى ديدن امام مى آمدند. من هم رفتم و چند دقيقه خدمت آقا بوديم. چون جمعيت زياد بود مردم به حالت عبورى مى آمدند و مى رفتند و توقف ممكن نبود. ما بعدازظهر همان روز، باز آمديم كه دوباره خدمت ايشان برويم، رئيس پليس تهران كه ظاهراً وثوق نام داشت با بلندگو به مردم خطاب كرد: «مردم! متفرق شويد! آقا خسته شده اند، آقايان خسته شده اند، ديگر نمى توانند ملاقات داشته باشند، برويد»!

بازداشت و شكنجه

پيش از بازداشت آيت الله مهدوى كنى را به دليل فعاليت هاى سياسى به بوكان تبعيد كرده بودند- در بوكان راحت بودم و مطالعه مى كردم و چيزى مى نوشتم. رودخانه اى در آنجا بود كه من عصرها به كنار آن مى رفتم و قدم مى زدم. روزى آماده شده بودم به كنار رودخانه بروم كه ناگهان عده اى در مسجد را با لگد باز كردند و گفتند: مهدوى كنى تو هستى گفتم بله. يكى كنار من ايستاد و بقيه به اتاق من رفتند و هرچه بود زيرورو كردند.گفتند كه ما بايد شما را ببريم. اتفاقاً خادم مسجد هم نبود و تنها همسايگان مسجد ديدند مرا سوار جيپ كردند و بردند.

مرا به مهاباد بردند. در مهاباد هم يك شب در زندان شهربانى آنجا بوديم كه از آنجا مرا به تهران آوردند و به كميته مشترك تحويل دادند كه بعد فهميدم موضوع اين دستگيرى غير از مسائل قبلى است.

دقايقى پس از ورود به كميته مشترك مرا به بازجويى بردند و گفتند شما به سازمان مجاهدين و ديگران پول هايى كمك كرده ايد خودتان بگوييد به چه كسى پول داده ايد.

تا مدتى من نمى دانستم كه آيت الله طالقانى بازداشت شده اند چون زندانى بودم و از بيرون خبر نداشتم. همان شبى كه مرا گرفتند آقايان هاشمى، طالقانى و لاهوتى را هم گرفته بودند.

شكنجه ها از همان روز اول شروع شد. همان روز اول از من هر چه پرسيدند گفتم من هيچ ارتباطى با اينها ندارم و نداشتم و پولى كه از صندوق مسجد مى داديم خيريه بوده است. آنها بيشتر روى اين قضيه تأكيد مى كردند و مى خواستند من اقرار كنم كه پول هايى را كه آقاى لاهوتى از من گرفته براى چه بود من هم اعتراف نمى كردم، شكنجه ها هم بيشتر روى اين جريان ادامه داشت. هم شكنجه هاى جسمى بود مثل شلاق و آويزان كردن از سقف و هم روحى بود مثل فحش و تهديدات ناموسى. قريب به دو ماه، قضيه شكنجه و فشار ادامه داشت و پاهاى من زخم شده بود تا ۵۰ روز نمى توانستم حمام بروم و يا پاهايم را بشويم، چون زخم ها خيلى زياد بود و هر روز ما را مى بردند پانسمان مى كردند و مى آوردند.

عضدى كه معاون فرمانده ساواك آنجا بود گاهى مرا مى ديد و مى گفت مهدوى! بالاخره توى باغ نيامدى تو آخر يك كلمه راست به ما نگفتى. نزديك دو ماه آنجا بودم، پس از دو ماه ما را احضار كردند و از آنجا انتقال دادند. شب بود، چشم هاى مرا بستند و سوار ماشين كردند. وقتى چشمم را باز كردم ديدم با آقايان: منتظرى، هاشمى رفسنجانى، مرحوم ربانى شيرازى، لاهوتى، انورى و طالقانى در يك اتاق هستيم. پس از حدود دو ماه كه در سلول انفرادى بوديم، ديدار دوستان موجب خوشحالى فراوان گشت. آنجا بهدارى زندان اوين بود.

۱۷ شهريور ۱۳۵۷

روز ۱۷ شهريور بنا بود كه تظاهراتى بشود و جامعه روحانيت هم در اين مورد اعلاميه اى رسمى نداد. حتى دكتر بهشتى وقتى شنيدند كه قرار است اجتماعى در ميدان ژاله بشود اظهار بى اطلاعى كردند و اظهار نگرانى كه چه خواهد شد. در آن زمان چون آقاى يحيى نورى نزديك همان محل، حسينيه و مدرسه داشتند آنجا محل اجتماعات، تدريس و سخنرانى هايشان بود، اعلام كرده بودند كه ۱۷ شهريور در ميدان ۱۷شهريور فعلى و ميدان ژاله قبلى اجتماعى برقرار خواهد شد. مردم چون آمادگى روحى براى اين كار را داشتند ديگر خيلى توجه نمى كردند كه چه كسى اين اعلاميه را مى دهد.

وقتى حادثه واقع شد، مردم با من تماس گرفتند كه چه بكنيم، من خودم منزل بودم. دوستانى كه در حول و حوش آن ميدان بودند مى پرسيدند مردم چه بكنند حمله كرده اند، شهدا و مجروحين زياد هستند. در آن روز شهدا زياد بودند اما روحانيت بنا نداشت چنين حادثه اى واقع شود. حدسى كه آن زمان زده مى شد اين بود كه دستگاه حكومتى مى خواست از اين جمع سوء استفاده كند و شايد مايل بود چنين جمعى پيدا شود و بعد زهر چشمى بگيرد لذا آنها بدون اعلام قبلى، به عنوان حكومت نظامى مردم را به رگبار بستند و فكر مى كردند كه اين آخرين حركت مردم براى انقلاب خواهد بود و با اين كار مى توانند حركات مردم و انقلاب را سركوب كنند در حالى كه اين حركت نه تنها به ضرر دستگاه حكومتى تمام شد بلكه سبب شد تا از آن روز مردم نه تنها منكوب نشوند بلكه حرارت آنها بيشتر و بيشتر شد.

شوراى انقلاب

بعد از ۱۷ شهريور ۵۷ شايع شد كه مى خواهند امام را از عراق به كويت ببرند تا اين كه در ۱۳ مهرماه امام به فرانسه رفتند. در همين ايام بود كه بحث شوراى انقلاب مطرح شد. در اين مدت برخى از آقايان همچون خود آقاى مطهرى با امام در فرانسه ارتباط داشتند و جريانات را به ايشان مى رساندند.

دو موضوع قبل از انقلاب مورد بحث قرار مى گرفت، يكى تشكيل حزب و ديگرى شوراى انقلاب كه تقريباً سه ماه قبل از انقلاب به دستور امام تشكيل گرديد.

مسئله تشكيل شوراى انقلاب در آن زمان چيز بسيار هراسناكى بود، البته خطرناك هم بود كه در آن زمان تعدادى روحانى و غيرروحانى به عنوان شوراى انقلاب، يعنى انقلاب عليه دستگاه جمع بشوند و به منظور تأسيس دولت انقلاب تشكيلاتى درست كنند. همانگونه كه اشاره شد در آن زمان شهيد مطهرى بيشتر از همه در ارتباط با امام بودند. بعد هم جناب آقاى بهشتى بودند كه افراد را به امام پيشنهاد مى دادند و ايشان هم اگر مى پذيرفتند بعد به آنها اعلام مى كردند. ظاهراً اولين اعضاى شوراى انقلاب شش نفر بودند: بنده، آقاى اردبيلى، آقاى باهنر، آقاى بهشتى، آقاى مطهرى و آقاى هاشمى رفسنجانى و نفر هفتم جناب آقاى خامنه اى بودند. خودشان گفتند من جزو هفت نفر اوليه بودم ولى چند روزى از مشهد ديرتر آمدم.

تأسيس حزب جمهورى اسلامى

از جمله بحث هايى كه آقايان در ملاقات با امام (ره) مطرح مى كردند تشكيل حزب بود. قبل از انقلاب، آقاى بهشتى پيشنهاد حزب را دادند و قبل از انقلاب، اساسنامه حزب نوشته شد، در اين باره ياد دارم روزى گروهى ازعلما در منزل ما بودند كه بحث حزب مطرح بود. ابتدائاً در جلسه منزل ما اساسنامه حزب خوانده شد و قرار بود براى تكميل بحث جلسه اى در منزل يكى از آقايان در خيابان ۱۷ شهريور تشكيل شود. من آن وقت يك پيكان داشتم كه خودم رانندگى مى كردم. آقايان را سوار كردم كه به آن منزل برسانم. اساسنامه حزب هم داخل ماشين بود. نزديك ميدان امام حسين پليس جلوى ما را گرفت و ما را به كلانترى برد. ابتدا گمان مى كرديم آنها به تأسيس حزب از سوى ما پى برده اند چون ما را به كلانترى بردند. اتفاقاً آن پليسى كه جلوى ماشين نشست و ما را به كلانترى مى برد اساسنامه را گرفت و خواند، ولى چيزى نفهميد چون، يك نگاهى به آن كرد و دوباره آن را جلوى داشبورد گذاشت. ما نزديك كلانترى پياده شديم. من آن را برداشتم و لاى يك روزنامه گذاشتم و چون نمى خواستم در ماشين بماند و ممكن بود كه آنها ماشين را بازرسى كنند.

وقتى به اتاق رئيس كلانترى وارد شديم كسى در اتاق نبود. من ديدم عكس شاه آنجاست بى درنگ اساسنامه را پشت عكس شاه پرت كردم. حدود يك ساعتى ما را نگه داشتند و بالاخره پس از تماس با ساواك ما را آزاد كردند و خدا خواست كه ما بازداشت نشويم و البته براى ما معلوم هم نشد كه چرا ما را به كلانترى بردند.

ورود امام (ره) به ايران و تشكيل كميته استقبال

امام (ره) پس از مدتى توقف در پاريس، عازم تهران شدند. دولت بختيار مانع ورود امام (ره) شد و فرودگاه ها را بست. به دنبال اين اقدام، آقايان علما از بلاد مختلف به دانشگاه تهران آمدند و در مسجد دانشگاه تهران تحصن كردند.

بنده چون در كميته استقبال بودم در آنجا تحصن دائم نداشتم. اين تحصن به خاطر اعتراض به دولت در جلوگيرى از ورود امام (ره) بود. بنده چون عضو شوراى انقلاب بودم كارهاى مربوط به كميته را زير نظر داشتم و بعضى از كارها را نيز غيرمستقيم هدايت مى كردم. در مدرسه رفاه (محلى كه امام (ره) پس از ورود به ايران چند روزى را در آنجا ساكن بودند) تلفن ها را جواب مى داديم و براى تنظيم امور هم شركت مى كرديم. تلفن هايى هم از سران رژيم سابق مى شد. تلفن مقدم و طوفانيان (از سران نظامى و وفاداران به شاه) را يادم هست. طوفانيان تهديد به بمباران محل اقامت امام (ره) را مى كرد، ولى مقدم از راه محبت و دوستى سخن مى گفت.

خوب ياد دارم شخصى با صداى كلفت و خشن به مدرسه رفاه تلفن كرد و ما را تهديد به بمباران كرد. من به او گفتم ما از اين تهديدها هراسى نداريم. ما شاگردان آن امامى هستيم كه لرزه به اندام شاه انداخت و او را فرارى داد، ما بيدى نيستيم كه از اين بادها بلرزيم. هر كارى مى خواهيد بكنيد.

اتفاقاً روز ۲۲ بهمن از راديو، صداى همين مرد را شنيدم كه التماس مى كرد و سوره قل هوالله را مى خواند و اظهار عجز مى كرد و با انقلاب دست بيعت داد و خود را به نام طوفانيان معرفى كرد.

يك خاطره

پيش از بازگشت امام (ره) از پاريس و روز دهم بهمن ماه هنگام اذان ظهر من به همراه چند نفر و خانواده هايمان از ميدان آزادى كه براى آرام كردن مردم رفته بوديم با يك ماشين مينى بوس برمى گشتيم. به پيچ شميران كه رسيديم، گاردى ها جلوى ما را گرفتند علت اش هم اين بود كه جلوى ماشين ما بلندگو بود. ما آن را جلوى شيشه گذاشته بوديم و دقت نكرده بوديم كه بلندگو را پائين بگذاريم تا ديده نشود. بلندگو را كه ديدند آمدند جلوى ماشين را گرفتند و گفتند از كجا مى آييد و به كجا مى رويد فرمانده آنها بلندگو را زير پا له كرد و سپس از در ماشين بالا آمد. بچه هايى كه همراه ما بودند، همان برادر آيت و آقاى ديانت زاده و حميد نقاشان بودند. آقايان نقاشان اسلحه كمرى داشت. آن را زير پاى زن ها در عقب ماشين انداخت. اگر مى گشتند پيدايش مى كردند، ولى خدا خواست كه سراغ خانم ها نرفتند. اين دو سه نفر را از ماشين پياده كردند.

من ديدم كه سربازان تحت فرمان او با سر نيزه، آيت و هادى ديانت زاده را مى زدند به حدى كه پشت آنها را زخم كردند و مرتب فحش مى دادند. من روى صندلى جلو نشسته بودم كه آن فرمانده گاردى لوله ژ-۳ را به پيشانى من گذاشت. زن ها و بچه ها گريه مى كردند و «يا امام زمان» مى گفتند، چون بچه هاى من همراهم بودند، همه فرياد مى كردند كه بابا را كشتند، ولى نمى دانم چه شد كه او مرا به عنوان سيد خطاب كرد و شايد خدا خواست كه او عمامه مرا سياه ببيند. چون عمامه من سفيد بود و من تعجب مى كنم چگونه يك ايرانى سيد و غيرسيد را تشخيص نمى دهد، در هر حال به من گفت سيد! اگر به خاطر عمامه جدت نبود الآن مغزت را متلاشى مى كردم.

بالاخره عمامه جد سادات ما را نجات داد و شايد من در واقع از سادات و حداقل فرزندان روحانى پيامبر اكرم (ص) باشم و سپس از ماشين پياده شد و گفت ما كشور را تحويل خمينى مى دهيم، ولى پيش از آن تمام شما را قلع و قمع خواهيم كرد و شايد مقصودش آن بود كه تا شما را از ميان برنداريم كشور را تحويل امام خمينى نمى دهيم. به هر شكل امام آمدند و تلاش مردم و خون شهدا را به ثمر نشاند.

منبع: ایران

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری