کد خبر ۶۴۸۹۶
تاریخ انتشار: ۱۵:۳۰ - ۲۳ بهمن ۱۳۸۷ - 11 February 2009
شیرزنی با 5 شهید در خانواده
دلش در شور و حال آن سال ها هنوز كه هنوز است، مى تپد. چهار جگرگوشه و همسرش به شهادت رسيده اند، او عزيزترين كسانش را در سال هاى انقلاب و جنگ از دست داده است، با اين حال كه در قلبش پنج لاله جوانه زده است و در سينه اش ياد آنان و خاطراتشان فراموش نشده است، با وجود تمام خستگى ها و تنهايى ها وقتى نگاهش مى كنى احساس مى كنى اين زن دريايى است پر از امواج صبر و شكيبايى.

***
سال ۵۷ بود. طوبى آن روز قصد بيرون رفتن از خانه و همراه شدن در ميان راهپيمايان را داشت كه خديجه بهانه گيرى كرد. دخترك خواهر سه ساله اش را به كمر بست و از خانه بيرون زد. هر لحظه بر تعداد افرادى كه در راهپيمايى حاضر مى شدند، افزوده مى شد. در آن ميان نوجوانى با ديدن دو خواهرش در ميان جمعيت خود را به آنان رساند و از طوبى خواست كه هرچه سريع تر تا قبل از آغاز درگيرى به خانه بازگردد، در همين حال بود كه تيراندازى آغاز شد.

پناه

طوبى به سوى خانه اى دويد كه در آن باز شده بود تا به راهپيمايان پناه دهد. خيلى ها به خانه پناه برده بودند. دخترك پشت در ايستاده بود. هرازگاهى صداى شليك گلوله به گوش مى رسيد. از حرف هاى چند جوان انقلابى معلوم بود كه فرمانده پاسگاه فريدونكنار قصد دارد هر طور كه شده به سوى جمعيت تظاهركننده شليك كند. در همين لحظات بود كه صداى به رگبار بسته شدن به گوش رسيد. قبل از آنكه كسى متوجه موقعيت شود، طوبى نقش زمين شد. راهپيمايانى كه درون خانه پنهان شده بودند، با ديدن پيكر خون آلود دخترك بلافاصله خديجه را از او جدا كردند اما خديجه نفس نمى كشيد و طوبى بشدت دچار خونريزى از ناحيه سينه شده بود. مادر در اين مورد مى گويد: در خانه بودم. آن روز پسرم قربانعلى و دخترم كبرى براى راهپيمايى از خانه بيرون رفته بودند و طوبى نيز پس از همراه كردن خديجه با خودش از خانه بيرون رفته بود. وى ادامه مى دهد: با صداى زنگ در به سوى حياط رفتم. صداى شليك گلوله چند دقيقه قبل از آن مرا نگران كرده بود، چند نفر از هم محله اى ها را ديدم كه جلوى در ايستاده بودند.

انتقال به بيمارستان

در حالى كه طوبى و خديجه را با يك وانت به طرف بابلسر حركت داده بودند تا به بيمارستان برسانند، مادر از مجروح شدن دو دختركش باخبر شده بود. وقتى خودرو به منطقه «اميركلا» رسيد، طوبى شهيد شد.

تشييع جنازه

پيكرهاى طوبى و خديجه كه نخستين شهيدان فريدونكنار بودند، بازگردانده شده و فرمانده پاسگاه فريدونكنار اجازه نداد پيكرهاى دو كبوتر كوچك در خون خفته تشييع شود. اهالى بار ديگر دور پاسگاه تجمع كردند و از او خواستند كه اجازه تشييع جنازه را صادر كند و آنان نيز تشييع جنازه را به آرامى برگزار خواهند كرد. در حالى كه تشييع كنندگان دو تابوت كوچك در محاصره نظاميان قرار گرفته بودند، دو كبوتر كوچك به خاك سپرده شدند. فرمانده پاسگاه كه قصد داشت جنايات خود را بپوشاند رو به پدر دو شهيد كرد و گفت: هيچ تيرى به آنان اصابت نكرده است و آن دو به علت كم بودن سن شان ترسيده و جان باخته اند.

نبش قبر

نوروزعلى يزدانخواه با اظهارات فرمانده پاسگاه، از او شكايت كرد. قاضى دادگاه با توجه به شكايت پدر دو كودك و پافشارى فرمانده پاسگاه، براى روشن شدن حقيقت دستور نبش قبر صادر كرد. ساعت ۱۵ و يك روز پس از به خاك سپردن دو كودك، با دستور قضايى نخست قبر طوبى شكافته مى شود، سه پزشك بالاى قبر ايستاده اند، ولى دو تن از آنها از ترس فرمانده پاسگاه حاضر به معاينه جسد نشدند، سومين پزشك پس از بررسى اعلام كرد قلب طوبى سوراخ است، ولى گلوله اى در آن وجود ندارد. فرمانده پاسگاه به علت پيدا نشدن تير با پدر طوبى درگير شد و در اين زمان بود كه قاضى دستور نبش قبر خديجه را صادر كرد. بااين نبش قبر بود كه گلوله ژ-۳ در قلب خديجه پس از كالبد شكافى پيدا شد و اين بار فرمانده در برابر مردم از پدر دو شهيد هزار تومان براى بهاى تير شليك شده طلب كرد. با اين رفتار ستمگرانه مردم بر او يورش بردند و او از شهر متوارى شد، اما سرانجام در ميانه راه دستگير شد

شهيدى ديگر

مادر كه هنگام شهادت دو دخترش ۳۸ سال داشت، اين غم سنگين را بر دل بست و با بردبارى زندگى را ادامه داد. تمام تلاش او اين بود، فرزندان ديگرش كه در نوجوانى و كودكى به سر مى بردند نبودن طوبى و خديجه را احساس نكنند. اما در سال ۶۱ بود كه قربانعلى در حال مأموريت در حادثه اى به درجه رفيع شهادت نائل شد. اين بار شهادت جوانى ۱۸ ساله بار غم را بيشتر كرده بود.

سه سال بعد

در اين مدت مادر صاحب دو دختر شد كه به ياد طوبى و خديجه نام آنها را طوبى و خديجه گذاشت. با اين نامگذارى او مى خواست به اين نكته اشاره كند كه هيچ گاه جاى دو كودك شهيدش خالى نخواهد ماند. سال ۶۴ بود. پدر عزم جبهه داشت. رحيم هم كه جوانى ۲۳ ساله بود، از مدتى قبل تصميمش را گرفته بود. پدر و پسر با هم به جبهه رفتند و مادر در كنار عروسش كه باردار بود و كودكى ديگر هم داشت، به زندگى ادامه داد.

عمليات كربلاى ۴

نوروزعلى و رحيم خود را براى حضور در عمليات آماده كرده بودند، اما شب عمليات سردار بصير پس از اين كه متوجه حضور پدر و پسر در عمليات شده بود، پيغام فرستاده بود كه پدر يا پسر يكى بايد در عمليات شركت كند. نوروزعلى يزدانخواه نپذيرفته بود.

رزمندگان براى حضور پدر يا پسر قرعه كشى كرده بودند، ولى پس از آن كه قرعه به نام رحيم افتاده بود، پدر مخالفت كرده بود، با وجود سه بار قرعه كشى و حكايت حضور رحيم، اما پدر نپذيرفت. پدر در اين عمليات قبل از رحيم به شهادت رسيد. رحيم كه در گرماگرم نبرد متوجه شهادت پدر شده بود، خود را به بالين او رسانيده بود. عطرى به صورت پدر زده، چفيه را روى صورتش انداخته بود و سپس مشغول جنگ با دشمن شده بود.

مادر مى گويد: رحيم به گفته همرزمانش نيم ساعت بعد از پدر شهيد شده بود. تا سه سال و نيم مفقود الاثر بودند تا اين كه سال ۶۸ پيكر هر دو را برايم آوردند. زن در تمام اين سال ها مادرى و پدرى كرده است. او با سختى فرزندانش را بزرگ كرده و دو نوه از فرزند شهيدش را به سرانجام رسانيده است. سال ۷۵ وقتى دامادش از دنيا مى رود، مادر مى ماند با دخترش و پنج كودك يتيم.
 
روزى كه با او به گفت وگو نشستيم، سينه اش تبدار غمى ديگر بود. هفت روز بود كه از مرگ دومين دامادش مى گذشت و او به نوزادى ۲۸ روزه كه در آغوش دخترش مانده بود، مى نگريست. حالا ۳۰ سال از آغاز شهادت دو دخترش طوبى وخديجه و ۲۶ سال از شهادت پسرش قربانعلى و ۲۳ سال از شهادت پسرش رحيم و همسرش نوروزعلى مى گذرد، زن در تمام اين سال ها با فداكارى و ايثار و مقاومت زندگى كرده است، زن در تمام اين لحظه ها چشم به راهى دوخته است كه جز فرهنگ مقاومت و پايدارى درس ديگرى به انسان نمى دهد.
 
او از معدود زنانى است كه نامش به خاطر اين همه صبورى هيچ گاه از ياد نخواهد رفت. دعاى اين زن، اين مادر و اين عاشق دلسوخته نجات جوانان و طلب صبر و شكيبايى براى همسران و مادران شهداست.

منبع: ایران

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری