کد خبر ۶۵۶۳۶۸
تاریخ انتشار: ۱۱:۲۵ - ۱۱ اسفند ۱۳۹۷ - 02 March 2019
حکمت: خاتمی آمد، از ایران رفتیمعلی حکمت سردبیر روزنامه خرداد در بخش چهارم گفت و گو با پروژه تاریخ شفاهی ایران ایرنا می گوید:تا این که آقای سید محمد خاتمی رییس جمهور شد، من و بعضی دوستان یک اتوبوس گرفتیم و از ایران خارج شدیم .
 
* چه شد که سردبیری روزنامه خرداد را قبول کردید؟
سردبیری را قبول نکردم به من تحمیل شد.( باخنده)
موقعی که از نجف به تهران آمده بودم با آقای عبدالله نوری توسط دوستی به نام شیخ عباس روحانی آشنا شدم.
من در رفاقت و دوستی ام هیچ وقت جهت گیری های سیاسی و عقیدتی را دخالت نمی دهم. کاری ندارم این شخصی که الان با او دوستم اعتقادش چیست.

وقتی اروپا رفتم چون عرصه مطالعاتی ام بیشتر تاریخ جدید بود یک ذهنیت بدی نسبت به حاکمیت کلیسا بر مذهب پیدا کرده بودم.
می دانستم این مساله می تواند در رابطه با اسلام هم باشد. خوش بین به حکومت دینی نبودم. فکر می کردم این نه به نفع خداست نه به نفع خلق خدا.
در نهایت آن چیزی که در حکومت دینی قربانی می شود بیشتر از هر چیز دین است.

تاریخ جدید اروپا را خوانده بودم. در آغاز هزاره سوم که از سال 2001 شروع شد خیلی از علمای غرب معتقدند رونق و نفوذ کلیسا و مسیحیت به مراتب بیش از سالهای آغاز هزاره دوم یعنی قرون وسطی سال هایی است که کلیسا در اوج قدرت بود و پاپ ها پادشاه را تعیین می کردند.
زندان ها هم دست پاپ ها بود و کلیسا حاکم مطلق بر جامعه بود.

حدود بیست سال پیش مجله اشپیگل چند مقاله جاندار در این باره منتشر کرد. با آمار و ارقام ثابت کرده بود حضور و نفوذ مسیحیت در اروپا در هزاره سومی که واتیکان در یک نقطه کوچک از اروپا محدود شده است و دخالت مستقیمی هم در سیاست و حکومت داری نمی کند به مراتب بیشتر است.

بنابراین من از همان ابتدای انقلاب نتوانستم در درون خودم با این قضیه کنار بیایم که پستی در حکومت جدید بگیرم. برای همین پیشنهاد سفارت و برخی مدیریت ها شد ولی نتوانستم آن را بپذیرم. با این که نظام را قبول داشتم و آن را رسمی می دانستم.
تعریفی که از شخصیت خود داشتم یک آدم فرهنگی بود.

برای گذارن زندگی گاهی پروژه های تحقیقاتی قبول می کردم که بیشتر مربوط به تاریخ می شد.
یادم است برای وزارت دفاع پروژه هایی چون تاریخچه اسلحه گرم در ایران انجام دادم.
تا این که آقای خاتمی رییس جمهور شد. به محض این که ایشان رای آورد من و بعضی دوستان یک اتوبوس گرفتیم و از ایران رفتیم.

چرا؟
حکمت: ما حدس می زدیم که در روزهای ابتدایی کار آقای خاتمی قرار است پست تقسیم شود. می دانستیم که سراغ ما هم می آیند. چون قبلا با آقای خاتمی کار کرده بودیم و به نوعی دم دست ایشان هم بودیم.

به اتفاق چه کسانی از ایران رفتید؟
آقای مقدم که بعد از آقای خاتمی امام مرکز اسلامی هامبورگ شده بود و الان مسوول بخش روابط بین الملل موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی است. خدا بیامرز آقای محمدمنهاج که مدتی سفیر ایران در استرالیا و نیجریه و لیبی بود.

آقای محمد شریعتی دهاقانی که معاون آقای محتمشی در وزارت کشور بود، معاون آقای خاتمی در وزات ارشاد بود.
خواستیم با خانواده هایمان به حج عمره برویم عربستان ویزا نداد. به سوریه رفتیم و مدتی هم در ترکیه بودیم و آن جا را گشتیم. تا پست ها تقسیم شد و آب ها از آسیاب افتاد. دولت اصلاحات که کامل مستقر شد گفتیم حالا دیگر می توانیم نفس بکشیم و به ایران برگشتیم.

آقای عبدالله نوری را کی دوباره ملاقات کردید؟
 بله. شبی در حسینیه شماره 2 جماران روضه برپا بود. پای منبر آقای محتشمی پور نشسته بودم که شخصی آمد و گفت آقای نوری می گوید می توانی بیا پیش من.

آن روزهایی بود که آقای نوری از وزارت کشور استیضاح و برکنار شده بود. نزد ایشان رفتم. گفت حکمت خبری از ما نمی گیری؟
گفتم: راستش را بخواهید دور دوستانم را تا وقتی که وزیر و وکیل هستند خط می کشم.
گفت: خوب من که دیگر از وزارت افتاده ام؟ آدرسی به شما می دهم فردا یک سری به من بزن.

نشانی ساختمانی در خیابان جردن تهران بود. فردا به آن جا رفتم.
گفت: بعد از فراغ از کار وزارت بلافاصله مجوز انتشار یک روزنامه را گرفته ام و می خواهم کار مطبوعاتی کنم.
گفتم: خیلی خوب است.
گفت: اگر خوب است بیا کمکم کن.
گفتم: نه. من کار و زندگی دارم.

خلاصه قبول کردم که در جلسات تحریریه روزنامه ایشان که خرداد نام داشت شرکت کنم.
آن موقع روزنامه های جامعه و توس را توقیف کرده بود. بسیاری از بچه های تحریریه این روزنامه ها به دفتر خرداد آمده بودند و مشغول آماده سازی و جمع و جور کردن کار بودند. سه تن از دوستان بزرگوار من هم شورای سردبیری خرداد را تشکیل می دادند.

آقای محمدعلی ایزدی نجف آبادی که مدتها قبل در رادیو پست داشت. آقای سعید لیلاز و آقای بهروز گرانپایه.
من در جلساتی که بین آقای نوری و شورای سردبیری تشکیل می شد شرکت می کردم. هنوز چارت تشکیلاتی خرداد نوشته نشده بود.

یادم هست که در یکی از جلسات آقای نوری می گفت غیر از سرویس های اجتماعی، ادب و هنر، سیاسی، ورزشی و بین الملل باید سرویس حوزه هم داشته باشیم.

دوستان شورا چون سابقه طلبگی نداشتند تقریبا پیشنهاد آقای نوری را قبول کردند. اما من مخالفت کردم و گفتم حوزه چه ربطی به روزنامه دارد. این که مثلا فلان آیت الله درس خارج خود را شروع کرد یا بحث هایی که در این کلاس ها می شود و ربطی هم به جامعه ندارد، چرا باید در روزنامه مطرح شود.

آقای نوری حرف مرا پذیرفت و قضیه منتفی شد.
آن موقع جو خیلی بدی علیه آقای نوری راه افتاده بود. ایشان را به عنوان یک عنصر رادیکال که با بیت رهبری درگیر است می شناختند.
به این ترتیب من در جلسات بین آقای نوری و شورای سردبیری به صورت گاه به گاه شرکت می کردم تا این که آقای نوری گفت من رابط مدیر مسوول با شورای سردبیری باشم.

دوستان شورای سردبیری هم دیده بودند که آقای نوری نظرات مرا راحت تر می پذیرد و این موضوع را پذیرفته بودند.
مدتی گذشت. هر چه به روز انتشار خرداد نزدیک تر می شدیم احساس می کردم دارم محور بحث ها در خرداد می شوم.

یک روز آقای نوری مرا خواست و گفت شما باید سردبیر شوید دوستان شورا هم تمایل دارند که این طور شود.
گفتم: هر چند شخصا معتقدم روزنامه باید سردبیر داشته باشد نه شورای سردبیری ولی نمی توانم چنین مسوولیتی را قبول کنم.

چرا چنین اعتقادی داشتید؟
من در هفته نامه و ماهنامه معتقد به وجود شورای سردبیری هستم ولی در روزنامه خیر. روزنامه باید فرمانده کل قوا داشته باشد. نمی شود شورای سردبیری راجع به یک تیتر یا یک خبر اختلاف پیدا کند و کار بخوابد. باید یک نفر به عنوان سردبیر حرف آخر را بزند و کار را نهایی کند. اما این که چرا پیشنهاد آقای نوری را نمی پذیرفتم به علت سال ها فاصله گرفتنم از کار مطبوعاتی بود.

خلاصه در آن جلسه نپذیرفتم.
تا این که جلسه دومی بین من و آقای نوری برگزار شد. به آقای نوری گفتم من دیگرآن علی حکمتی که شما در مدرسه دارلشفا قم می شناختی نیستم. پوست انداخته ام و عوض شده ام. به خیلی از چیزهایی که شما اعتقاد دارید من اعتقاد ندارم.
گفت: مثلا چه؟
گفتم: مثلا نظریه ولایت فقیه. بالاخره شما جزو این نظام هستید. اگر می خواهید روزنامه داشته باشید باید آدمی را به کار بگیرید که مثل شما فکر کند. البته من اگر پشت میز سردبیری بنشینم سعی می کنم به روزنامه و قوانین مطبوعاتی ملزم باشم اما این کار برای من سخت است. چون ملاک های ذهنی و عقیده ای شما با من متفاوت است.

آقای نوری گفت: من کاری به این حرف ها ندارم. به تو اعتماد دارم و مطمئنم می توانی از عهده این کار برآیی.
من قبول کردم اما بنا شد من کارهای سردبیری را انجام دهم ولی در شناسنامه روزنامه اسمی از من نیاید.
ولی آقای نوری در مصاحبه مطبوعاتی که قبل از انتشار خرداد برگزار کرد اسم مرا به عنوان سردبیر آورد.
البته من به ایشان اعتراض کردم ولی دیگر کار از کار گذشته بود.

روزنامه شروع به کار کرد. آقای نوری مدیر مسوول و صاحب امتیاز و من سردبیر بودم. هر دو در حوزه علمیه قم درس خوانده بودیم. طرفدار امام بودیم و با شاه مبارزه کرده بودیم. احساس تعهد به جامعه داشتیم و احساس دین به خون شهدا و آرمان های امام می کردیم.

آن قدر در کار خرداد غرق شده و به آن عشق می ورزیدم که به مرور احساس کردم خرداد دارد معبد و منبر و محراب من می شود. به این فکر نمی کردم که تیراژ خرداد چقدر است یا نامم سر زبان ها افتاده است.

بلکه اعتقادم برایم مهم بودم. به این نیت از خانه بیرون می آمدم که در روزنامه حرف های درست را نشر دهم.
به ویژه صفحات لایی روزنامه برایم خیلی اهمیت داشت.

صفحات لایی خرداد را اگر خاطرتان باشد خیلی با محتوا بود.
باورم این بود که به عنوان یک شهروند، روشنفکر، روزنامه نگار و همین طور یک مبارز قدیمی باید برای افکار عمومی بگویم که اگر دوستان ما در زمان شاه محاکمه شدند، شلاق خوردند، محکوم به اعدام و زندان یا آواره شدند به خاطر آرمان هایی والا بوده است.

در تحریریه دوران نوجوانی و جوانی یادم می آمد. وقتی نیاز به عاطفه مادر و پدر داشتم و باید کنار ایشان می ماندم به خاطر مبارزه با شاه به اجبار از والدین و خانه و وطنم دور بودم.

در روستایی که زندگی می کردم حتی یک خط تلفن هم نبود که صدای پدر و مادرم را ولو از راه دور بشنوم. حتی نامه هایی که برای ایشان می فرستادم گاهی توسط ساواک رصد و مایه دردسر می شد.

هر چند عملکرد حکومت در بعد از انقلاب در نقاطی اما و اگر داشت ولی بر این بودم به مردم بگویم ما دنبال چه بودیم.

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
علم و فناوری
نظرسنجی
نوروز 1398 به کجا سفر می کنید؟
داخل کشور
خارج کشور
سفر نمی روم