سهراب پورناظری، ایران را «منتهای شادی» میداند؛ سرزمینی که دماوند بیستون، کابل، دوشنبه، سمرقند و آتش نوروز است؛ سرزمینی که دعای داریوش و کتیبه کوروش، فردوس حافظ، سعدی، خواجه نظامالملک و محمدعلی فروغی است. ایران برای او حنجره قمرالملوک، آواز پریسا و صدای دختری آذری است که مقام میخواند. اما این ایران، سرحد رنج و اندوه هم هست؛ از زخم هجوم تازی و تتار گرفته تا خاموشی آتش نوروز در مزار شریف، تلخی شکسته احمد مسعود از طالبان، و آن دو دختر قهرمان شطرنجباز که زیر پرچم دو کشور دیگر مسابقه میدهند. ایران برای ما «سرحد شادیها و منتهای دردها و رنجها» ست؛ سرزمینی که به رغم زخم تشنگی ارومیه، به پایداری خود ادامه داده است. او با استناد به بیت «گمان مبر که به پایان رسید کار مغان…» تأکید میکند که هیچکس نمیتواند این سرزمین و فرهنگ را از بین ببرد، زیرا بادهای ناخورده هزاران ساله در رگ تاکهای این دیار برقرار و زندهاند.
۱۴۰۴/۱۲/۱۳ ۱۹:۱۷