عصر ایران

آرشیو مطالب

با سعدی در گلستان : هر که سلطان مریدِ او باشد / گر همه بد کند، نکو باشد

حسن میْمندی را گفتند: «سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب‌جمال دارد که هر یکی بدیعِ جهانی‌اند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد، چنان که با اَیاز که حسنی زیادتی ندارد؟» گفت: «هر چه به دل فرو آید، در دیده نکو نماید.»
۱۴۰۵/۰۴/۱۷ ۱۰:۲۴

با سعدی در گلستان : گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی / ببری رونقِ مسلمانی (+صدا)

ناخوش‌آوازی به بانگِ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهرِ خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ۲۱:۰۰

با سعدی در گلستان : به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل / چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل (+صدا)

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.
۱۴۰۵/۰۴/۰۷ ۲۱:۴۳

با سعدی در گلستان : کو دشمنِ شوخ‌چشم ناپاک / تا عیبِ مرا به من نماید؟

خطیب اندر این لَختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آوازِ ناخوش دارم و خلق از بلند خواندنِ من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
۱۴۰۵/۰۳/۲۹ ۲۳:۰۴

با سعدی در گلستان : نه هر سخن که برآید، بگوید اهلِ شناخت / به سرِّ شاه سر خویشتن نشاید باخت (+صدا)

تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟
۱۴۰۵/۰۳/۰۵ ۱۹:۵۳

با سعدی در گلستان : آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی / آن است جوابش که: جوابش ندهی (+صدا)

عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از مَلاحده، لَعَنَهُمُ اللهُ عَلیٰ حِدَةٍ، و به حجّت با او بس نیامد؛ سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: تو را با چندین فضل و ادب که داری، با بی‌دینی حجّت نماند؟
۱۴۰۵/۰۲/۲۶ ۱۱:۳۰

با سعدی در گلستان : نشنیدی که صوفی‌یی می‌کوفت / زیرِ نعلینِ خویش میخی چند؟

جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافلِ دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی، بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
۱۴۰۴/۱۲/۰۶ ۰۹:۱۸

با سعدی در گلستان : مگوی اندُهِ خویش با دشمنان / که لاحَوْل گویند شادی‌کنان (+صدا)

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که: مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود؛ یکی نقصانِ مایه و دیگر شماتتِ همسایه.
۱۴۰۴/۱۲/۰۳ ۱۶:۱۸
آخرین اخبار
پربازدید ها