عصر ایران؛ نورا جمالی - اگر جلد دوم کتاب «تاریخ تمدن» ویل دورانت، ما را به جهان در حال فروپاشیِ روم برد، در جلدهای سوم و چهارم دورانت به این پرسش پاسخ میدهد: پس از آن فروپاشی چه بر سر جهان آمد؟ پاسخ او یک جمله است: جهان را ایمان فرا گرفت.
«قیصر و مسیح» (جلد سوم) و «عصر ایمان» (جلد چهارم) کتابهایی عظیماند که تقریباً یکهزار سال تاریخ جهان مسیحی و اسلامی را در بر میگیرد؛ از قرن چهارم میلادی تا تقریباً قرن چهاردهم. دورانت این هزاره را «عصر ایمان» مینامد، نه به این معنا که همهچیز مذهبی بوده، بلکه چون دین - در همۀ شکلهایش - اصلیترین نیروی سازماندهندۀ زندگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری بوده است.
اما نکتۀ مهم در نگاه دورانت این است که ایمان فقط ابزار سلطه یا تعصب نیست. ایمان - چه در مسیحیت و چه در اسلام - آرامش، نظم، امید و همبستگی اجتماعی هم ایجاد کرده است. او به جای داوری عجولانه، تلاش میکند این هزارسال را از درون بفهمد.
جلد سوم را میتوان به چند محور بزرگ تقسیم کرد:
رومِ مسیحی و تثبیت کلیسا
جهان بیزانس
طلوع اسلام و تمدن اسلامی
اروپای فئودالی و مسیحیِ قرون وسطی
فرهنگ، فلسفه، هنر و زندگی روزمره در عصر ایمان
دورانت مانند یک مورخِ داستانگو، این بخشها را درهمتنیده روایت میکند و اجازه نمیدهد تاریخ تبدیل به یک جدول زمانیِ خشک شود. او نخست به رومِ پس از رسمیت یافتن مسیحیت میپردازد. از کنستانتین و سپس تئودوسیوس آغاز میکند و نشان میدهد چگونه کلیسا از یک جنبش آزاردیده به یک نهاد رسمی و قدرتمند تبدیل شد. این نهاد روحانی، شانهبهشانۀ دولت حرکت کرد و بهتدریج ساختارهای حقوقی، آموزشی و اجتماعی جامعه را در اختیار گرفت.
اما دورانت یکسره مداح کلیسا نیست. او با نگاهی انسانی میگوید: «کلیسا از یکسو پناهگاه فقرا و نگهبان دانش بود، و از سوی دیگر دچار فساد، قدرتطلبی و ناسازگاری با آزادی اندیشه شد.» این دوگانه، طرح اصلی کتاب است: هم زیبایی ایمان و هم سنگینی قدرت.»
جهان بیزانس؛ تداوم روم در جامهای شرقی
بخش قابل توجهی از کتاب به امپراتوری بیزانس اختصاص دارد؛ همان نیمۀ شرقی روم که هزار سال ادامه یافت. دورانت بیزانس را تمدنی میداند که: سیاسیاش استبدادی، مذهبش سختگیرانه، و فرهنگش غنی و آمیخته با یونانگرایی بود.
او قسطنطنیه را بهعنوان شهری ثروتمند، پرشکوه و پرترافیک معرفی میکند؛ شهری که بین شرق و غرب ایستاده بود و پلی فرهنگی میان آنها شد. هنر موزاییک، معماری کلیسایی، الهیات پیچیده و بوروکراسی دقیق، عناصر اصلی این جهان بودند. از نگاه دورانت، بیزانس محافظ تمدن یونانیـ رومی بود تا وقتی که غرب اروپا آمادهی پذیرش دوبارۀ آن شود.
طلوع اسلام؛ تمدنی تازه بر صحنه
یکی از جذابترین و مهمترین بخشهای جلد سوم، روایت پیدایش اسلام و شکوفایی تمدن اسلامی است. دورانت با احترام و دقت علمی دربارۀ اسلام مینویسد و آن را یکی از بزرگترین نیروهای تمدنی تاریخ بشر میداند. او نخست به زندگی پیامبر اسلام، شکلگیری جامعهی مسلمانان، فتوحات اولیه و وحدت دینیـسیاسی میپردازد، و سپس تمرکز را به دورۀ شکوفایی علمی و فرهنگی منتقل میکند.
از دید دورانت، جهان اسلام در سدههای میانی، ریاضیات و جبر را گسترش داد، نجوم و طب را پیش برد، فلسفه یونانی را حفظ و بازخوانی کرد، و ادبیاتی عظیم - از شعر تا تاریخ - پدید آورد و شهرهایی مانند بغداد، قرطبه (کوردوبا: پایتخت امویان در اندلس)، قاهره و سمرقند در تمدن اسلامی به مراکز بزرگ دانش بدل شدند. مسلمانان مترجمان بزرگ آثار ارسطو، افلاطون و دیگران بودند و این میراث بعدها به اروپا رسید و سوختِ فکری رنسانس شد.
دورانت برخلاف برخی مورخان غربی که نقش جهان اسلام را کوچک میکنند، جایگاه تعیینکنندهای برای آن قائل است. او میگوید بدون تمدن اسلامی، اروپا هرگز نمیتوانست چنان رشد چشمگیری را تجربه کند.
اروپا در قرون وسطی؛ نظم فئودالی و ایمان مسیحی
پس از این نگاه جهانی، دورانت دوباره به غرب برمیگردد و اروپای قرون وسطی را بهتفصیل شرح میدهد. او میگوید که در نظام فئودالی: زمین اساس قدرت بود؛ اربابانِ فئودال مالک زمین بودند؛ رعایا در ازای کار، امنیت و ملک اجارهای میگرفتند؛ جامعه بر پایۀ وفاداری شخصی استوار بود. از نظر دورانت، این نظام اگرچه آزاد نبود، اما در دنیای پرآشوب پس از سقوط روم نوعی ثبات نسبی فراهم کرد.
مطابق توضیحات دورانت، کلیسا در این دوره محور فرهنگ و هویت بود چراکه کلیسا مدارس را اداره میکرد؛ دانش را نگه میداشت؛ مرکز عبادت و اجتماع بود؛ و قدرت اخلاقی عظیمی داشت او مینویسد کلیسا مانند «ستون فقرات» جامعۀ قرون وسطی بود. همین کلیسا بود که هنر گوتیک، موسیقی مذهبی، الهیات و فلسفۀ اسکولاستیک را پروراند.
یکی از بحثهای جذاب جلد سوم، نقش فیلسوفان الهیاتی مانند سنت آگوستین و توماس آکویناس است. آگوستین نمایندۀ ایمانی درونی و عمیق است. او زندگی معنوی را برتر از دنیا مینشاند و تاریخ را میدان نبردی میان خیر و شر میبیند.
توماس آکویناس اما در نقطهای دیگر، در قرن سیزدهم تلاش میکند فلسفۀ ارسطویی را با مسیحیت سازگار کند. دورانت با تحسین از این تلاش یاد میکند؛ تلاشی که نشان میدهد قرون وسطی فقط تعصب و تاریکی نبود، بلکه کوششهای عظیمی برای اندیشیدن در آن جریان داشت.
در «عصر ایمان»، هنر بیش از هر چیز خدمتگزار دین است. دورانت با شور فراوان از کلیساهای رومانسک و گوتیک مینویسد؛ بناهایی که به تعبیر او «ایمان را به شکل سنگ» درمیآوردند. دیوارهای بلند، قوسهای نوکتیز، پنجرههای شیشهرنگی و مجسمههای مذهبی، همه نشانی بودند از تلاشی برای رسیدن به آسمان.
موسیقی قرون وسطی نیز روح جمعی و معنوی دارد؛ سرودهای گریگوری و موسیقی مذهبی، فضای زمانه را شکل میدهند.
دورانت از تاریکیهای این دوره هم غافل نیست. او مفصل به جنگهای صلیبی میپردازد و نشان میدهد چگونه ایمانِ شورانگیز با سیاست و طمع آمیخته شد. صلیبیها از یکسو با شعار رهایی سرزمین مقدس به راه افتادند، و از سوی دیگر به غارت، کشتار و خشونت گسترده دست زدند.
اما دورانت این جنگها را از منظر فرهنگی هم میبیند: صلیبیها با شرق تماس یافتند، کالاها، ایدهها و دانش تازهای وارد اروپا شد و همین امر به رشد شهرها، تجارت و آگاهی کمک کرد.
اما زندگی روزمرۀ مردم در قرون وسطی چگونه بود؟ یکی از نقاط قوت ویل دورانت این است که تاریخ را فقط تاریخ شاهان و جنگها نمیداند. او زندگی مردم عادی را نیز روایت میکند:
خانهها ساده و کوچک بودند
مشکلات بهداشتی جدی بود
مرگ و بیماری همیشگی بود
خانواده و کلیسا مرکز هویت بودند
جشنها، آیینها و موسیقی زندگی را رنگی میکرد
او همچنین از نقش زنان، ازدواج، عشق، تربیت فرزندان، تجارت، کار کشاورزی و آداب اجتماعی نیز سخن میگوید و همین بخشهاست که کتاب را انسانیتر میکند.
اما آیا قرون وسطی «تاریک» بود؟ پاسخ دورانت یک کلمه است: «نه!» به همین این سادگی. یکی از مهمترین پیامهای جلدهای سوم و چهارم این است که برچسب «عصر تاریک» ناعادلانه و سادهانگارانه است. بله، این دوره: تعصب دینی داشت؛ آزادی اندیشه بسا که سرکوب میشد؛ کلیسا اشتباهات بزرگی کرد؛ خشونت و بیماری فراوان بود. اما همزمان، در این دوره: دانش حفظ شد؛ هنر مذهبی شکوفا شد؛ جامعه شکل گرفت؛ و انسانها معنای زندگیشان را در ایمان یافتند. از دید دورانت، این دوره بستر و زیربنای رنسانس و دنیای مدرن بود.
نگاه نهایی دورانت به «عصر ایمان»
اگر بخواهیم جمعبندی کنیم، دورانت دربارۀ قرون وسطی و عصر ایمان میگوید که در این دوران تاریخیِ بلند:
ایمان، ساماندهندۀ زندگی بشر بود
کلیسا ستون تمدن غرب شد؛ با همهی خطاها و فضیلتهایش
تمدن اسلامی یکی از روشنترین خورشیدهای این عصر بود
فلسفه و هنر در خدمت دین قرار گرفتند
و در دل همین جهانِ مذهبی، بذر عقلانیت و رنسانس پنهان بود
او به این عصر با همدلی، انصاف و نگاه انسانمحور مینگرد. نه آن را بهطور مطلق میستاید و نه کاملاً محکوم میکند؛ بلکه میکوشد بفهمد مردمان این دوره با چه امیدها و ترسهایی زندگی میکردند.
اما چرا خواندن جلد سوم مهم است؟ زیرا بدون فهم قرون وسطی، بدون شناخت کلیسا و ایمان، بدون درک تمدن اسلامی، نمیتوان فهمید رنسانس چرا و چگونه شکل گرفت.
«عصر ایمان» میخواهد به ما بگوید جهان مدرن ناگهان از آسمان سقوط نکرد؛ بلکه بر شانههای هزار سال تلاش، ایمان، خطا و آرزو ساخته شد.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر