سعید کیائی
تحلیلگر رسانه
قطع یا محدودسازی اینترنت در ایران را نمیتوان صرفاً بهعنوان واکنشی مقطعی به بحرانهای اجتماعی فهم کرد. آنچه در دو دههی گذشته رخ داده، نشاندهندهی یک تحول کیفی در منطق حکمرانی بحران است؛ تحولی که بهتدریج از «کنترل مستقیم بحران» به «مدیریت فرسودگی اجتماعی» حرکت کرده است. اینترنت در این مسیر، نه فقط یک ابزار ارتباطی، بلکه یکی از مؤثرترین ابزارهای جامعیتزدایی از جامعه بوده است.
این تحول را میتوان در سه مرحلهی تاریخی بازخوانی کرد؛ مراحلی که هر یک، نسبت جامعه، بحران و ارتباط را بهگونهای متفاوت بازتعریف کردهاند.
در بزنگاههایی مانند سال ۱۳۷۸ و پیش از آن، اینترنت هنوز نقش ساختاری در حیات اجتماعی نداشت. منطق مواجهه با بحران، عمدتاً بر کنترل مستقیم استوار بود: حضور فیزیکی در خیابان و دانشگاه، مهار رسانههای رسمی و متمرکز، و تلاش برای خاموشکردن ناآرامی در لحظه.
در این مرحله، اگرچه سرکوب وجود داشت، اما جامعه همچنان واجد جامعیت بود. حافظهی مشترک شکل میگرفت، افق جمعی وجود داشت و امکان روایتسازی عمومی—حتی اگر محدود و سرکوبشده—حفظ میشد. بحران مهار میشد، اما جامعه از کار نمیافتاد.
با گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی، منطق کنترل تغییر کرد. در سال ۱۳۸۸، برای نخستین بار اختلال در زیرساخت ارتباطی بهعنوان ابزار مدیریت بحران بهکار گرفته شد: کندسازی اینترنت، قطع پیامک و محدودسازی مقطعی دسترسی. با این حال، قطع سراسری و بلندمدت هنوز به هنجار تبدیل نشده بود.
در ۱۳۹۶، این منطق تکامل یافت. فیلترینگ هدفمند، اختلال در پلتفرمهای خاص و کندسازی لایهای شبکه، نه صرفاً برای مهار خیابان، بلکه برای مختلکردن هماهنگی، روایتسازی و تداوم کنش جمعی بهکار رفت.
در این مرحله، جامعه هنوز وجود داشت، اما نخستین نشانههای جامعیتزدایی با بروز کنشهای کوتاهتر، پراکندهتر و کمدوامتر پدیدار شد. جامعه بهتدریج توان ثبت، انتقال و تبدیل تجربههای جمعی به حافظه و به تدریج توان ثبت، انتقال و تبدیل تجربههای جمعی به حافظه و درس مشترک را از دست داد.
از ۱۳۹۸ به بعد، قطع اینترنت وارد مرحلهای تازه شد. قطعهای سراسری، طولانی و مکرر، و سپس محدودسازیهای ناپایدار و لایهای، به الگویی تثبیتشده تبدیل شدند. در ۱۴۰۱، این الگو دیگر یک واکنش اضطراری نبود، بلکه به وضعیتی فرسایشی و تکرارشونده بدل شد.
در این مرحله، اینترنت دیگر صرفاً ابزار اطلاعرسانی نیست؛ زیرساخت جامعیت جامعه است. قطع آن به معنای از کار انداختن حافظهی مشترک، گسستن افق آینده و ناتوانسازی جامعه از بازتولید خود بهعنوان یک کل است.
نتیجه، نه جامعهای صرفاً سرکوبشده، بلکه جامعهای از جامعیت افتاده است: مجموعهای از افراد همزمان اما ناهماهنگ، با پیوندهایی که دیگر به کنش جمعی پایدار تبدیل نمیشوند.
وقتی جامعه نتواند تجربهها را انباشته کند، روایت مشترک بسازد و کنش را در طول زمان تداوم ببخشد، فرسودگی اجتنابناپذیر میشود. این فرسودگی نه از شدت سرکوب یا بزرگی بحران، بلکه از ناتوانی در «یادگرفتن جمعی» ناشی میشود. جامعهای که هر بار مجبور است از نقطهی صفر شروع کند، نه فرصت اصلاح خطا و نه امکان انباشت سرمایهی کنش را دارد.
در اینجا فرسودگی یک وضعیت روانی فردی—مانند خستگی، ناامیدی یا افسردگی—نیست؛ بلکه پیامد ساختاریِ اختلال مزمن در جامعهبودن است. اختلالی که در آن، پیوند میان تجربه، معنا و عمل گسسته میشود. تجربهها ثبت نمیشوند، معناها تثبیت نمیشوند و کنشها به نتیجهای قابل مشاهده منتهی نمیشوند. نتیجه، چرخهای است که در آن هر کنش، بدون پشتوانهی حافظه و بدون افق تداوم، مصرف میشود.
تکرار قطع اینترنت، این چرخه را تشدید میکند، زیرا هزینهی کنش را بهطور کامل به فرد منتقل میکند، در حالی که امکان اثرگذاری جمعی را از میان میبرد. فرد باید ریسک کند، هزینه بدهد و پیامدها را بپذیرد، اما نمیتواند مطمئن باشد که کنش او در یک روند جمعی معنا پیدا خواهد کرد یا به کنشهای بعدی متصل خواهد شد.
در چنین وضعیتی، کنشها بهتدریج فرسوده میشوند؛ نه به این معنا که هیچ تغییری رخ نمیدهد، بلکه به این معنا که نسبت میان کنش و نتیجه از منظر کنشگر نامرئی و نامطمئن میشود. بقا جای تغییر را میگیرد و تطبیق، منطقیتر از مقاومت به نظر میرسد. جامعه همچنان زنده است و واکنش نشان میدهد، اما توان دگرگونی ساختاری خود را از دست میدهد.
وقتی جامعه نتواند تجربهها را انباشته کند، روایت مشترک بسازد و کنش را در طول زمان تداوم ببخشد، فرسودگی اجتنابناپذیر میشود. این فرسودگی نه از شدت بحرانها، نه از میزان سرکوب، و نه حتی از تکرار شکستها ناشی میشود، بلکه از ناتوانی در «یادگیری جمعی» برمیخیزد. جامعهای که هر بار بحران را جدا از قبلی تجربه میکند، محکوم است که هر بار بدون امکان اصلاح خطا، بدون انتقال تجربه و بدون انباشت سرمایهی کنش، از نقطهی صفر آغاز کند.
در این وضعیت، رابطهی عِلّی میان تجربه، معنا و عمل بهتدریج فرو میپاشد. تجربهها ثبت نمیشوند یا اگر ثبت شوند، امکان بازخوانی و پیوند با تجربههای بعدی را پیدا نمیکنند. معناها تثبیت نمیشوند و هر روایت، پیش از آنکه به مرجع مشترک بدل شود، از چرخهی توجه خارج میشود. کنشها نیز به رخدادهایی مقطعی تبدیل میشوند که نه به گذشته متصلاند و نه به آیندهای قابل تصور.
فرسودگی در اینجا نه یک حالت روانی فردی—مانند خستگی، ناامیدی یا افسردگی—بلکه پیامد ساختاریِ اختلال مزمن در جامعهبودن است. جامعه همچنان واکنش نشان میدهد، اما این واکنشها فاقد حافظهاند. بدن اجتماعی حرکت میکند، اما یاد نمیگیرد. درست به همین دلیل است که حتی کنشهای پرهزینه و شجاعانه نیز، در غیاب تداوم و انباشت، به فرسودگی منجر میشوند.
تکرار قطع اینترنت این چرخه را تشدید میکند، زیرا پیوند میان کنش فردی و نتیجهی جمعی را قطع میکند. هزینهی کنش—ریسک، فشار، پیامدهای فردی—بهطور کامل بر دوش فرد میافتد، در حالی که امکان دیدهشدن، تکرارشدن و تبدیلشدن به روند جمعی از میان میرود. کنشگر نمیتواند مطمئن باشد که عمل او در حافظهی عمومی ثبت میشود، به کنشهای بعدی متصل شده یا به تغییری قابل سنجش منتهی خواهد شد.
در چنین شرایطی، کنشها بهتدریج فاقد بازده جمعی میشوند؛ نه به این معنا که هیچ تغییری رخ نمیدهد، بلکه به این معنا که نسبت میان کنش و پیامد برای کنشگر نامرئی، نامطمئن و ناپایدار میشود. وقتی این نسبت از کار میافتد، منطق کنش تغییر میکند: بقا عقلانیتر از تغییر به نظر میرسد و تطبیق، کمهزینهتر از مقاومت خواهد بود.
جامعه در این وضعیت از بین نمیرود؛ زنده میماند، واکنش نشان میدهد و حتی در مقاطعی فوران میکند. اما توان دگرگونی ساختاری خود را از دست میدهد، زیرا هر کنش، پیش از آنکه به نیرویی انباشته بدل شود، در چرخهی فرسایش مصرف شده است.
در شرایط جامعیتزدایی، آنچه در اختیار افراد و گروههای اجتماعی باقی میماند، نه بازسازی کامل جامعه و نه بازگشت به وضعیت پیشین، بلکه حفظ حداقل کارکردهای جامعهبودن است. این حداقلها نه نسخهپیچانهاند و نه قهرمانانه؛ بیشتر شبیه تلاشهایی کمصدا برای جلوگیری از فروپاشی کامل پیوندها هستند.
نخست، حافظه. ثبت تجربهها، حتی در مقیاسهای کوچک و پراکنده، مانع از آن میشود که هر بحران از صفر آغاز شود. حافظه در این معنا، الزاماً آرشیو رسمی یا روایت فراگیر نیست؛ بلکه هر شکل از انتقال تجربه است که اجازه میدهد جامعه—حتی بهطور ناقص—خود را به یاد بیاورد.
دوم، پیوند. در شرایط اختلال مزمن ارتباط، پیوندها کوچکتر، شکنندهتر و محلیتر میشوند. این پیوندهای محدود، جای کنش جمعی فراگیر را نمیگیرند، اما مانع از انزوای کامل میشوند و حداقلی از اعتماد را زنده نگه میدارند.
سوم، تداوم. تداوم بهمعنای پرهیز از انفجارهای مقطعی و بازگشت مداوم به نقطهی صفر است. حتی کنشهای کمدامنه اما پیوسته، در برابر منطق فرسایشی قطع ارتباط، کارکردی بازدارنده دارند.
این شکلهای حداقلی مقاومت ارتباطی، نه جامعه را نجات میدهند و نه فرسودگی را متوقف میکنند؛ اما اجازه نمیدهند فرسودگی به وضعیت نرمال و بیمسأله تبدیل شود.
نباید از یاد برد که جامعهای که از جامعیت افتاده است، نهتنها در کنش اجتماعی، بلکه در میدان جنگ روایتها نیز ناتوانتر عمل میکند. جنگ روایتها نیازمند حافظهی جمعی، افق مشترک و امکان همزمانی تجربههاست؛ عناصری که قطع و اختلال مزمن اینترنت آنها را تضعیف میکند.
در چنین جامعهای، روایتها عمری کوتاه دارند، ناپیوستهاند و فردی میشوند. امکان تثبیت روایت، پاسخگویی به روایت رقیب و بازتولید معنا در طول زمان از میان میرود. جامعهای که نتواند روایت خود را نگه دارد، ناگزیر مصرفکنندهی روایت دیگران میشود؛ حتی اگر به آنها بیاعتماد باشد.
از این منظر، قطع اینترنت نهفقط جامعه را از کنش جمعی، بلکه از رقابت مؤثر در میدان روایت نیز محروم میکند. این ناتوانی، پیامد مستقیم جامعیتزدایی است، نه ضعف ذاتی جامعه.