عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- فیلم چارهای نیست «No Other Choice» را میتوان یکی از رادیکالترین صورتبندیهای سینمایی از بحران انسان معاصر در دل سرمایهداری متأخر دانست؛ فیلمی که مسئلهاش نه فقر، نه بیکاری بهمثابه یک حادثه اقتصادی، بلکه فروپاشی هستی اجتماعیِ سوژه در جهانی است که ارزش انسان را با کارکرد، بهرهوری و توان مصرف میسنجد.
پارک چان-ووک با کنار زدن درامهای فردی و روانشناختی متعارف، به سراغ لایهای ساختاری میرود؛ جایی که انسان پیش از آنکه سقوط کند، در سطح آگاهی به چیز تقلیل یافته است.
فیلم، تصویری از نظمی ارائه میدهد که در آن پیشرفت تکنولوژیک، عقلانیت ابزاری و منطق مصرف، دست به دست هم میدهند تا سوژه را از درون تهی کنند؛ نظمی که در آن حذف شدن از چرخه تولید، معادل حذف شدن از معنای بودن است.
در فیلم «No Other Choice» پارک چان-ووک، بحران یک مرد بیکار، بهانهای است برای کالبدشکافی نظمی اجتماعی که انسان را نه بهمثابه سوژه، بلکه همچون «چیز» سازماندهی میکند.

ظاهر روایت ساده است: مانسو، مدیر میانی و میانسال کارخانه کاغذ، پس از سالها سابقه کار، در نتیجۀ مدرنیته و جایگزینی هوش مصنوعی، شغل خود را از دست میدهد. اما مسأله فیلم بیکاری بهمثابه فقدان درآمد نیست؛ مسئله، فروپاشی هستی اجتماعیِ فردی است که تمام هویت خود را در یک نقش تولیدی خلاصه کرده بود. بحرانی که صرفاً اقتصادی نیست؛ او بهتدریج با از دست دادن جایگاه شغلیاش، هویت فردی و خانوادگی خود را نیز متزلزل میبیند.
نگاه تحقیرآمیز جامعه، اختلال در نقش پدرانه و ناتوانی در حفظ سبک زندگی مصرفی، او را وارد مسیری تدریجی از فروپاشی روانی میکند؛ مسیری که در آن یک مرد معمولی آرامآرام به موجودی خشونتبار و بیگانه با خود و قاتل بدل میشود.
در پس این سقوط فردی، فیلم چهره جامعهای را نشان میدهد که در آن انسان تنها تا زمانی معنا دارد که «قابل استفاده» باشد.
این نقطهعزیمت، فیلم را به متنی درخشان برای خوانشی مبتنی بر شیءانگاری لوکاچ، نظریه کار مارکس و نقد عقلانیت ابزاری مکتب فرانکفورت بدل میکند.
لوکاچ شیءانگاری را صرفاً یک پدیده اقتصادی نمیداند، بلکه آن را شکلی از آگاهی میبیند؛ وضعیتی که در آن روابط انسانی صورتِ رابطه میان اشیا به خود میگیرد. مانسو پیش از اخراج نیز آزاد نبوده است. او خود را نه بهمثابه انسانی چندبعدی، بلکه در قالب مدیر کارخانه کاغذ میفهمیده است.
برای کارخانه، او یک واحد کارکردی است؛ برای خانواده، منبع مصرف؛ برای جامعه، حامل منزلت شغلی. زمانی که این کارکرد حذف میشود، چیزی از خود باقی نمیماند، زیرا سوژه پیشتر در سطح ادراک، به ابژه تقلیل یافته بود. فاجعه در بیکار شدن نیست، در این است که او از شیء مفید به شیء زائد تبدیل میشود. این همان منطق کالاییشدن آگاهی است که لوکاچ شرح میدهد: انسان جهان را همچون مجموعهای از کارکردها میبیند و خود نیز یکی از همان کارکردها میشود.
در چارچوب مارکسی، نیروی کار کالایی ویژه است که ارزش مصرفش در فرایند تولید مستهلک میشود. سرمایهداری به کارگر نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان ظرفی برای مصرف توانِ کار نگاه میکند. اتوماسیون در فیلم، صرفاً پیشرفت تکنولوژیک نیست؛ تجسم عینی قانون ارزش است. ماشین بهرهوری بیشتری دارد، پس بدن و تجربه انسانی مانسو غیرعقلانی جلوه میکند. اینجا دیالکتیک نیروهای مولد و روابط تولید آشکار میشود؛ نیروهای مولد پیشرفته درون روابط تولید سودمحور، نه به رهایی انسان، بلکه به اضافی شدن او میانجامند. مانسو قربانی یک شکست فردی نیست؛ او محصول تضادی ساختاری است که در آن پیشرفت فنی، بهجای کاهش رنج، حذف انسان را تسهیل میکند.
بیگانگی نیز در فیلم صورتی حاد مییابد، بهویژه بیگانگی از خود. مانسو فقط در پیوند با صنعت کاغذ احساس وجود میکند. هویت او درونیسازی یک نقش صنعتی است. او نه با دیگران، نه با طبیعت و نه با خلاقیت انسانی، بلکه با یک کارکرد تخصصی تعریف میشود. نتیجه، انسانی تکبعدی است که با حذف شغل، ساختار روانیاش فرو میریزد. هیولا شدن او، انحرافی اخلاقی نیست؛ پیامد منطقی نظمی است که انسان را سالها به ابزار تقلیل داده است. هیولا محصول بیکاری نیست، محصول یک عمر کارِ بیگانهکننده است.
یکی از لایههای فیلم، پیوند این وضعیت با منطق مصرفگرایی است. حذف تفریحات و آموزش خانواده و حتی مازاد شدن سگ های خانگی، نشان می دهد که هویت پدرانه به توان تأمین خدمات مصرفی فروکاسته است. خانواده دیگر حوزه معنا نیست؛ واحد مصرف است. اینجا شیءانگاری به مرحلهای پیشرفته میرسد؛ رابطه عاطفی پدر و فرزند نیز در قالب دسترسی و خرید اشتراک فیلم فهم میشود.
محرومیت از مصرف، به فروپاشی وجودی ترجمه میشود. انسان نه از طریق بودن، بلکه از طریق داشتن تعریف میشود.

فیلم با منطق نقد درونی به سنت فرانکفورت نزدیک میشود؛ یعنی با معیارهای خود جامعه، تناقضات آن را آشکار میکند. ایدئال اجتماعی میگوید کار شرافت است، اما فیلم نشان میدهد کار در سرمایهداری به مصرف شدن تقلیل یافته است. پیشرفت تکنولوژیک وعده رهایی میدهد، اما انسان را زائد میکند. خانواده پناهگاه معنا فرض میشود، اما وابسته به پول است. چان-ووک بیرون از سیستم نمیایستد؛ نشان میدهد سیستم با منطق خودش سوژه را ویران میکند.
در پس این همه، عقلانیت ابزاری آدورنو و هورکهایمر عمل میکند؛ عقلانیتی که فقط میپرسد کارآمدتر چیست؟ و نه انسانیتر چیست؟ در این منطق، انسان وسیله است، شغل تابع بهرهوری و اخلاق امر حاشیهای. مانسو خطا نکرده؛ او با منطقی حذف میشود که ارزش را صرفاً در کارایی میسنجد.
آنها در زمان بازیابی شغل پدر و رسیدن به وضعیت اولیه زندگی، درختی می کارند اما این کاشت یک برداشت و آشتی دروغین در پی دارد. امیدی که عرضه میشود، رهاییبخش نیست؛ پوشاننده خشونت ساختاری است، چون این درخت قرار است از خون یک همتا رشد کند. سیستم حتی رنج را نیز به روایت امید تبدیل میکند تا تداوم یابد.
«No Other Choice» درباره مانسو، یک کارگر اخراجی و حتی رقیبانش در کسب جایگاه شغلی کارخانه کاغذ معروف نیست، درباره وضعیت تاریخی ماست؛ جهانی که در آن انسان تا زمانی پذیرفتنی است که قابل مصرف باشد. پس از آن، نه سوژهای تراژیک، بلکه اضافهای است در نظمی که خود در ساختنش سهیم بوده است. اینجا چاره ای نیست، زیرا خودِ انتخاب، در چارچوب عقلانیتی شکل میگیرد که انسان را از پیش به چیز بدل کرده است.