۱۲ اسفند ۱۴۰۲
به روز شده در: ۱۲ اسفند ۱۴۰۲ - ۲۳:۳۰
فیلم بیشتر »»
کد ۴۱۲۶۲۲
انتشار: ۰۶:۲۲ - ۲۹-۰۵-۱۳۹۴
تابستان
آه جانکاه بهار است
از اندیشه ی
برگ هایی که پاییز
به زمین می ریزد




________________



تابستان است

ولی چقدر دلم می خواهد

زیر این درختها سکوت کنم

و برگ برگ

پاییز دلم را از تو بتکانم




________________


همچو
آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم …




________________



در هیاهوی جانسوز تابستان

وقتی کلمات آهسته، آهسته

می سوزند

و واژه ها به کولرها

چشم می دوزند




________________


مثل خوشه‌ای انگور
آویزان از درخت مو

هرچه زمان می‌گذرد،

شیرین‌تر می‌شود

فقط حواست باشد

من کشمش دوست ندارم!




________________



باز تابستانه ی آن تن کبابــم کرده است

تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است

من همان انگـــور بد مستم کـــه بوی موی تو

در مشام این شب وحشی شرابم کرده است




________________



باز هم تابستان آمد

فصلی که جذابیتی برایم ندارد

منی که از تبار زمستانم

منی که سر انگشتانم از او معنا میگیرد

مرا با این فصل کسالت بار کاری نیست …




________________


تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟




________________


می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم




________________


می خواهم نفس سنگین
اطلسی ها را پرواز گیرم
در باغچه های تابستان
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم




________________


 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر
درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد
او را به هوا برد که برد




________________


تنها تر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را
رها کردم




________________


ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست ،
سیب هست ،
ایمان هست…
سهراب سپهری




________________



تابستان است و

لباس گرم به تن کرده‌ام !

بخاری کنارم شعله می‌کشد

چای داغ احساسم را

سر می‌کشم … !!

فرقی نمی‌کند

هوای بی‌تو

همیشه سرد است!




________________



تو ای کولر

که هر دم می‌کنی خِرخِر

که نگذاری بخوابم لحظه‌ای من

از ته این دل

بشو آرام یا این‌که

بگیرم پنکه‌ای زیبا

و بعد از آن

کنم بیرون تو را زین‌جا

ولی گر تو شوی آرام

به این خِرخِر دهی پایان

در این گرمای تابستان

که خواهم خواب را از جان

برایت سایه‌بان سازم

و پوشالی نو اندازم تنت

تو ای کولر

کمی آرام‌تر دیگر

که دارد می‌پرد از سر

که دارد می‌کشد او پر

همه خوابِ سر ظهرم

بیا مردی کن و دیگر نکن خِرخِر

تو ای کولر!
ارسال به دوستان
وبگردی