کد خبر ۷۲۲۰۹۲
تاریخ انتشار: ۲۱:۱۷ - ۱۷ فروردين ۱۳۹۹ - 05 April 2020

پیرمردآرزو

جوانی می‌گذشت.

چیزی با کُلی پاف و پوف و دود، جلو روش ترکید. تا دود بنشیند و جوان به خودش بیاید بابای آرزوها جلو روش ظاهر شد.

ردای بلندی به تن داشت و عصاش را تو هوا تکان داد و پرسید: «چه آرزویی داری؟ بگو تا به طرفه العین برآورده‌ش کنم.»

جوان یک ابروش را بالا برد و بابای آرزوها را براندازی کرد و گفت: «آرزو می‌کنم من، تو باشم!»

 

نویسنده: علی کرمی / از کتاب «جن زیبایی که از پترا آمد»

__________________________________

بیشتر بخوانید:

جهان داستان کوتاه/ هر روز یک داستان: «لنگه کفش گاندی»

جهان داستان کوتاه/ هر روز یک داستان: «کمک خدا!»

جهان داستان کوتاه/ هر روز یک داستان: «مشکلات مشابه!»

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری