کد خبر ۷۳۰۲۶۰
تاریخ انتشار: ۰۹:۲۲ - ۰۶ خرداد ۱۳۹۹ - 26 May 2020
در مسیر زندگی/ داستان های واقعی به قلم روانشناس-10
حالا مهری ادعای بزرگی درباره ی روابط مازیار با منشی اش مطرح می کرد و این برای مازیار یک اتهام سنگین بود.

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: یک اتهام سنگین

دعوای مهری و مازیار از موضوع مادر و خواهرشوهر به موضوع منشی کشیده شد. وقتی دو نفر مهارت صحبت کردن درباره ی مسائل بین خود را نداشته باشند، کار به دعوا سر مصادیق می رسد. هر مصداقی تمام شود، مصداق جدیدی برای دعوا هست. مهری و مازیار هم از آن زن و شوهرهایی هستند که مهارت گفت و گوی منطقی ندارند، پس صلح بین آنان موقتی است و همیشه مستعد دعوا بر سر موضوع جدیدی هستند.

حالا مهری ادعای بزرگی درباره ی روابط مازیار با منشی اش مطرح می کرد و این برای مازیار یک اتهام سنگین بود. مازیار که تا چند دقیقه پیش فکر می کرد با حل سوء تفاهم درباره ی حرف های در گوشی مادرش، اوضاع بهتر می شود، خود را در یک جنگ جدید می دید. با عصبانیت تمام رو به مهری و کرد گفت: مرده شور تولد گرفتنت رو ببره! یه تولد گرفتی، هزار جور اتهام زدی. از وقتی مهمان ها رفتند منو گذاشتی گوشه ی رینگ هر بار یه مشتی می زنی.

مهری: آره من خرم که برای آدم بی لیاقتی مثل تو تولد می گیرم . فکر می کنی من از کارات خبر ندارم؟ من خوب می دونم داری چه غلطی می کنی! می دونم چی بین تو و رحیمی می گذره. از همه چیز خبر دارم. فقط تا حالا سکوت کردم که شاید خودت به اشتباهت پی ببری.

مازیار: من حتی رابطه ی کاری خوبی هم با منشیم نداشتم چه برسه که بخوام باهاش رابطه ی غیر کاری داشته باشم. پس لطفا سکوت کن و بیشتر از این روی اعصابم راه نرو.

مهری: وقتی تو خونه به من نزدیک نمیشی و ماه به ماه به من دست هم نمی زنی معلومه سرت جای دیگه گرمه و داری خوش می گذرونی که زن خودتو تحویل نمی گیری.

مازیار: مطمئنی من دارم خوش می گذرونم و برای همین بهت نزدیک نمیشم؟!

مهری: ثابت کن. ثابت کن که هیچ چیزی بین تو و منشیت وجود نداره.

مازیار: من ثابت کنم که باهاش رابطه ندارم؟ تو باید ثابت کنی که بین ما چیزی وجود داره.
مهری: تو اگه ریگی به کفشت نیست بهم ثابت کن هیچی بینتون نیست.

مازیار: من؟ من چه جوری ثابت کنم؟ تو داری ادعا می کنی و باید ثابت کنی.

مازیار که احساس می کرد مهری برای اتهام زنی هایش هیچ منطقی ندارد، از این رفتار مهری به شدت خشمگین شد و فریاد زد: ساکت شو. دیوونم کردی. فقط ساکت شو. مهری هم با صدای بلند تری فریاد می زد و سعی می کرد با داد و فریاد مازیار را وادار به سکوت کند . در این هنگام مازیار گفت: هیچی نگو. اینجا آپارتمانه. آبروی منو بردی تو این آپارتمان.

مهری هم گفت: مگه تو آبرو داری ؟ اصلا بذار همه بدونن چه آدم لجنی هستی و با زن و زندگیت داری چه کار می کنی.

این سرو صداها حالا اینقدر بلند شده بود که صدا به آپارتمان نازنین هم می رسید. نازنین از حرف های دیشب مازیار متوجه شده بود که اتفاقی بین مهری و مازیار افتاده و مازیار از همسرش ناراحت است، اما فکر نمی کرد که وضعیت جوری باشد که بخواهند طوری داد بزنند که صدای دعوایشان به گوش همسایگان برسد.

مازیار وسط دعوا وقتی دید نمی تواند از فریادهای مهری کم کند، بلند شد رفت طرف مهری و دستش را گذاشت روی دهان مهری و گفت: "خفه شو دیگه. آبروم رو بردی". مهری هم وقتی این حرکت را دید، با دستش زد تخت سینه ی مازیار و او را به عقب هل داد و گفت: "آشغال عوضی دیگه به من دستی نزنی ها."

مازیار عصبی و خشمگین به سمت اتاقش رفت و در اتاقش را بست. در حالیکه کاملا کلافه و عصبی بود و با خودش فکر می کرد چه کار کند اما فکری هم به ذهنش نمی رسید. بالاخره بعد از چند دقیقه لباسش را عوض کرد، سوئیچ ماشین را برداشت و با عصبانیت از خانه بیرون زد. وقتی داشت با عجله و سرعت زیاد از پارکینگ بیرون می رفت، نازنین هم دید که مازیار با چه حالی از خانه خارج شده است. حالا دیگر مطمئن شده بود مساله ای جدی بین مازیار و مهری وجود دارد.

هنوز یک ساعتی نگذشته بود که مازیار در یک هتل شمال تهران پذیرش گرفت و روی تختش دراز کشیده بود. او از همه ی مشکلاتی که داشت کلافه و خسته بود. از یک طرف محیط کارش پر از تنش شده بود و مازیار پس از سال ها موفقیت در کسب و کار، حالا روزهای سختی را می گذراند و از سوی دیگر وضعیت خانوادگی اش در شرایط بدی قرار داشت. مازیار همه ی حواسش را به کارش داد تا شاید راه حلی پیدا کند و مشکلات کاری اش را حل کند، اما عصبانیت ناشی از اتهامات امروز مهری حسابی تمرکزش را به هم ریخته بود. ساعت از 4 صبح گذشته بود و او فردا کلی کار داشت که باید می رفت سر کار، عصبی و خسته چشمانش را بست و تلاش کرد بخوابد.

تقریبا ساعت از نه گذشته بود که مازیار از خواب بیدار شد و با عجله آماده شد برود محل کارش. موقع خروج با خودش فکر کرد حتما امشب اوضاع آرام تر خواهد بود و لزومی ندارد هتل را برای امشب هم رزرو کند، پس تسویه کرد و زد بیرون. توی راه زنگ زد به همکاران پروژه و از آنها خواست امروز حتما در دفتر شرکت حضور یابند تا با همفکری راه حلی پیدا کنند. مهندس بهمنی یکی از همکاران قدیمی مازیار بود که سال هاست با مازیار کار می کند. او که از مازیار چند سالی بزرگ تر است، همیشه فردی دلسوز و امین برای مازیار بوده که حالا هم در دوران سختی و ناامیدی او را ترک نکرده بود و کنارش مانده بود.

مهندس بهمنی وقتی زنگ شرکت را زد و دید که خود مازیار در را باز کرده تعجب کرد و گفت: ساعت ده و نیمه و هنوز خانم رحیمی نیامده؟

مازیار: دیگه نمیاد. حوصلش را نداشتم. راستش حوصله ی هیچ کس را ندارم. خسته ام مهندس. خسته.

مهندس بهمنی: می فهمم چی می گی. اما باید آرامش خودتو حفظ کنی. بدون آرامش همه چیزو خراب تر می کنی. این بدبخت رو چرا انداختی بیرون؟

مازیار: روی اعصابم بود و دخالت بی جا می کرد.

مهندس بهمنی که متوجه اوضاع روحی خراب مازیار شده بود از او خواست برود اتاقش بنشیند تا برایش یک قهوه درست کند و بیاورد. چند دقیقه بعد با دو فنجان قهوه وارد اتاق مازیار شد و گفت: بیا اول یه فنجون قهوه بخور، حالت سر جاش بیاد، بعد صحبت کنیم ببینیم چه کار کنیم.
یک ساعتی از جلسه ی مازیار و مهندس بهمنی می گذشت و دو نفر به این نتیجه رسیده بودند که فکر زدن آگهی برای جلب سرمایه گذار فکر خوبی نیست، چون خیلی ها می فهمند پروژه با مشکل مواجه شده و باعث تضعیف بشتر پروژه می شود . قرار شد مهندس بهمنی با چند تا از طلب کاران مستقیما صحبت کند و از آنها مهلت بگیرد برای پرداخت بدهی.

اما مهری هم حسابی از اتفاقات دیشب ناراحت بود و رفتن مازیار از منزل را دلیلی برای حقانیت خودش می دانست و در تماسی با پدرش گفته بود که مازیار دیشب از منزل خارج شده و احتمالا تمام شب را در دفتر شرکتش با منشی اش خوش گذرانده است. هر چه پدر و مادر مهری تلاش کرده بودند او را قانع کنند که اشتباه می کند، این اتفاق نیفتاده بود و مهری مطمئن بود که مازیار مشغول خیانت به اوست.

در نهایتا نزدیک ظهر بود که مهری و پدرش سرزده و بدون اطلاع قبلی به دفتر شرکت آمدند.
مهری که کلید شرکت را داشت با احتیاط کلید را چرخاند و در را باز کرد. با سرعت همراه پدرش وارد دفتر شد که دید مازیار و مهندس بهمنی مشغول صحبتند. مازیار هم با دیدن مهری و پدرش به شدت تعجب کرد و پرسید: سلام، چیزی شده؟ اما پدر مهری که متوجه گاف دخترش شده بود گفت: نه پسرم! مهری نگرانت شده بود، آمدیم سر بزنیم. خدا رو شکر که حالت خوبه. مزاحمت نمیشیم.

مهری اما دوام نیاورد و گفت: کجا مخفیش کردی؟

مازیار: چیو؟!

مهری: همون مثلا منشیت رو که دیشب از عشقش از خونه زدی بیرون و تا صبح باهاش خوش گذروندی؟

مازیار: ساکت شو مهری. حرف الکی نزن

مهندس بهمنی: مهری خانم! دارید اشتباه می کنید.

مهری: شما هم دوست مازیاری، معلومه ازش حمایت می کنی.

پس از چند دقیقه مهری و پدرش از دفتر خارج شدند و مهندس بهمنی با تعجب داشت به مازیار و حال و روزش نگاه می کرد.

مهندس بهمنی: مازیار! با مهری هم دچار مشکل شدی؟ داری چه کار می کنی؟ تو چند جبهه می جنگی؟ اینجوری که دوام نمیاری.

مازیار: مهندس! مگه من میخوام بجنگم؟ هر روز یه گیری بهم میده. درست روزایی که باید کنارم باشه نه تنها کنارم نیست بلکه دقیقا روبروم ایستاده.

مهندس بهمنی: خوب مرد حسابی! یه فکری کن، یه جوری دلشو به دست بیار. اینجوری خودت از بین میری. تمرکزت روی کار هم از دست رفته.

در حالی که مهندس بهمنی مشغول نصیحت مازیار بود، بیرون از دفتر و داخل ماشین پدر مهری، مهری از همیشه خسته تر و عصبی تر بود. او به پدرش گفت: بابا من دلم نمی خواد برم خونه ی خودم . میخوام بیام خونه ی شما.

پدر مهری: باباجان! عزیز دلم! چرا اینقدر بد دلی؟ چرا اینقدر شکاکی؟ چرا اینقدر به شوهرت تهمت می زنی؟

مهری: من تهمت نمی زنم. اون خیلی زرنگه. هزار تا کار می کنه ولی نمیذاره من بفهمم. اون یه حقه باز واقعیه.

صحبت های پدر مهری هم بی فایده بود و تصمیم گرفت مهری را با خودش به منزل ببرد تا شاید کمی آرام تر شود. مهری نه تنها از رفتار امروزش خجالت زده نبود، بلکه معتقد بود این مازیار است که خیلی حقه باز و مکار است و جوری کارش را جلو می برد و برنامه ریزی می کند که مهری نمی تواند مچش را بگیرد.

ساعت چهار عصر بود که مازیار به دلیل بی خوابی دیشب و خستگی تصمیم گرفت برگردد منزل و کمی استراحت کند. وقتی برگشت متوجه شد مهری خانه نیست. روی مبل دراز کشید و خوابش برد. نیم ساعت بعد با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد. آن سوی خط نازنین بود، مازیار با شنیدن صدای نازنین کمی دستپاچه شد.

مازیار: مهری خونه نیست، اگه امری دارید بفرمایید من بهش می گم.

نازنین: رفته باشگاه؟ کی میاد؟

مازیار: نمی دونم!

نازنین: خیلی خوب. می خواستم برای جشن تولد بنیامین دعوتشون کنم، حالا بعدا زنگ می زنم به موبایلش.

مازیار: باشه، آمد خونه منم بهش می گم.

نازنین: مرسی، مزاحمتون نمیشم.

مازیار: نه بابا چه مزاحمتی! شما مراحمید.

نازنین که از صدای دستپاچه ی مازیار تعجب کرده بود، سریع مکالمه را تمام و خداحافظی کرد. اما حالا مطمئن بود که دعواهای دیشب، بیرون رفتن مازیار در نیمه شب و غیبت مهری در خانه، یعنی اینکه مهری قهر کرده و ممکن است امروز برنگردد. سعی کرد به خود مهری زنگ بزند که متوجه شد گوشی اش خاموش است.

بعد از چند دقیقه از تلگرام برای مازیار پیام داد: ببخشید آقا مازیار! ناراحت نمی شید اگر یه سوالی بپرسم؟ البته اگه دوست دارید جواب بدید.

مازیار: سلام خانم! نه چرا ناراحت؟ بپرسید.

نازنین: راستش دیشب سر و صدای شما و مهری خانم تا واحد ما می آمد و ناخواسته متوجه دعواتون شدم.

مازیار:شرمنده، ببخشید مزاحم شما هم شدیم.

نازنین: اگر فکر می کنید کمکی از من بر میاد بهم بگید، میخواید من با مهری صحبت کنم؟ بالاخره زنیم حرف همو بهتر می فهمیم. شاید بتونم کمکی کنم. تو این مدت که همسایه ایم جز خوبی از شما ندیدیم.

مازیار: نه ممنون، راستش من یه مقدار تو پروژه هام به مشکل خوردم و عصبی هستم، مهری هم شرایط رو درک نمی کنه. خودم کم کم درستش می کنم.

نازنین: عجب! خوب کار همینه، یه روز همه چی خوبه، یه روز پر از مشکله، شما باید الان سعی کنید تمرکزتون رو روی کارتون بذارید تا بتونید از عهده ی مشکلات بر بیایید. نگران نباشید، بهتون قول میدم با یه کم تمرکز و دقت همه چیز دوباره درست میشه. روی کمک کنم حساب کنید.

مکالمه ی مازیار و نازنین چند دقیقه ای طول کشید و نازنین سعی کرد مازیار را آرام کند تا بتواند روی مشکلات کاری اش تمرکز کند. حتی قول داد خودش هم مشکل را بررسی و سعی کند راه حلی پیدا و به مازیار ارائه دهد. پس از این مکالمه مازیار با خودش گفت: چرا آخه مهری اینقدر نمی فهمه که من الان مشکل دارم؟ در حالی که یه زنی مثل نازنین اینقدر درک درستی از مشکلات داره و حتی میخواد دنبال راه حل باشه؟! چرا اینقدر من بدشانسم؟ خوش به حال مردایی که همچین زنایی دارن!

مازیار درست در شرایطی که نیاز داشت همسرش کنارش باشد، نه تنها مهری را نداشت بلکه مهری آرامش او را هم سلب کرده بود و نمی گذاشت روی کارش تمرکز کند. مازیار هم که مهارت های کنترل خشم و مدیریت رابطه را بلد نبود با رفتارهای عصبی خود به ادامه ی مشکلاتش دامن می زد.

ادامه دارد...

قسمت های قبل:

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مهری و مازیار/9: جنگ و صلح

 

***
از همین نویسنده:

نبرد سخت(1): مهران و مادر بزرگ
نبرد سخت(2): اول گوشی خاموش شد
نبرد سخت(3): کاش دکترش کمی گوش می کرد!
نبرد سخت(4): شد، آنچه نباید می شد...
نبرد سخت(5): غريبانه ترين مراسم تدفين
نبرد سخت(6): نخستین علائم کرونا، آن هم با اکسیژن نرمال و بدون تب!
نبرد سخت(7): تو کرونا نداری اما ...
نبرد سخت(8): کاهش 15 درصدی لنفوسیت/ تو کرونا مثبت هستی!
نبرد سخت(9): مطمئن شدم قرنطینه در منزل بهتر از بستری شدن در بیمارستان است
نبرد سخت(10): با تمرینات ذهن آگاهی بر تنفس و اکسیژن رسانی به بدنم متمرکز شدم (+فایل صوتی آرامش)
نبرد سخت (قسمت آخر): پیروزی

ارسال به تلگرام
برچسب ها: مهری و مازیار
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری