کد خبر ۷۲۷۶۶۴
تعداد نظرات: ۱۰ نظر
تاریخ انتشار: ۰۲:۱۵ - ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ - 12 May 2020
در مسیر زندگی/داستان های واقعی به قلم روانشناس-5
نازنین: یه خواهش دارم از همتون. از این به بعد منم به شکل یه آدم ببینید. منم آدمم و حق دارم برای زندگیم تصمیم بگیرم. حق دارم زندگی کنم.

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای"عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی

ساعت از ده شب گذشته بود و همه ی مهمان ها در منزل بودند . هر کس مشغول کاری و گپ و گفتی بود و مادر هم سرگرم  بازی و رسیدگی به بنیامین . نازنین گوشی را برداشت و زنگ زد به امیر علی.

نازنین: سلام، کجایی ؟ مگه نمی دونی مهمان داریم؟

امیرعلی: داریم که داریم . چی شده مگه ؟ ناراحتن بلند شن برن . سرخود مهمون دعوت می کنی سر من غر میزنی ؟ مگه من گفتم دعوتشون کنی؟

نازنین که داشت خودش را به زور کنترل می کرد گفت : باشه امیرعلی ! لطفا زودتر بیا ، همه منتظرن . مامانت هم هست ، ناراحت میشه.

امیرعلی: باشه میام.

ساعت یازده امیرعلی رسید و نازنین به کمک مادرش سریع بساط شام را پهن کرد . موقع شام هم تلاش کرد نهایت احترام را به عمو و زن عمو بگذارد. عمو اما دل تو دلش نبود . نمی دانست این مهمانی به چه مناسبتی برگزار شده. آن هم پس از آن همه دلخوری های مداوم بین نازنین و امیر علی و دعواهایی که منجر به سکته ی برادرش شده بود. اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد . بالاخره شام خوردن تمام شد و بنیامین هم خوابش برد.

نازنین وقتی دید همه دور هم جمع هستند و دارند با هم گپ می زنند گفت : ببخشید عموجان ، اگر اجاره بدید من چند کلمه ای یه صحبتی داشتم که بگم.

عمو: خواهش می کنم دخترم؛ بگو عموجان .

نازنین: دو ساله که شما همگی در جریان ماجراهای من و امیرعلی هستید. همتون می دونید که من روز اول عروسی رفتم منزل پدر و مادرم و مادرم از من خواست برگردم .

امیرعلی ناگهان پرید وسط حرف نازنین و گفت: آهان ، بگو! همه رو جمع کردی منو خراب کنی ؟

عمو : امیرعلی جان!ساکت باش بابا؛ بذار نازنین حرفش تمام بشه .

نازنین: ممنون عمو . ما دو ساله از اون ماجرا صد بار با هم قول و قرار گذاشتیم و همتونم نتیجش رو می دونید . هیچ خبری از ترک اعتیاد نیست . من دو ساله که شب و روز ندارم . تا حالا به خاطر شما چند نفری که اینجا دور هم جمع شدید تو این زندگی موندم .

امیرعلی: یعنی من اینجا بوقم دیگه ؟ تو خونه ی من بودی به خاطر بقیه؟

نازنین: تو اگر مرد بودی روی قولت می موندی و ترک می کردی .

امیرعلی: مگه من روز اول بهت گفتم برگرد یا بمون ؟ اگه مادرت رات نداده خونش به من چه ؟ خوب می رفتی . به سلامت !

زن عمو : امیرعلی ! خجالت بکش!

امیر علی هم که دید انگار قراره امشب محاکمه بشه از خانه زد بیرون و رفت.

مادر نازنین با شنیدن این حرف و رفتار امیر علی تازه فهمید بچه اش را با حرف خودش وارد چه جهنمی کرده در این دو سال. در حالی که اشک می ریخت یه نگاهی به محمد کرد و گفت : بریم پسرم . اینجا دیگه جای ما نیست.

نازنین: اتفاقا بشین مامان . این یه قلم رو امیرعلی درست می گه؛ تو به خاطر حرف مردم منو مجبور کردی برگردم این جهنم.

مادر نازنین : مامان جان ! دیدم روز اول عروسی آمدی . خوب به مردم چی می گفتیم ؟ روز اول عروسی؟ مردم نمی گفتن عروس عیب داره؟  چی می گفتیم به مردم ؟ فکر آبرومون رو کردم .

نازنین: مامان جان ! ممنون که فکر آبرومون رو کردید . من دو ساله بابت آبروی شما تو این جهنم دارم زندگی می کنم . بابام الان زیر یه خروار خاک خوابیده به خاطر همین آبرو. به خاطر اینکه خودش عذاب وجدان گرفت چرا تحقیق نکرده گفت برادرزادمه ، از خودمه . نیاز به تحقیق نداره.

عمو: خدا رحمت کنه داداشو . تنشو تو گور نلرزونید . اون که نیتش خوب بود.

نازنین: منم نمی گم نیتش بد بود. اما نیت خوب بابام و آبروداری مامانم این بلا رو سر من آورد . نیت خوب بابام این دو سال به داد من نرسید . مادرم کجا بود وقتی شب تا صبح گریه می کردم و عذاب می کشیدم؟

زن عمو : نازنین جان! به خدا اگر قرار باشه یکی امیر علی رو ترک بده تویی . کمکش کن ترک کنه .

نازنین:  زن عمو ! تو این دو سال که من بعضی شب ها از ترس تا صبح در اتاقمو قفل کردم خوابیدم شما کجا بودی ؟ اگر دوست داشتی ترکش کنه ، ترکش می دادی بعد زنش می دادی. شما و عمو با این همه تجربه نتونستید کاری کنید . یه دختر بیست ساله رو وارد این جهنم کردید که ترک بده پسرتون رو ؟

زن عمو : از ترس در اتاقو قفل کردی؟ برای چی؟

نازنین : وقتی توهم می زنه چه تضمینی هست که من و بچم رو از بین نبره ؟ چه تضمینی هست فکر نکنه من گوسفندم باید قربانی کنه منو ؟ دو ساله دارم می گم من تو جهنم هستم . هیچ کدوم به منم فکر کردید؟

همه تون به فکر خودتون بودید . حالا فهمیدم پدر و مادر که این همه عزیز و مهربان هستند هم یه وقتایی نمی تونن جای بچشون باشن و بفهمن . تنها کسی که می تونه بفهمه من چی کشیدم فقط و فقط من هستم .

محمد که تا حالا سکوت کرده بود آمد وسط و گفت : می فهمم آبجی خوشگلم . اوکی تو خیلی رنج کشیدی . خیلی سختی کشیدی . ماها هم در حد توان سعی کردیم کمک کنیم که حالا تو میگی بی فایده بوده . الان چه کاری از دست ما بر میاد ؟ چه کار کنیم؟

نازنین : یه خواهش دارم  از همتون . یه خواهش ساده . از این به بعد منم به شکل یه آدم ببینید . منم آدمم و حق دارم برای زندگیم تصمیم بگیرم . حق دارم زندگی کنم.

مادر : می خوای چه کار کنی ؟ الان میخوای ما رضایت بدیم که طلاق بگیری؟

نازنین: نه اصلا . اصلا نمیخوام شماها رضایت بدید . دیگه به این نتیجه رسیدم برای ادامه ی زندگی نیازی به جلب نظر شماها ندارم . نمی خوام نظرتون رو بدونم . می خوام نظر خودمو بگم و این بار شما نظر منو بدونید . من تصمیم رو گرفتم و از این خونه میرم و وکیل هم گرفتم . وکیلم می افته دنبال کارهای طلاق . منم میرم سر زندگی خودم . همین . هر کس من و بچم رو میخواد ، می تونه بیاد ما رو ببینه . هر کس هم که فکر آبروشه و ناراحته ، هیچ اشکالی نداره .

عمو: وکیلت مرد هست یا زن ؟

نازنین: مهمه عمو ؟ وکیل من زن هست. اما واقعا مهم نیست وکیلم کیه !

مادر: میخوام امشب من اینجا پیشت بمونم ؟

نازنین : من وسایلم رو جمع کردم و چمدون هامم بستم و عصری بردم گذاشتم تو صندوق ماشین . الانم دارم میرم بنیامین رو بغل کنم و برم یه هتل تا خونه گیر بیارم . حالا میل خودتونه هر کس می خواد اینجا بمونه این خونه و کلیدشم رو دره .

عمو و زن عمو با بهت و حیرت خداحافظی کردند و رفتند . مادر و محمد هم بلند شدند بروند که دیدند نازنین هم بنیامین را بغل کرده و همراه آنها از خانه خارج می شود. محمد که هیچ وقت نازنین را اینقدر محکم و مصمم ندیده بود گفت : میخوای تو پیدا کردن خونه کمکت کنم ؟

نازنین : نه داداش جان . از این به بعد من باید روی پای خودم بایستم . خدا رحمت کنه پدرمون رو . همین که سهم خودم از جواهر فروشی بابا رو دریافت می کنم برام کافیه . اما کارام رو می خوام خودم انجام بدم .

آن شب نازنین برای آخرین بار از آن خانه خارج شد و ظرف مدت کوتاهی حکم طلاقش از امیرعلی را گرفت . او خودش را با مطالعه و خواندن کتاب سرگرم کرد و درآمدی که از مغازه ی پدرش به او می رسید را به کار انداخته بود.

نازنین چند سالی در یک خانه ی اجاره ای زندگی کرد و حالا سه سال است که این آپارتمان را خریداری کرده . او صاحب یک شرکت اقتصادی فعال هست و در تمام این سالهای تنهایی به هیچ مردی فکر نکرده است . در حالی که در تمام این سال ها مردان زیادی بوده اند که شیفته ی زیبایی و ثروت نازنین شده اند اما او که چهره ای جدی و قاطع دارد،جواب مثبتی به کسی نداده است.

ادامه دارد...


قسمت های قبلی:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی

مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی

مهری و مازیار: داماد معتاد بود...!


***
از همین نویسنده:

نبرد سخت(1): مهران و مادر بزرگ
نبرد سخت(2): اول گوشی خاموش شد
نبرد سخت(3): کاش دکترش کمی گوش می کرد!
نبرد سخت(4): شد، آنچه نباید می شد...
نبرد سخت(5): غريبانه ترين مراسم تدفين
نبرد سخت(6): نخستین علائم کرونا، آن هم با اکسیژن نرمال و بدون تب!
نبرد سخت(7): تو کرونا نداری اما ...
نبرد سخت(8): کاهش 15 درصدی لنفوسیت/ تو کرونا مثبت هستی!
نبرد سخت(9): مطمئن شدم قرنطینه در منزل بهتر از بستری شدن در بیمارستان است
نبرد سخت(10): با تمرینات ذهن آگاهی بر تنفس و اکسیژن رسانی به بدنم متمرکز شدم (+فایل صوتی آرامش)
نبرد سخت (قسمت آخر): پیروزی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۱۰
در انتظار بررسی: ۶
غیر قابل انتشار: ۰
علش
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۴۴ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
4
3
میخونما ولی خیلی چرته
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۵۵ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
7
10
حیف شد شروعش خوب بود ولی ادامش کلیشه ای شد. فکر کردم برای یکبار هم که شده کسی به موضوع خشونت علیه مردان پرداخته. همین شده که یه دختر با وجود مهریه سنگین و حق طلاق و چه بسا به نام شدن خونه و ماشین همچنان طلبکاره و همیشه عصبی. مطمئنم خیلیا می فهمن چی می گم. ولی همیشه این موضوع کتمان شده و تو جامعه جوری نمایش داده می شه که همیشه زن ها در زندگی مشترک رفتار شوهر رو تحمل می کنند.
الهام
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۵۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
1
3
داستان جالبی بود
ناشناس
United States
۱۱:۲۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
1
5
حتي اگه مي رفت كارگري مي كرد و پول در مياورد بهتر از اون زندگي بود
طیبه
Iran, Islamic Republic of
۱۵:۱۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
1
6
مرحبا به نازنین و ممن‌ون ازاین سرگذشت جالب و امید بخش برای زنان مظلوم سرزمینم
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۵:۴۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
1
9
واقعا ماجرای زیبایی بود.ممنون
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۵:۵۳ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
6
12
داستان کلیشه ای بود و مثله همیشه مردا آدم بده هستن....
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۶:۰۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
2
5
عالیئیییئییییییئییییییییییی بووووووووووووووووووودددددددددددد
بهنام‌
Iran, Islamic Republic of
۱۸:۵۴ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
2
9
اعتیاد مشگل اول کشور بی صاحب ماست به نظر من زن اگر بخواهد میتواند افسار مرد را با کمی زحمت بدست بگیرد اراده زن با مرد به هیچ عنوان قابل مقایسه نیست زن طوفان است و مرد باد ضعیف من با مطالعه می گویم این حرف را این مرد است که کنار زن آسایش و آرامش می یابد نه بلعکس آرزوی خوشبختی برای همه زنان ایران زمین دارم
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۹:۱۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
11
3
کی حوصله داره این چرت و پرتارو بخونه

واااااااااااالا
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری