کد خبر ۷۸۰۳۷۹
تعداد نظرات: ۱۳ نظر
تاریخ انتشار: ۰۰:۳۶ - ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ - 21 April 2021
جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران- 15
هر قدر که سیاست سبب شد هنگام مرگ شهرت نداشته باشد باز همان سیاست موجب شد که به شهرتی استثنایی و در مقاطعی گاه بیش از سه شاعر معاصر خود – شاملو، فروغ و اخوان- دست یابد

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- این‌که پیش از این به بهانۀ زادروز سهراب سپهری یا در مطلبی با موضوع «سفر» دربارۀ سهراب سپهری و در همین تارنما نوشته‌ام مانع آن نیست تا از اول اردیبهشت (1359 خورشیدی) یاد نکنیم که روز کوچ همیشگی شاعر-تقاش پرآوازۀ هم‌روزگار ماست. سهراب سپهری؛ بیا زندگی را بدزدیم!

  چنان محبوب که مانند فروغ (فرخ‌زاد) با نام کوچک (سهراب) شناخته می‌شود و این گزاره را باطل کرده که شعر نو از ایجاد ارتباط با تودۀ مردم ناتوان است.

  با این حال شهرت سهراب سپهری در میان مردم پس از مرگ شاعر بیش از سال‌های حیات اوست و در این 41 سال که رفته از او بیشتر یاد شده است چه در شعر و چه نقاشی.

  در نوشته‌های قبلی به نکاتی اشاره کردم که در ادامه هم شاید بیاورم اما چون این یکی در قالب سلسله نوشتارهای فرهنگ و ادبیات قرار می گیرد و به تازگی درس‌گفتارهای سال گذشتۀ استاد شفیعی کدکنی دربارۀ «سبک شناسی» را دنبال کرده و شنیده‌ام به نکتۀ تازه‌ای دربارۀ او دست یافته‌ام؛ این که اتفاقا بسیار اهل تکنیک بوده و چنین نبوده که ناگهان شعر از او سرریز کند بلکه با هوشیاری در حال «انحراف از نُرم» و ایجاد سبک در «محورهای جانشینی و هم‌نشینی» بوده است.

  همان گونه که خیلی‌ها تصور می‌کنند شاعری گوشه نشین بوده و نمی‌دانند بسیار سفر می‌کرده و در نمایشگاه‌های متعدد نقاشی شرکت داشته و جاهایی را دیده که اخوان و شاملو و فروغ هرگز نرفته و ندیده بودند.

  دکتر شفیعی کدکنی معتقد است وقتی سهراب می گوید «صندلی را بنه در میان سخن‌های سبز نجومی» تکنیکی را به کار برده و در واقع جملۀ سادۀ «صندلی را بیاور میان علف‌های سبز باغچه» را با تغییر کلماتی چون «بیاور، علف ها و باغچه» به ترتیب به «بنه، سخن ها و نجومی» به این صورت درآورده حال آن که تکنیک نباید این قدر به چشم ما بیاید و تنها اهل فن باید پس از  دقت و بررسی متوجه ‌شوند مانند حافظ که در نگاه اول تکنیک او خود را نشان نمی‌دهد و تنها لذت می‌بریم.

  نمی‌خواهم این بحث سبک‌ شناسی را ادامه دهم اما اشارتی شد تا برای خوانندگانی که مطالب قبلی را خوانده‌اند نیز حاوی نکتۀ تازه‌ای باشد وگرنه خود استاد شفیعی هم از سپهری به عنوانی یک شاعر بزرگ یاد می‌کند.

  باری، 41 سال قبل و در چنین روزی- اول اردیبهشت 1359 – او در تهران درگذشت و هر چند روزنامه‌ها به این اتفاق توجه نشان دادند اما در آن روزگار ذهن و زبان مردم چنان درگیر و معطوف به سیاست بود که نمی‌توانستند با شاعری که آشکارا از سیاست دوری و بیزاری می‌جُست، همراهی و هم‌دلی نشان دهند: من، قطاری دیدم که سیاست می‌بُرد و چه خالی می‌رفت...

  با وقوع جنگ و بعد‌تر اتفاقات سال 1360 اما هم جامعه و هم حکومت جدید به گفتمانی آرامش‌بخش نیاز داشت و شعر سهراب که به جایی برنمی‌خورد رواج یافت.

  به عبارت دیگر هر قدر که سیاست سبب شد هنگام مرگ شهرت نداشته باشد باز همان سیاست موجب شد که به شهرتی استثنایی و در مقاطعی گاه بیش از سه شاعر معاصر خود – شاملو، فروغ و اخوان- دست یابد چرا که دو نفر از آن سه در صدا وسیما کاملا ممنوعه بودند و یکی نیمه ممنوعه (اخوان).

  احمد شاملو جایی گفته بود «شعر من شیپور است برای بیدار‌باش و اشعار برخی لالایی است» و این تلقی درگرفت که به سهراب سپهری طعنه می‌زند.

  با این همه چنان که اشاره شد از بخت‌یاری‌های سهراب سپهری این است که هر چند خود از سیاست، دوری می‌جُست اما همان سیاست او را به صحنه آورد.

  جدای داستان بایکوت های بعد انقلاب در صدا وسیما و از چهره های شاخص، زبان نیما دشوار بود و احمد شاملو و اخوان هم در قید حیات بودند وهمۀ اشعار فروغ هم قابل نقل نبود. پس تنها ضلعی که باقی ماند سهراب سپهری بود که هم از دنیا رفته بود و هم شعر او سیاسی نبود. با این که عرفان او به بودیسم پهلو می‌زد اما همین که می گفت: «من مسلمانم، قبله‌ام یک گُلِ سرخ» برای اثبات برادری کافی بود.

  با این همه جفاست اگر بگوییم محبوبیت و اشتهار سهراب تنها به خاطر فضای خاص دهۀ 60 است چرا که زندگی او نیز واقعا شاعرانه بوده و سزاوار همۀ این توجه‌هاست.

  از جذابیت‌های او یکی این است که در عین فروتنی و خجولی و کناره‌جویی هرگز گوشه‌نشین و منزوی نبود و چنان که اشاره شد بسیار اهل سفر بود و به شرق و غرب جهان مسافرت و در نمایشگاه‌های متعدد نقاشی شرکت می‌کرد.

سهراب سپهری

  به فرانسه هم رفت اما دل‌باختۀ شرق بود. هند و چین و افغانستان و ژاپن از جمله سرزمین‌هایی بود که دید و در آن زندگی و اقامت کرد.

  در ژاپن هنر «حکاکی روی چوب» را آموخت و به شعر ژاپنی علاقه‌مند شد.

  از این رو باید تصریح شود که این تصور به کلی نادرست است که روزگار را با عزلت در گوشه‌ای از کاشان می‌گذرانده حال آن که اهل کار بود. هم کار اداری و هم حتی برای گذران زندگی کار یدی.

در دهۀ 30 به استخدام وزارت کشاورزی درآمد و با عنوان سرپرست سازمان سمعی و بصری این وزارتخانه مشغول بود و پروژه‌های مشترکی را نیز با شاملو انجام داد. در آغاز دهۀ 40 هم در هنرکدۀ هنرهای تزیینی تدریس می‌کرد.

  با بورس تحصیلی به فرانسه سفر کرد اما ناگاه بورس او قطع شد و در پاریس بی‌کس و بی‌پول ماند. در حالی که تعهد داده بود چند نقاشی را به پایان برساند و ناگزیر شد برای تأمین مخارج و امکان ادامۀ اقامت در فرانسه در شرکتی مشغول به کار شود که پیمانکار پاک کردن شیشه نماهای ساختمان های بلند بود و برای این کار از ساختمان 20 طبقه ای هم آویزان شد.

  در اوج انقلاب 57 بیمار شد و سال 58 به لندن رفت تا درمان شود اما سرطان در بدن او بسیار پیشرفت کرده بود. به تهران بازگشت و ماه‌های آخر در جدال با مرگ بود تا سرانجام در اول اردیبهشت 1359 چشم از جهان بست و پیکر او را به روستای مشهد اردهال منتقل کردند و در زادگاه خود آرام گرفت و جاودانه شد و حالا اشعار او گاه تا حد ضرب المثل زبانزد مردمان است و تابلوهای نقاشی با امضای او در معتبرترین حراج‌های هنری با بالاترین قیمت ها به فروش می‌رسد.

  برخی از اشعار او از زمین و زندگی مادی و عادی فراتر می‌رود و انگار از دنیایی دیگر می‌بارد:

به تماشا سوگند/ و به آغاز کلام/ و به پرواز کبوتر از ذهن/ واژه‌ای در قفس است.... من به آنان گفتم/ آفتابی لب درگاه شماست/ که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

  این را هم جالب است بدانید که در همان سال 59 شعر سهراب سپهری در کتاب های درسی دوم دبیرستان گنجانده شد.

  به خاطر دارم دبیر ادبیات ما در دبیرستان البرز به تمسخر این شعر پرداخت: « من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم» و پرسید یعنی چه و من که تازه در تابستان با شعر سهراب آشنا شده بودم اگرچه به خاطر سیاسی نبودن نپسندیده بودم پاسخ دادم: "وضو گرفتن" یعنی "ایمان داشتن" و "تپش پنجره" هم یعنی "آزادی" چون از پنجرۀ بسته صدایی به گوش نمی‌رسد و این یعنی «من به آزادی ایمان دارم» و چه لذت داشت تحسین و تشویق در آن لحظه!

  چون بیم دارم نقد نقل شده از دکتر شفیعی کدکنی از لذت دوست‌داران او از شعر سهراب بکاهد، پس بگذارید بیفزایم که چه با اشتیاق این شعر سهراب را می‌خواند:

  بیا زندگی را بدزدیم
  آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم...

--------------------------

 بیشتر بخوانید: (14 نوشتۀ پیشین)

* 1. تو داد و دهش کن، فریدون تویی!

* 2. سیرتِ دوست داشتن، صورتِ دوست داشته ‌شدن

* 3. ایوان مداین را آیینۀ عبرت دان!

* 4. میر جلال‌الدین کزازی؛ فردوسی بی ردا و دستار!

* 5. دوم بهمن؛ جشن بهمن‌گان؟

* 6. غوغای موسیقی کلمات؛ دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ؟

* 7. پرویز نیست، پرویزَن است!

*8. ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

*9. ترانه سَرا یا ترانه سُرا؟ نکته‌ای به بهانۀ «مرغ سحر»

*10. سایه؛ دور از وطن ولی همچنان عاشق ایران

*11. اسلامی نُدوشن؛ سلطان نثر پارسی

*12. شفیعی کدکنی؛ عیارِ «استادی»

 *13. ای ایران، ای مرز پرگهر؛ معجونی به نام «حسین گل گلاب»

 * 14. عطار؛ آن‌که جان بخشید و ایمان، خاک را

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۱۳
در انتظار بررسی: ۲
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۱۰ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
7
خییییلی کم معنی شعراشو میفهمم، ولی عالیه
عصر ایران به نکته ای که دربارۀ سبک اشاره شد توجه کنید بیشتر به منظور او پی می برید.
ناهید
Iran, Islamic Republic of
۰۲:۱۷ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
2
14
غوغا میکنید آقای خدیر عزیز
ناشناس
Belgium
۰۲:۵۲ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
4
5
این درست که احمد شاملو با سهراب تا مدتها در زمینه ادبی (و نیز کار اداری-دفتری در وزارت کشاورزی آنزمان) همکاری کردند ولی او بعدتر بطور صریح درمورد شعرهای سهراب موضع گرفت چون معتقد شده بود که شعر باید فقط شعرسیاسی باشد.جالب اینکه خودش برای آیدا(همسرش) شعرهای غیرسیاسی زیاد گفته است.درمقایسه من سهراب را به دقت و پاکیزه نویسی و زیبایی و آوای شعرهایش بیشتر می پسندم تا شاملویی که فقط خشم سیاسی در آثارش نمایان است.علاوه براین شاملو بدون دانستن زبان خارجه(فرانسه) دست به کار ترجمه(شازده کوچولو) زده است که میتواند جزو عجایب چندگانه دنیا نام بگیرد.
جهان
Iran, Islamic Republic of
۰۷:۳۹ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
11
سلام و درود خداوند بر مهردادخدیر عزیز
در سال هفتاد برای مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شدم اما گفتند باید مصاحبه شوی! گفتم چرا ؟ گفتند: خب دیگه ... رفتم مصاحبه ، بعد از تعارفات معمول بین من و مصاحبه کننده که مرد محترم و متشخصی بود پرسید نظرت راجع به سیاست چیست؟ من که کتابهای دکتر شریعتی را خوانده بودم و بسیاری از عباراتش را از حفظ بودم و در بحبوحه ی انقلات اولین شهید آبادان سربازی بود بنام ابراهیمی جلو چشمان خودم تیر خورد و شهید شد و ما جان سالم بدر بردیم آنچنان با سیاست بیگانه نبودم اما بناگاه انگار که بخواهم تقیه کنم این شعر سهراب بخاطم رسید :" و قطاری دیدم که بار سیاست می برد و چه خالی میرفت و... مصاحبه کننده گفت : قبول !! و من از هفت تیر تا بهارستان و کوچه امام زاده یحیی مثل برق میدویدم از شوق قبولی و این شعر که فقط همین قسمتش یادم بود !!
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۱۰ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
9
باز هم از ادبیات و شعر بنویسید
باتشکر
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۲۷ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
1
2
نویسنده مدام در نوشته های خود متوجه شفیعی کدکنی است و زاویه خود و نوشته اش را با وی می سنجد و تنظیم می کند. شفیعی بزرگ است اما شخصیت پرستی خوب نیست.
عصر ایران یک نکتۀ سبک شناسی با مخاطب در میان گذاشته شد. نکتۀ تازه و تکنیکی
پاسخ ها
ناشناس
| Switzerland |
۱۲:۴۱- ۱۴۰۰/۰۲/۰۲
نظر ناشناس درست است البته شاید به جهت تکرار زیاد از گفته های شفیعی کدکنی و نقل قول های کم از سایر افراد باشد که امروز بنده هم با خواندن مطلب بالا، با دیدن نقل قولی از شفیعی کدکنی ذهنم با همین موضوع درگیر شد. جسارتا راهکار رفع مشکل، افزودن نقل قولهایی از سایر افراد است
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۱:۴۱ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
3
لطافت و خلاقیت شعر سهراب فوق العاده است، انگار که از روح او دمیده و به روح خواننده سرازیر می شود. ممنون از جناب خدیر بابت یاداوری.
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۲:۱۱ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
3
سپاس از نوشته جذاب و مفیدتان
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۲:۳۷ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
2
ازین مطالب بیشتر چاپ کنید...عالی بود...
علی
Iran, Islamic Republic of
۱۵:۲۳ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
2
4
سلام. با کمال فروتنی باید بگویم : برای دریافت صحیح منظور سخن چه نظم و چه نثر و سپید ، باید با سخنگو سنخه و هماهنگ‌ بود ، وگرنه همانست که حافظ فرمود : من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
وضو با تپش پنجره ، یعنی تفسیر کلام رسول حق که فرمود : الوضوء نور. سهراب بچه مسلمان بود و عاشق بود ، نماز خوان بود «جنگ‌پیشانی با سردی مُهر» ... از «حرارت تکلیم در طور» سخن میگفت و از « افسون گل سرخ»..... باید سنخه صاحب سخن بود تا گفتارش را درک کرد ، وگرنه حافظ را اشتباها شراب خوار و اهل لهو و لعب قلمداد می کنیم و از اعجاز عرفان علوی او غافلیم..... هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز... یاعلی
ستار
Iran, Islamic Republic of
۱۶:۳۱ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
0
بخوان بنام گل سرخ....
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۲۰:۱۲ - ۱۴۰۰/۰۲/۰۱
0
0
روحش شاد شعراش آرامش میده
پربازدید ها
علم و فناوری