کد خبر ۷۳۳۱۳۵
تعداد نظرات: ۱۹ نظر
تاریخ انتشار: ۲۳:۴۳ - ۲۴ خرداد ۱۳۹۹ - 13 June 2020
در مسیر زندگی/ داستان های واقعی به قلم روانشناس-15
مامان شما بگو. وقتی یک زن میره بهترین لباس ها رو می خره، آرایش می کنه، عطر می زنه برای چی هست؟
در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران" بنویسد. روایت هایی که شاید بتوانند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کنند.

مهری و مازیار: ویلا ...!


مازیار حالا که خودش را برنده ی بازی می دانست، تصمیم گرفت درست مانند یک قربانی که آبرویش توسط زن بی ملاحظه اش خدشه دار شده، رفتار کند. با چهره ای مغموم و البته طلبکار رفت دوش گرفت و حاضر شد برود سر کار.
مادر مهری اما تلاش داشت از مازیار دلجویی کند. وقتی دید مازیار لباسش را پوشیده و عزم رفتن کرده، از او خواست حتما بیاید چند لقمه ای صبحانه بخورد. اما مازیار با ناراحتی خاصی در صداش گفت: میل ندارم، ممنون.

مادر مهری اما تسلیم نشد و یک لقمه ی بزرگ نان و پنیر درست کرد و به زور داد دست مازیار تا با خودش ببرد و در ماشین بخورد.

مازیار درست تا جلوی در غمگین بود و وقتی از در بیرون رفت، لبخند خودش را در آینه ی داخل آسانسور به نظاره نشست! با خودش گفت: هیچ کس نمی تونه آدم با هوشی مثل تو رو شکست بده پسر! اصلا منو شکست ناپذیر ساختن.

مازیار ساعتی بعد جلوی دفتر کارش بود. سارا با نگرانی در را باز کرد و گفت: چی شده مهندس؟ خانمت فهمیده؟ قلبم داره میاد تو دهنم.

مازیار: نه بابا، نگران نباش، حل شد.

سارا: واقعا؟ مطمئنید حل شده؟

مازیار: بله حل شد، اونم چه جور حل شدنی!

سارا: نقشه تون حرف نداشت اما من خودم یه زنم، فکر نمی کنم خانم تون به این راحتی باور کنه. اگه بازم بهتون گیر بده چی؟

مازیار: خیالت راحت، مهری دیگه تمام. دیگه جرات نمی کنه یه کلمه حرف بزنه. حتی الان پدر و مادرش هم با من هستند و علیه او.

سارا: حالا شما اینقدر مطمئن هستید؟

مازیار: اینقدر مطمئنم که فکر می کنم صبر ما کافیه و بریم امروز یه صیغه بخونیم.

سارا: نه بابا! تو این شرایط بریم صیغه کنیم؟ دیوونه ای ها!

مازیار: اتفاقا خیلی هم عاقلم. بریم بخونیم و راه بیفتیم یه سفر یکی دو روزه بریم.

سارا: نهههه. تو این شرایط مطمئنم خانم تون میاد سر وقت مون. حالا عجله نکنید. وقت زیاده. من اینجوری واقعا می ترسم و با اتفاقات دیشب واقعا استرس زیادی دارم.

مازیار که دید سارا مقاومت می کند، گوشی را برداشت زنگ زد پدر خانمش. بعد از احوال پرسی غمگینانه گفت: یه خواهشی دارم. من یه کم حال روحیم بده. حال روحی مهری هم خوب نیست. واقعا الان صلاح نیست با هم روبرو بشیم.

پدر مهری هم گفت: می فهمم پسرم. بالاخره تو زندگی ها این اتفاقات می افته. دختر منم یه غلطی کرده. تو هم حق داری ازش ناراحت باشی. اما بالاخره زندگی توش ناراحتی هم داره. من از طرف دخترم عذرخواهی می کنم.

مازیار: نه آقاجون. اصلا منظورم این نبود. نفرمایید این حرفا رو. بله پیش میاد ولی این بار تهمت سنگینی به من زده شد و واقعا آبروی من جلوی همکارانم هم رفته. همین که مهندس بهمنی بعد از این همه سال همکاری فهمیده مهری به من شک داره، برای اعتبار من خیلی زشته. من تو این بازار برای خودم آبرو دارم و الآن اصلا تمرکز هم ندارم.

پدر مهری: حق داری. یه چند روز بگذره دوباره درست میشه. مهری هم تو رو خیلی دوست داره، از روی دوست داشتن زیاد یه حرفی می زنه که حالا اشتباه هم می کنه.

مازیار: بله، حق با شماست. اما می خواستم یه پیشنهادی بدم. شما دو روزی خونه ی ما بمونید. منم نمیام خونه. دو روز از هم جدا باشیم. فکر کنیم، آروم بشیم. دوست ندارم با این عصبانیت باهاش روبرو بشم. ممکنه حرفی بزنم که حرمت این چند سالو از بین ببره.

پدر مهری: باشه مازیار جان. میخوای ما مهری رو ببریم خونه ی خودمون، شما بیای خونه ی خودت.

مازیار: نه، راستش من یه سری کارای عقب افتاده تو جاهای مختلف دارم، ترجیح میدم برم سر کار، سر خودمو با کار گرم کنم. بیام خونه ی خالی که توش مهری نباشه، بدتر اعصابم به هم می ریزه.

نتیجه ی گفت و گوی مازیار و پدر خانمش این شد که مازیار دو سه روزی منزل نیاید تا آرام شود ، همچنین خانواده ی همسرش نیز به مهری رسیدگی کنند تا حال روحی و جسمی او هم بهتر شود. این طور مازیار خیالش راحت بود که برای چند روزی از مهری هیچ خبری نیست. مازیار بعد از پایان این مکالمه، نگاهی به سارا انداخت و گفت: بلندشو، بلند شو وسایلتو جمع کن بریم.

سارا که هنوز مردد بود و نگرانی تو نگاهش موج می زد، گفت: یعنی همین امروز؟ همه چیز درسته؟ الان مهری خانم دیگه آمارتو نمی گیره؟

مازیار: نه دیگه، چرا اینقدر چونه می زنی؟ بلند شو بریم بابا.

سارا که دیگه تسلیم اصرار مازیار شده بود، رفت کیفش را برداشت و از اینکه بدون همراه داشتن لباس خونگی و با مانتوی رسمی باید به ویلای مازیار برود گله کرد.
اما مازیار هم تلاش کرد نگرانی های سارا را بر طرف کند تا هر طور شده امروز این اتفاق بیفتد و رابطه ی این دو با عقد موقت آغاز شود.

بالاخره مازیار به هدفش رسید و حالا او با منشی اش در ویلایش سر میز شام نشسته بودند و مشغول گپ زدن درباره ی هر گوشه ی دنیا. سوی دیگر ماجرا هم مهری بود که کم کم نشانه های سوگواری در او نمایان شده بود. مهری حاضر به خوردن شام نبود و اصرارهای مادرش هم فایده ای نداشت.

مادر مهری در حالی که اشک می ریخت دور از چشمان مهری به همسرش گفت: دخترم داره عین شمع آب میشه و کاری از دستم بر نمیاد. نمی دونم چه کار باید کرد. یه کاری کن مرد. تو هم پدری. یه فکری کن، یه حرفی باهاش بزن. یه تلاشی کن.

پدر مهری هم بالاخره قبول کرد با دخترش چند کلمه ای صحبت کند، شاید بتواند او را آرام کند. رفت اتاق مهری و برق اتاقش را روشن کرد. نشست کنار تختش و گفت: بلند شو بابا جان، خودتو جمع جور کن. این وضعیت رو ادامه بدی به ضرر خودته. الانم که همه می دونیم حق با مازیار بوده. اینکه از صبح سکوت کردی و حرف نمی زنی، دردت رو دوا نمی کنه دخترم. لااقل یک حرفی بزن، ببینیم دردت چیه؟ شاید بتونیم کمکت کنیم.

مهری بالاخره بعد از چندین ساعت روی تخت تکانی به خودش داد، با دستمالش اشک هایش را پاک کرد و گفت: حرف زدن من با شماها فایده نداره بابا. می خوام نوبت بگیرم برم پیش رونشناس ببینم اون چی میگه؟

پدر مهری: روانشناس؟ چشمم روشن. میخوای فردا برات حرف در بیارن که مهری دیوونه است؟ سری که درد نمی کنه، چرا دستمال ببندی؟ یه مشکلی پیش آمده، الآنم همه چیز روشن شده. تمامش کن بابا. بلند شو بیا تو سالن، یه فیلمی ببین، یه سریالی، یه کاری کن حال و هوات عوض بشه.

مهری: بابا! هر کس بره روانشناس دیوانه است؟! این چه حرفیه؟ بعضی حرفا هست که باید به یک روانشناس زد. حال منم با فیلم و سریال خوب نمیشه. اصلا اگه حوصلم رو ندارید برید خونه ی خودتون. من تنها باشم برام خیلی بهتره.

مادر مهری که جلوی در ایستاده بود، آمد به سمت تخت، خم شد روی مهری و پیشانی اش را بوسید. بعد هم دستش را گرفت و به زور سعی کرد از روی تختش بلندش کند. از پدر و مادر مهری اصرار و از مهری انکار. هر کاری مهری کرد که حوصله ندارد، آنها توجه نکردند و مادر مهری به زور او را به سمت حمام هل داد و گفت: برو یه دوش بگیر، بیا بیرون سرحال میشی.

بالاخره مهری بعد از چند دقیقه دوش ناخواسته، از حمام بیرون آمد و با کمال تعجب دید، مادرش یک موزیک خیلی شاد گذاشته است و خودش در آشپزخانه مشغول ریختن چای هست. مادر مهری با دیدن دخترش، یک فنجان چای به او داد و از او خواست بنشیند و چایش را بنوشد.

مادر مهری داشت سعی می کرد که ناراحتی و غم دخترش را با شاد کردن فضای خانه از بین ببرد. او گمان می کرد با گذشتن یک موزیک شاد در خانه و بلند کردن صدای آن و حتی دست زدن خودش و ... فضای مهری تغییر خواهد کرد. اما واقعیت این است، وقتی کسی ناراحت و غصه دار است، باید به او فرصت داد تا دوران غم و سوگ خود را به درستی بگذراند.

درک کردن آدم ها به این معنی نیست که به آنها حق بدهیم، اما به این معنی هم نیست که شروع کنیم نصیحت کردن یا سعی کنیم فضای آنها را با کارهای ظاهری تغییر دهیم.
وقتی کسی در سوگ به خطر افتادن زندگی اش هست یا ایمان دارد که همسرش به او خیانت کرده و سوگوار است، با گذاشتن موزیک شاد هیچ اتفاق شادی در دل او نمی افتد. بلکه بدتر ناراحت می شود که چرا کسی او را درک نمی کند؟

فرض کنید شما یک عزیزی را از دست داده اید و حسابی ناراحتید، بعد همسایه ی شما برای عوض کردن حال شما، در خانه ی شما یک موزیک بسیار شاد گذاشته است. چه برخوردی با او می کنید؟ پس چرا فکر می کنیم وقتی یکی ناراحت است، می توانیم با شوخی کردن، موزیک شاد گذاشتن و کارهای اینگونه او را شاد کنیم؟

تنها کاری که باید برای این افراد کرد این است که او را درک کنیم، همدلی کنیم. یعنی بشنیم حرف های او را بدون هیچ قضاوتی، بدون رد یا تایید بشنویم، فقط بشنویم و میزان و عمق ناراحتی او را بفهمیم. حتی وقتی یکی اشک می ریزد، ما هم چهره ای غمگین به خود بگیریم. نه اینکه بگوییم: پاشو جمع کن بابا! این کارا چیه می کنی؟ بچه بازی ها چیه در میاری؟ بلند شو خجالت بکش، گریه چیه؟ و ... .

رفتارهای مادر مهری به جای اینکه باعث تغییر حال مهری شود، از درون او را ناراحت تر کرد. مهری با خودش می گفت: ای کاش پدر و مادرم بروند خانه ی خودشان تا تنها باشم. چون اینا نمی تونن دختر خودشون رو درک کنن. اون از بابام که میگه حرفاتو به من بزن، این از مادرم که موزیک شاد میذاره و دست می زنه.

مهری با اینکه خیلی پدر و مادرش را دوست داشت و همیشه به آنها وابستگی زیادی داشت، اما واقعا حوصله ی ماندن آنها در منزل را نداشت.سرش را لای دستانش گذاشت و ناگهان بلند شد و با عصبانیت به مادرش گفت: می شه بس کنی؟ هر وقت من مردم، اون وقت بیایید سر قبر من دست بزنید. الان فقط بس کنید. فقط بس کنید، لطفا. نمی فهمید چه اتفاقی برای دخترتون افتاده؟

پدر مهری: چه اتفاقی افتاده؟ شورشو در آوردی؟ یک گندی زدی، پسر مردم رو بی آبرو کردی، طلبکارم شدی؟ جمع کن این بساط گریه و زاری و عصبانیت و طلب کاری رو. دخترم! تو بدهکاری، می فهمی؟ بدهکار. ادای طلب کارا رو در نیار.

مهری: باشه من بدهکارم، به همه ی دنیا بدهکارم، اصلا هر چی شما می گید درست، قبول. فقط دست از سرم بردارید. همین.

پدر مهری: دست از سرت برداریم که زندگی خودتو نابود کنی؟ خوب چه مرگته؟ شوهرت وضعش خوب نیست که خوبه. خانواده دار نیست که هست، چی می خوای. بگو ما هم بدونیم. شاید ما نمی فهمیم شوهر خوب چیه؟

مهری: میخواید بدونید واقعا؟ واقعا براتون مهمه؟ می خواید بفهمید مهری چرا اینقدر عصبی و داغونه؟

مادر مهری: بگو مادر جان. بگو ما بدونیم لااقل چت هست؟ ما که بد تو رو نمی خوایم.

مهری نشست روی مبل و یه دستمال از جعبه دستمال کاغذی برداشت و اشک هاش که داشت بیشتر و بیشتر می شد را پاک کرد. بعد گفت: همین مردی که اینقدر سنگشو به سینه تون می زنید، چند ماه چند ماه هم طرف من نمیاد. بابا منم جوونم، آدمم، برای چی ازدواج کردم؟ محبت می کنه؟ زبون خوبی داره؟ بهم دست نوازش می زنه؟ چی داره برام؟

پدر مهری: خوب معلومه طرفت نمیاد با این اخلاق بدت. همش سرزنش، تهمت، تندی.

مهری: مامان شما بگو. وقتی یک زن میره بهترین لباس ها رو می خره، آرایش می کنه، عطر می زنه برای چی هست؟ وقتی شوهر من حتی بهم نمی گه خوشگل شدی یا حتی بگه زشت شدی تا فقط بفهمم من براش مهمم. بگه اصلا عطری که زدی بوی گند میده، دیگه اینو نزن. وقتی هیچ کدوم از کارام رو نمی بینه، باید چه کار کنم؟ مگه من از اول که خونه ی شما بودم عصبی بودم؟ شما که دائم می گفتی بلند نخند صدا میره تو کوچه، مردم می شنون! هیچ گفتید چی شد دختر شاد ما اینقدر عصبی شد؟ حالا شما هم انگار منو نمی شناسید بهم برچسب عصبی می زنید؟

ادامه دارد...

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مهری و مازیار/9: جنگ و صلح
مهری و مازیار/10: یک اتهام سنگین
مهری و مازیار/11: از بی اعتنایی همسر تا قلیان در آلاچیق
مهری و مازیار/12: شرط نازنین برای ازدواج موقت

مهری و مازیار/13: استخدام منشی خانم با روابط عمومی بالا !
مهری و مازیار/14: پیامک دردسر ساز خانم منشی

***
از همین نویسنده:

نبرد سخت(1): مهران و مادر بزرگ
نبرد سخت(2): اول گوشی خاموش شد
نبرد سخت(3): کاش دکترش کمی گوش می کرد!
نبرد سخت(4): شد، آنچه نباید می شد...
نبرد سخت(5): غريبانه ترين مراسم تدفين
نبرد سخت(6): نخستین علائم کرونا، آن هم با اکسیژن نرمال و بدون تب!
نبرد سخت(7): تو کرونا نداری اما ...
نبرد سخت(8): کاهش 15 درصدی لنفوسیت/ تو کرونا مثبت هستی!
نبرد سخت(9): مطمئن شدم قرنطینه در منزل بهتر از بستری شدن در بیمارستان است
نبرد سخت(10): با تمرینات ذهن آگاهی بر تنفس و اکسیژن رسانی به بدنم متمرکز شدم (+فایل صوتی آرامش)
نبرد سخت (قسمت آخر): پیروزی

 
ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۱۹
در انتظار بررسی: ۹
غیر قابل انتشار: ۰
عاطفه
Iran, Islamic Republic of
۰۰:۱۶ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
1
42
بسیار عالی واقعا متشکرم از این انتخاب داستان های واقعی
امیدوارم بادقت و انگیزه محتوای داستانها توسط خوانندگان بررسی شود تا آموزش مفیدی برای روند زندگی باشد
وقدردانی ویژه از جناب دکتر پازوکی
ناشناس
Belgium
۰۰:۳۳ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
3
12
از نویسنده ی محترم و عصرایران سپاسگزارم. خیلی نکات آموزنده ای داره. من خودم تازه الان فهمیدم درک کردن یعنی چی اصلا نمی دانستم و فکر می کردم می دانم . هر کس با من حرف میزد نصیحتش می کردم . راه حل میدادم.
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۰:۵۱ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
1
26
والا این مازیار هفت خط دست هر چی آرسن لوپنه از پشت بسته فردا شوهرای ما یاد نگیرن این کلکا رو...
ناشناس
Sweden
۰۱:۱۶ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
18
متاسفانه برخورد خونواده ها همیشه اینطوریه واقعا نمیفهمن فقط میگن چی کم گذاشتی برو خدارو شکرکن شوهرداری.واقعا با چنین آدمی میشد زندگی کرد و تکیه گاه حسابش اورد خوبه که بچه ندارن مهری واقعا داره تو برزخ زندگی میکنه خیلی شرایط سختی داره.واقعا مازیار مهری رو شریک زندگیش نمیدونه یا چطور قضاوتش میکنه اول به نازنین پیشنهاد داد بعد منشی استخدام کرد اونو صیغه کرد
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۲۰ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
3
18
اوایل داستان یادمه اومده بود که مازیار قبلا هم با یه خانم عراقی به همسرش خیانت کرده.خب چرا همون موقع جدا نشده؟نود درصد کسایی که یک بار خیانت میکنن باز هم احتمال خیانتشون هست پس شانس دوباره دادن بهشون به نظرم ریسک بزرگیه.رفتارهای به ظاهر اشتباه مهری هم بیشترش به خاطر شک به شوهرش هست که بذرش از همون خیانت اول کاشته شده بود.
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۳:۵۸ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
10
عالیییی زود تر بقیشو بگین
ناشناس
Romania
۰۴:۴۷ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
35
یک مشکل بنیادی در فرهنگ ما اینه، که از اول باب شده، نیاز جنسی مال مرد. مرد هست که نیازش باید برطرف بشه، مرد هست که اگر نیازش برطرف نشه، فشار روحی و جسمی میکشه. درحالیکه نیاز جنسی در خانمها بشدت مهم و عدم تامینش اسیب های جدی روحی و فیزیکی دارد. متاسفانه اکثر اقایون در ایران درک درستی از این مساله ندارند.
قسمت فاجعه امیزش اینه در ایران زنان متاهل بسیاری هستند که حتی یک بار هم نیاز جنسیشون براورده نشه با وجود اینکه مادر هم هستند.. این مساله ریشه بسیاری از طلاقهای عاطفی هست،
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۷:۳۲ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
26
جامعه انقدر فاسد شده که منشی با یه پیشنهاد راضی به هر کاری میشه
فساد اقتصادی همه جور فسادی رو به بار میاره
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۷:۵۷ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
1
14
مازيار نامرد
سعید
Iran, Islamic Republic of
۰۸:۳۵ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
6
ممنون عصری جون. تکی به مولا
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۹:۰۳ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
7
دمتون گرم .کوتاه و خلاصه و قابل پیگیری.ممنونم
حسین
Iran, Islamic Republic of
۰۹:۳۸ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
1
15
این آقا مازیار گرگیه واسه خودش! امثال این آدمها هیچگاه تو زندگیشون به آرامش نمیرسن
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۹:۴۲ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
1
23
آیا این داستان وقعیه ؟ امروز منشی رو استخدام کرد فرداش صیغه .
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۰۹:۴۴ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
2
12
همه مشکلات ما از حرف نزدن ها و این که کلا بلد نیستیم حرف بزنیم شروع میشه، مازیار و مهری میتونستن بجای جنگ و دعوا دلخوری و خیانت پنهانی بشینن با هم در مورد مشکلاتشون و خواسته ها و انتظارات و سطح انتظاراتی که از هم دارن حرف بزنن. مازیار راحتترین راه رو برای برطرف کردن نیاز جنسی و عاطفیش انتخاب کرده و مهری بجای برخورد منطقی و عاقلانه با مشکلاتش و خیانت همسرش پرخاشگری و جنگ و دعوا و گریه و زاری و عکس العمل آنی و بدون فکر
... کاش ما آدم ها بلد بودیم با هم حرف بزنیم...!
درود
Iran, Islamic Republic of
۱۰:۰۴ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
7
"فرض کنید شما یک عزیزی را از دست داده اید و حسابی ناراحتید، بعد همسایه ی شما برای عوض کردن حال شما، در خانه ی شما یک موزیک بسیار شاد گذاشته است....."
ممنون از استعاره زیباتون. من این مشکل رو همیشه داشتم و حالا میفهمم چرا جواب نمی داده. در ضمن ما انسانها از بیرون خوب قضاوت میکنیم اما نشانه ها رو توی زندگی خودمون نمی بینیم. متوجه شدم که خیلی از خوانندگان این مجموعه فکر میکنن این داستان ، یک داستان پلیسی یا رمانه که تمام جزییات باید دقیق باشن. در حالی که هدف داستان چیز دیگه ایه...
دانه معنی بگیرد مرد[زن] عقل
ننگرد پیمانه را چون گشت نقل.
سلامت و پایدار باشید
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۰:۱۹ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
8
عاااالی
ایرانی
Iran, Islamic Republic of
۱۰:۳۴ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
0
6
با تشکر از عصر ایران که با انتشار داستان های واقعی و از همه مهمتر تحلیل رفتاری توسط روانشناس محترم گام موثری در ارتقای سلامت جامعه برداشته اید و رسالت رسانه ای خود را به نحو احسنت انجام می دهید. فقط خواهشم از شما این است که این روال ادامه دار باشد و با گذشت زمان قطع نشود.
قبلا عصر ایران در اقدامی مفید در بین سیل اخبار منفی در جامعه اقدام به انتشار کارها و اقدامات مثبت و مفید انجام شده توسط اشخاص یا نهادها میکرد که درنوع خود بسیار خوب بود. اما متاسفانه با گذشت زمان اندکی به دست فراموشی سپرده شد. امیدوارم سلسله داستان های تحلیل رفتاری به سرنوشت آن دچار نشود.
ناشناس
-
۱۰:۳۹ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
2
20
طفلک مهری تنها راهش اینه که مدرک قوی و مستدل داشته باشه برای این کار نیاز به یک دلسوز دارد که همراهش باشد و کمکش کند .
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۲:۱۷ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۵
28
3
شما دیگه زیادی طرف زن ها را میگیری
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری